جمعه 3 آذر 1396  07:37 ب.ظ
توسط: نیلوفر

آنچه زیر پوست ذهنم بدون لحظه ای تعلل در هیچ شب و روزی پیوسته بالا می آید و فروکش می کند، به مانند آن نیرویی است که زیر پوسته نازک آب و خاکم انقدر بی قراری کرد تا زمین و زمان را شکافت و هر چه سالیان سیاه در خودش ریخته بود بالا آورد.. این روزها بی تمرکز و بی حواس از همه جا فقط می بینم و می شنوم و به درون می کشم؛ از لابه لای ویرانه ها، زیر چادرهای آوارگی، بغل محرومیت و فقری که از شکاف های زلزله بیرون زده است، چشم های بی فروغ مردمان دور از آبادانی، مرزهای بی امید سرزمین، کودکان بی عاقبت.... تا دست پرورده های کثیف ترین سیستم ها و سازمان ها.. حتی تاریخ هم از این روزها که از زمین و زمان بلا می بارد به خقیقت نخواهد نوشت...


  • آخرین ویرایش:جمعه 3 آذر 1396
نظرات()   
   
سه شنبه 30 آبان 1396  04:05 ب.ظ
توسط: نیلوفر

دو بال سیاه داشت وقتی در درگاه در ایستاد و تمام سرزمین را به مانند جعبه کفشی تکان داد.. همه چیز دور از دست شد؛ انگاری که هرگز ایجاد نشده است. درها انتهای طولانی ترین راهروها بودند و دستاویزها بالا و بلند.. صدایش که به هیچ صدایی شبیه نیست، صدایی ورای صدای وحشت و هول، لابه لای تمام جرزها و دیوارها پیچید و گوش فلک را کر کرد؛ تجسم مسجل شد و جز او چیزی نبود.. در درگاه در ایستاد و پنجه های ویرانی اش را بر زنده گان انداخت و با نفسش هر آنچه ارزش بود از سکه افتاد.. فقط چند ثانیه طول کشید تا از راه برسد، در صور بدمد و تیپ پای جانانه ای بزند به زمین و زمان و بغلی از ویرانی برای مان بجا بگذارد..
که تا ابد بخوانیم آن سالی که زلزله آمد...


نظرات()   
   
شنبه 20 آبان 1396  02:53 ب.ظ
توسط: نیلوفر

بر ارتفاعات بی نظیر هواراماناتِ تنیده به پاییز مقابل لنز دوربین ایستاده و شال سبز به دست باد سپرده بودم؛ پای کتیبه ای از هزاره های دور، یادگارانی از تاریخ بیستون عشق، روی خط وسط جاده، در مسیر باد و باران.. اما در تمامی تصاویر چیز نامانوسی وجود دارد. نمی دانم کدامین خط و انحناست که تصویر را تلخ می کند. این نشانه هیچ ربطی ندارد به موهای سفید و چروک های ریز و تازه زیر چشم هایم.. انگاری که در لایه های عقبی عکس، رنگی، رخساری، تکی تایی چیزی ریخته باشد. سکوت تلخ ته چشم های دختر آن سوی تصویر چنگ به دل می کشد، به مانند دو حلقه چاه تاریک و دور.. هر چه بیشتر به آن تصاویر نگاه کنی، از هر طرف که ببینی شان بیشتر دستت می آید زیبایی یک زن کمترین ارتباط را با خط و خال و چشم و ابرو دارد...


نظرات()   
   
پنجشنبه 18 آبان 1396  08:27 ب.ظ
توسط: نیلوفر

یکی از قابلیت های کاربردی آدم ها در سال های اخیر؛ سال های پیشرفت و توسعه؛ سال های پرش و پران، که به نظر می آید خیلی شیک و مجلسی درست به مانند نوعی تکنولوژی جدید، گسترده و همه گیر شده است قابلیت در آمدن به های و هوای محیط است احتمالا بخش عمده ای که مربوط به لایه های سطحی است طبیعی باشد اما در آن بخشی که فرکانس لایه های درونی را برمی گرداند به نظر در تضاد است!
خواستم جمله ام را ادامه بدهم و بنویسم در تضاد با چه، دیدم کلا چیزی باقی نمانده که بتوان به مقام قیاس برآمد! تقریبا به پایان ماجرای آدمیزادی نزدیک شده ایم!

