تبلیغات
زندگی طبق معمول
پنجشنبه 25 مرداد 1397  11:04 ق.ظ
توسط: نیلوفر

ببینید کی داره میاد..؟! آزادگان... اسیران "جنگ". غریب و زخمی به وطن بازگشته اند. بی غراقت، بی خون بها، بی حق رنج.. عای وطن.. ای داغ گران سیاه... می ایستم پشت صف بارگیری سیمان و با خودم فکر می کنم از همین مرز بوده که برگشتند همان سال ها که مردم به سر چشم براهی هاشان آذین و ریسه و چراغ بسته بودند و امروز قریب سی سال می گذرد و اسارت هنوز ادامه دارد.. آب تمام شده، خاک زیر و رو شده، نان به دوش عده ای ست و بقیه به دنبالش می دوند هوا که نیست، خاک و دود است و برای عده ای حتی جا هم نیست. دارو در انبار عده ای است و ارز هم در حساب همان عده ای.. همین مسیر بازآمدن شان را که برگردی خانواده خیلی هاشان را توی کانکس ها و چادر ها می بینی کمی آن طرف تر از همان خاکی که هنوز  هم می روند و استخوان های پوسیده همرزمانشان را جمع می کنند و می آورند.. هرچه بروی جلوتر، هر چه به قلب ایل و تبارشان نزدیک تر بشوی محرومیت بیشتر می شود! و تازه به مرز که برسی، درست همان جایی که سجده کرده اند و بوسه تاریخی به خاکش زده اند، شده است دامن پاک دوست و برادر عزیز تر از جان! از کی دامن دار شد؟! درست از روزی که ما رفتیم و بی آنکه چیزی از سی سال پیش به یاد بیاوریم آبادش کردیم.. که عوضش برق و سوخت و اعتقاد و جیب ملت را بخواهد و بگیرد و ببرد که وقتش که شد منفعتش را به همه واجبات و مستحباتش ترجیح بدهد. امروز بخواهد مرز را باز بگذارد فردا دلش نخواهد با آن سوی شط روی هم بریزد و ببندد که چرخ صنعت امروز بچرخد و بعد دیگر نچرخد.. سی سال پیش به وطن جان بازگشتند اما امروز کسی از آن ها خبر دارد؟ از آن واقعی هاشان.. از آنها که واقعنی اسیر بودند و واقعنی آزاد نشدند... این روزها هنوز هم آنها هستند که کف خاک پاک زنده اند نه بالای بالاها مشغول زندگی... 


نظرات()   
   
پنجشنبه 25 مرداد 1397  09:02 ق.ظ
توسط: نیلوفر

اصلا گیریم از آن گربه سرحال که هی می گفتیم "بچه ها، این گربهِ ایران ماست" لاشه نصفه نیمه ای مانده باشد که سر و دم ندارد! خب؟! اِلا شبیه آن توله یوز ایرانی است که وسط جاده زدیم ناکارش کردیم و کمی بعد مرد؟! یا شبیه آن دو سه تا باقی مانده بخت برگشته که شکارشان کردیم عکس یادگاری گرفتیم و بعد ازشان تصویر کج و کوله ای ساختیم برای لباس آقایان فوتبالیست! کلاه مان را بگذاریم بالاتر! گربه بخت برگشته را کی گَر و گور کرد وقتی برای گرفتن مجوز و ساختن هتل چند ستاره در ارتفاعات بالای ابرها، هزار لابی می کرد؛ به قیمت تخریب هزاران قدم جانِ درخت و آن همه زیبایی؟ مگر آن کلبه های بومی سال ها پذیرای مسافران نبودند؟.. قلب گربه را کی ترکاند وقتی چهار قدم به چهار قدم چاه می زد و خونش را می مکید؟ هر آنچه ثروت به بغل داشت کی از زیر به رو کشید و بجایش هر چه آتش و جنایت امکان داشت از رو به زیر برد..؟ کی لوح های طلای بجا مانده از ارثیه آریایی کذایی مان را ذوب کرد؟ کی کاخ ها و باقی مانده های سلطنت -ثروت های ملی- را نرم و یواش گذاشت توی ساکش؟.. گیرم که هِد فامیل گروهی الواتِ بی همه چیز باشند که همین چند صباح به نان و نوا رسیده اند و دائم بیت المال را مثل لنگه جوراب هایشان گم می کنند و نگم برایتان از تکرار مکررات جنایاتی که در ابعاد بالا رخ می دهد، اِلا که عمده ملت هم، بازیچه وار، خواسته و نخواسته دست به دست شان داده اند به مهر و آن اقلیت هم که نداده اند، یا باید بدهند یا باید بدهند یا بروند سر بگذارند گوشه ای و به آرامی بمیرند و یا می بریمشان و سرشان را می گذاریم گوشه ای و به آرامی می میرند! چیزی که حقیقت دارد این است که عقبه سه هزار ساله تمدن و امروز عیان و ویلان مان شوخی بیش نیست و ما ملتی همواره مستعمره ایم و البته که چه بهتر از این که کسی که می تواند بیاید و از گربه مراقبت کند؛ که گربه بدبخت و مچاله تعلق به مام زمین دارد نه من و شمای ترمیناتورکه به تَر و تخم خودمان هم رحم نمی کنیم!