*بیدل


نظرات()   
   
پنجشنبه 18 آبان 1396  06:10 ب.ظ
توسط: نیلوفر

مقابل آدم ها ننشینید؛ موضوع از بحران هم فراتر رفته است! حتی فراتر از روزی که نمی دانم کدامین مرد یا زن بزرگی بود که نوشت آدم ها زمانی به حرف هایتان گوش می دهند که یا پزشک باشید یا وکیل و یا بابت آنچه می گویید پولی پرداخته باشند! مابین توده عظیمی دهان بی گوش، سیل عظیمی انگشت اشاره و قاضی نشسته بر منصب، لابه لای موج وسیعی از زبان، مقابل آدم ها ننشینید. ما آدم ها حتی اگر بخواهیم هم نمی توانیم هم دهان باشیم هم گوش. یاد نگرفته ایم حق گفتمان را به درستی و به انصاف رعایت کنیم تا آنجا که خط حرف مشترک است بر آن معتقدیم اما از آنجا که اختلافی باشد یک طرف خان خانان است و دیگری بیل بانان! یکی آزاد و آزاده و دیگری نافی و ناهی و ناطق! بر آغاز استادیم و هنرور، بر ادامه می لنگیم و بر انتها گند می زنیم. مقابل آدم ها ننشینید. اجازه بدهید فقط یک درد بی همزبانی برنجاندتان نه صد درد بی همدلی. 


نظرات()   
   
سه شنبه 16 آبان 1396  02:45 ب.ظ
توسط: نیلوفر

بین خراب شدن ماشین درست روی گردنه به وقت باران غروب پاییزی و آلبالو گیلاس چیدن چشم هایم به وقت ظهر روز بعد، رابطه مستقیمی بود! ایستادم و باران را نگاه کردم که بر دشت زیر پایمان می بارید؛ بر آن راه به سوی امامان مظلوم و بر سر زوار هم؛ و آن تپه ها و آن جاده ای که بیشتر از هر جاده ای شبیه رفتن است. شباهنگام خستگی هزار سال را به آغوش کشیدم و صبح با گلویی که باد کرده و چشم هایی که بی وقفه اشک می کند برخاستم! سر این سلسله را اگر می گرفتم و حلقه حلقه عقب می رفتم پای خیلی چیزهای دیگر هم وسط می آمد، گسترده تر از سلسله موی دوست! لذا حداقل کاری که متالمان -جسمی و جانی- می توانند در حق خودشان بکنند همین است که این سلسله را از یک جایی قطع کنند پیش از اینکه آسیب های جدی تر وارد شود. پیش از آنکه بشود آنچه که نباید. 


نظرات()   
   
دوشنبه 8 آبان 1396  03:38 ب.ظ
توسط: نیلوفر

باد می آمد؛ درست مثل هشتم آبان همان سال. باد می آمد و پَپوها را به هوا برده بود. ابرهای تاریک تنگ هم می نشستند و سقف آسمان را کوتاه تر می کردند. هشتم آبان آن سال کسی می آمد که مشتش پر از ویرانی بود و هشتم آبان امسال کسی می رفت که جای گام هایش بنجامین و پیچک روییده است؛ و در این بین هشتم مردادی پر از زخم... ایمان بیاوریم که پشت سرمان هیچ چیزی جز یادبود خوبی ها و بدی هامان نمی ماند.. مطلقا هیچ چیزی.


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 11 آبان 1396
نظرات()   
   
پنجشنبه 4 آبان 1396  09:26 ب.ظ
توسط: نیلوفر

تبدیل شده است به یک رسم انگار؛ یک منش فراگیر مضحک! ممکن است انقدر صریح به این موضوع دقت نکرده باشید اما واقعیت دارد؛ وقتی یک رابطه ای تمام می شود، حتی اگر به صورت ضمنی این اتفاق افتاده باشد و طرفین آن رابطه به روی یکدیگر هم نیاورند که داستان به انتها رسیده حتی اگر تا مدت ها بعد هم همچنان با هم مراوده داشته باشند اما اتفاق عجیبی بین شان میفتد. تبدیل می شوند به دو جاندار زنده که در دو جهت مخالف در حرکتند! کافی است یکی شان نقاب خوشحالی بگذارد، درست همان لحظه است که دیگری غم نامه ای خواهد شد از جور و جفا و درد زمانه! و خیلی طول نمی کشد که نقاب خوشحالی بیفتد و هوا ابری بشود و نمناک! حالا زمان آن فرا می رسد که آن دیگری بالا پایین بپرد و دست و جیغ و هورای شادی سر بدهد! باور ندارید؟! از این به بعد دقت کنید! به پست های اینستاگرام، به کانال ها و اینجا و آنجا و صفحات مجازی و غیرمجازی... گرچه؛ این مثل گربه گرد کلاف چرخیدن ها چه دقتی دارد! آدمیزاد است دیگر؛ خیلی ساده تر و سریع تر از اینکه جانش سرما بخورد، روابط انسانی اش به ویروس های ریز و درشت مبتلا می شود! آدم ها خیلی وقت است تحمل دیدن واقعیت های همدیگر را ندارند...


نظرات()   
   
پنجشنبه 27 مهر 1396  11:58 ب.ظ
توسط: نیلوفر

آخرین پنج شنبه مهر ماه خود را چطور گذراندید؟!
خب در حالی که به پای گلدان های کوچکم آب می ریزم صدای بی نظیر تار استاد بزرگ علیزاده با قطعه شکایت دفتر را پر می کند و روز آغاز می شود چشم هایم را می بندم و چشم های بسته او را تصور می کنم و دست های کپلش را که به تار زخمه می زند که آن صدا بیش از هر صدای دیگری به شکایت نهفته درونم نزدیک است.. و عصر.. عصر در حالی که به پشت صندلی تکیه داده ام و از قاب پنجره خزیدن عصر پاییزی دیگری را زیر پوستم به نظاره نشسته ام شوری اصیل و ملموس از کیهان خان کلهر در دفتر می پیچد.. "جووان بیم وَ عشق، آمان تو پیرِم کِردی..." چشم هایم را می بندم تا نوای آن کمانچه به روح و جانم بپیچد و بپیچد... که نه تنها بشورد و ببرد که از آن والاتر برمی انگیزاند.. تمام غروب را در حالی که موسیقی در گوش راستم نواخته می شود راه می روم و راه می روم و شب دوباره به کارخانه برمی گردم.. سکوت شبانه این صنعت غول آسای رخوت زده بس دلچسب است. بین دو خط روبه روی برج کنترل می ایستم و اجازه می دهم خنکای آخرین شب های مهر به تنم بپیچد. آمیخته با مرغ سحری که فریبرز لاچینی در گوشم می نوازد موجی راه میفتد از تمام شب هایی که اینجا بوده ام.. شب هایی که از امشب خیلی دورند.. خیلی دور.. و درست همان وقت است که باید قدم ها را تا دم در بشمرم و شب را به پایان برسانم. آخرین پنجشنبه مهر را..


  • آخرین ویرایش:شنبه 29 مهر 1396
نظرات()   
   
پنجشنبه 27 مهر 1396  07:33 ق.ظ
توسط: نیلوفر

تمام اچحافی که در حقم روا داشته و تمام تبعیض ناعادلانه ای که به هر علتی بین خانوم ف و من قائل شده است را به همین یک جمله اش می بخشم که در یک روز سختی که درگیر مصادیق بارز خشونت علیه زنان بودم و بعد از سال ها صدایم درآمده بود وارد دفترم شد و با لبخندی که آن روزها صداقت بیشتری داشت به چشم هایم نگاه کرد و گفت "لحظه ای از آنچه فکر می کنی درست است کوتاه ننشین". قصدم نوشتن از خشونت علیه زنان نیست؛ از واکنش های عجیب و سرزنش وار همجنسانم در برابر اینکه صدایم درآمده بود هم؛ و حتی از جو ناسالم و غیر حرفه ای سازمان های ایرانی به ویژه سمت و سوی ما؛ قصدم نوشتن از کوتاه ننشستن است. در قبال آنچه فکر می کنیم درست است تنها یک وظیفه داریم آن هم این است که کوتاه ننشینیم. عقب کشیدن از این موضوع نه تنها باعث از دست رفتن آنچه می شود که درست است و علاوه بر آن موجب سرخوردگی درونی مان می شود نسبت به باورهامان و وجودی که برای دستیابی به آن زیر سوال رفته و گذشته از خیانتی که در حق آنچه درست است روا داشته ایم؛ از همه این ها بدتر آن چیزی است که به تدریج زیر پوست مان خانه می کند. خیلی تدریجی و نرم به این کوتاه نشستن عادت می کنیم و خیلی نمی گذرد که چشم باز می کنیم و می بینیم به دنبال آن، سایر ابعاد زندگی مان هم در یک سطح قابل توجهی کوتاه نشسته است. زندگی را هر طور تمرین کنیم همان طور ورزیده می شود. دردهای انسانی در همه سطوح آدمها جاری است. مانده به تمرین ما که به زیرمان بکشد یا ورزیده مان کند.خودکارهای رنگی را در جاقلمی می ریزم و به خودم یادآوری می کنم کوتاه ننشستن بهترین تمرین است در برابر تمام آنچه مقابلم ایستاده است. 


نظرات()   
   
چهارشنبه 26 مهر 1396  08:10 ق.ظ
توسط: نیلوفر

بهترین زمان است برای شروع روز؛ همان موقع که چند نفس از سربرآوردن خورشید گذشته؛ به اندازه یک پلک از ترس تاریکی گرگ و میش دم صبح گذشته و اندکی با هجوم بار روز فاصله دارد. همین چند دقیقه را باید کشید، شال و کلاه کرد و بیرون زد پرنده ها لابه لای درختان غوغا به پا کرده اند و اولین صدای شروع، آغاز شده است. هر روز از کوچه خرمالوها و انارها می گذرم و در مقابل همین چند دقیقه می ایستم و اجازه می دهم زندگی از همین در وارد شود؛ زندگی ای نحیف و ظریف درست به مانند آن قرص نورانی دوردست که گوشه ای از پهنای آبی آسمان آرام گرفته و زور می زند تمام روز را روشن نگه دارد..


نظرات()   
   
یکشنبه 23 مهر 1396  12:08 ب.ظ
توسط: نیلوفر

روایت داریم از بزرگی که می فرماید خوشا آن دم که با دوستان بر فراز کوهستان بنشستی و آتش همی برپاکردندی و املت مشت بر بدن بزندی!! اما خب در عصری که ایشان افاضه فاضعات می فرمودند تکنولوژی پیشرفت نکرده بود که یکی از دوستان حاضر در جمع که دست بر قضا تصویربردار حاذقی هم هست، عکسی را در اینستاگرامش پست کند با کپشن واضح و پر رنگی با عنوان #رفیق و اندکی بعد یاران یکی پس از دیگری تبریک گویان روانه دایرکت بشوند که های کی بیاییم شیرینی بخوریم! و درست همانجا اسکار زیباترین تصویر هوشمند تعلق گرفت به آن عکس کذایی که بسی آسان تر از مونس* توانست جای دوست و دشمن را نشان بدهد! فقط آنجایی درد داشت که عمده واکنش های عجیب و غریب و فت و فات های خوش آب و تاب مربوط می شد به بانوهای محترمه که با علم یا بی علم به اینکه اولین و دم دست ترین قربانی چنین قضاوت هایی زنان هستند همچنان در این مسیر پیشرو ند. این که خیلی از برادران عزیزمان! خیلی زیرپوستی، در دل خودشان و حتی به واسطه دلبر دلبرانشان چه فکر می کنند و چه قضاوت می کنند اصلا مهم نیست اما بسیار مهم است که زنان علیه زنان چه می کنند... ملت غیور و محترم، بانوان عزیز و بزرگوار؛ همانا بدانید و آگاه باشید لزوما هر دو نفری که در یک قاب قرار می گیرند رابطه شیرینی خورانی با هم ندارند والا!

*مونس نام عامیانه نوعی میمون است که در قدیم الایام جای دوست و دشمن را نشان می داد!!


نظرات()   
   
پنجشنبه 20 مهر 1396  03:04 ب.ظ
توسط: نیلوفر

حتی در دست پایین ترین کشورهای جهان سوم هم دیگر چنین اتفاقی رخ نمی دهد که یک نفر از قشر مثلا فرهیخته، در یک محیط رسمی، ناغافلی گوشی تلفن همراه تان را که می تواند از مسواک و شورت هم شخصی تر باشد بی اجازه و بی خبر بردارد و چهل و هشت ساعت آزگار پیش خودش نگهدارد و تازه بعد از بیست روز فاصله ی محض و بدون هیچ حرف و کلام و برخوردی، با دماغی که تا ارتفاع زیادی بالا گرفته شده و رفتاری که انگاری تعدادی جانور درنده پاچه هایش را گاز گرفته اند با شما روبه رو شود و بعد از اینکه کلی به خودش فشار آورد با طعن و کنایه ای عجیب و غریب تیکه هایی بندازد به شما از کسانی که طی آن دو روز با شما تماس گرفته اند و احتمالاتی که با خودش داده است! در این بین قطعا تعدادی شوهر و دوست پسر و خاک بر سری هم پیدا می شود به هر حال...! آیا ماندن در این مرز و بوم پر گُه-هر حرام نیست؟!


نظرات()   
   
پنجشنبه 20 مهر 1396  01:58 ب.ظ
توسط: نیلوفر

و این منم؛ نه، اشتباه نکنید! نه به قول فروغ خدا بیامرز، زنی در آستانه فصل سرد! که زنی بر روی ترد میل! زنی خسته از دردهای خودش و آدم ها که هرچه توان و قدرت و ویتامین و موجودیت داشته مصرف کرده و حالا سه شب در هفته خود را با وزنه و هالتر و دمبل و دستگاه ها هلاک می کند تا سرپا بماند. زنی بر روی لبه باریک هستی و نیستی، تیغی دو لبه که از هر سویی زخم می زند. زنی که از صبح که چشم باز می کند و بیرون می زند، عمده رنج های بشری را به روح و جان می بیند و می شنود. از صنعت ویران، نیاز مردان و اضطراب پدرانی که هرلحظه منتظر بیکار شدن ند. سرمایه دارانی که برای بسته شدن و نشدن کسب و کارشان پا پا می کنند؛ دست های پشت پرده، دزدی های نجیب، لابی های ریز و درشت، کودکان کار، زنان کنار جاده، کارتن خواب های سر سطل های زباله، منحرفین فکری و جنسی، خانواده های متزلزل، فرزندان همجوارخطر، اعتیاد، ربا، رشوه، دروغ، دست درازی، تجسس و تمرد و هزار درد دیگری که سال های جوانیم به باورم نبود بتوانم همه را با هم در یک روز ببینم.. در یک روز بدتر از دیروزی.. و این منم؛ زنی فروریخته که در آستانه آخرین چیزی که قرار گرفته فصل سرد است.. زنی در ولع یک وجب جا در گوشه ای دور افتاده با قوت غالب تنها و تنها آرامش.. گوشه دور از چشم و دست که هنوز طبیعتش زنده باشد با چندتایی مرغ و جوجه و یک جفت گاو و گوسفند.. زنی که حاضر است به رسم نوح مونس یک جفت از هر جک و جانوری بشود حتی به قیمت آنکه فرزندی نداشته باشد که روزی برود با بدان بنشیند و درست از همان جا دودمان به باد بدهد! زنی در جدال پیوسته با تاریکی، با بی آدمیتی، با وحشت بی عشق ماندن.. زنی ترسیده و تراشیده از آدم ها، از خاک و خونی که هر روز بیشتر به قهقرا می روند و انگاری که همه دور هم نشسته باشند که "بگذار برود..." زنی که هر روز لرزان تر بر روی مرز خلاء قدم برمی دارد...


نظرات()   
   
جمعه 14 مهر 1396  08:23 ب.ظ
توسط: نیلوفر

روی قالیچه رنگ انارم به روی شکم دراز کشیده ام؛ با خودم فکر می کنم الان که سرم را بلند کنم رد دستبندم روی پیشانی ام باقی مانده! البته به این هم فکر می کنم که آن سال ها چقدر تلاش کردم تا نمک را ترک کنم و الان که تبدیل شده است به یک طعم اضافه در زندگیم، رجوع به آن حتی برای درمان هم هیچ خوشایند نیست و خب بله، قبل ترش به آن سال ها هم فکر میکردم. همان سالها که تلاش کردم نمک را ترک کنم. فردا درست هشت سال از آن روزی که اساس و وسایل زندگی چهارساله ام را جمع کردم پیشانی حاجی و عایشه بانو را بوسیدم و برگشتم می گذرد. چهار سال درس و درس و تمرین و تمرین.. دختری که برمی گشت، هیچ شباهتی به کسی که رفته بود نداشت. در حالی که زیر لب از قول موراکامی بزرگ می خوانم "وقتی از طوفان بیرون آمدی دیگر آنی نیستی که قدم به درون طوفان گذاشت..." بلند می شوم و به سمت سازم می روم. کیسش را خاک گرفته. آخرین بار تولد روزی بیرونش آوردم و نزده برش داشتم و قبل تر از آن را به یاد نمی آورم؛ درست مثل نوت هایی که درست به یادشان نمی آورم. بی هیچ مقدمه ای آرشه را می کشم. صدایش درست به اندازه آن ملودی گم شده عقب ذهنم، نوازشم می کند.. یادم نمی آید قطعه ای که می نوازم چه اسمی داشت؛ شاید اسمی شبیه آن اولین تابلویی که کشیدم و پیشکش کردم. همرنگ سربند آن دختر کورد نشسته روی بوم.. شبیه زیر پل فردوسی شاید.. و با فاصله زیادی باز هم چیزی به خاطرم نیست.. درست همان جاهایی که نوت ها را به خاطر نمی آورم، انگاری که دانه دانه از مابین خطوط سر خورده اند و افتاده اند و امروز منم و نوت هایی که چند در میان گم شده اند.. آرشه را میکشم و تمام آنچه باید برای مرتب کردن این خطوط بی قواره انجام بدهم مرور می کنم، پس دادن آنچه قبلا آموخته ام.. یادم نمی آید آنچه می نوازم چه اسمی داشت، اما هنوز تمام آنچیزی را که به قلبم به امانت سپرده ام به خاطر دارم. در آن ملودی که گمش کرده ام زیر لب تکرار می کنم "من برای آنکس که خواست، اما نتوانست، دعا می کنم" با خودم فکر می کنم سید صالحی باید به جای دعا کردن کار دیگری می کرد؛ شعری می سرایید، طرحی می زد، پایی می کوبید یا نمی دانم.. تنگ غروبی ته پیچ جاده ای به سمت سرابی مرداب گرفته، جاده ای که بیشتر از هر جاده ای شبیه جاده است دست مردانگی در روزهای سخت می داد... چشم هایم را که باز میکنم رد دستبندم روی پیشانیم مانده و عروسک کوچکی با دست و پای نخی به روی دیوار با حرکت آرشه ام می رقصد..


نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :18  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...