نظرات()   
   
پنجشنبه 25 مرداد 1397  08:15 ق.ظ
توسط: نیلوفر

هیچی؛ فقط تا مویه کنان گیس کنان شین کنان در هیری ویری کاسپینِ به باد رفته ایم، خواستم یک یادآوری کوچکی کنم! از آنجایی که حافظه تاریخی در مرز پر گُه-هر بیش از هر گوشه دیگر دهکده جهانی پابرجاست! و از آنجایی که خیلی خوب به یاد داریم که به قول بزرگوار، سه شنبه ها که شرتک رنگی هامان را می پوشیم و به صرف جوج راهی دریا می شویم و تا جمعه که برگردیم از پراکندن هر نوع آشغال و فسق و فجور به دامن نه چندان پاکش کوتاهی نمی کنیم، که فاضلاب گرامی مان با چه سهولتی به خوردش می رود و در نابودی زیستگاهش به سرعت انجام وظیفه می کنیم، که تفاوت ساحل سمت ما و سمت بلاد کفرِ خاک بر سر، از زمین به آسمان است؛ که رگ گردن مان باد کرده انگاری که در تمام قرون له له های خیلی خوبی بوده ایم تا به امروز، بی آنکه برویم سرکی بکشیم به تاریخ فقط کمی عقب تر؛ که از زمان فروپاشی جماهیر شوروی سهم ما همین قدر بوده و هنوز هم همین قدر است و این داستان های جدید بابت حدود اختیارات بود با توجه به نوع خطوط ساحلی که هیچ اتفاقی هم توش نیفتاد. خواستم در این بین به ملت غیور و همواره شناور در جوگیریات یادآوری کوچکی بکنم که از کاسپین گیم آوِر شدیم، بکشیم بیرون و برویم مرحله بعد! که آن تخت آریایی، تاریخی، باستانی، ملی، میهنی بود که مایه فخر و مباهات مان بود در سراسر جهان و جهانیان، همان که به واسطه اش خشتک آحاد ملل را به سرشان کشیدیم که ما پادشاهی داشته ایم چنین و چنان و ملکی چهل ستون چهل پنجره که از نسلش مانده ایم ما که در ویرانی اول همه صف هاییم، همان پایتخت اول و آخر فرهنگ و تمدن و انسانیت و چیز و فلان و اینا، همان قبله آمال، دارد در اثر فرونشست های زیادی، فرو می ریزد. یک یا علی بگوییم و بشتابیم! هشتک بزنیم عای گورِ گور به گوری سه هزارساله ما رو سیاهان تاریخ...


نظرات()   
   
جمعه 19 مرداد 1397  08:19 ب.ظ
توسط: نیلوفر

میگم حالا که پرده ها افتاده و چپ و راست یکی از آب در آمده و گیس و گیس کشی بین عده ای افتاده که همگی همواره سر یک سفره بوده اند و ملت هر روز بیشتر می بینند که در این جنگ زرگری سرشان مانده بی کلاه؛ حالا که دزد کج و کوله و زردانبوی"تنها در خانه" نشست لنگه دنیا و کل گردی زیر پایش را با کمتر از میز قماری در لاس وگاس تاخت زد؛ حالا که بازی خورده های مفلوک مانده اند بی آبرو و بی چیز؛ امروز که به لطفش جای دوست و دشمن مان معلوم شده؛ زشت نباشد، خدایی ناکرده، غرامت هنگفت هشت سال خاک به خون کشیده شده را نگرفتیم و از دست رفت! زشت نباشد پول خون فرزندان ملت، بهای چشم انتظاری ننه ها و له له های بخت برگشته که هنوز هم تمام نشده است، پشت شکسته پدران خموده و شانه خالی برادرانِ تا ابد تنها را بخشیدیم به هیچ! از کف رفتند دردش بماند و بسوزاند اما یک وقت زشت نباشد آنچه هم مانده بود دادیمش طلا و بارگاه مقدسه ساختیم و پیشکش کردیم؛ همان طلایی که امروز به گرده مان هی گران تر می شود، همان بارگاه هایی که بستیم به کاروان و شهر به شهر دادیم ابلهان بوسیدند و به روی چشم هاشان ردش کردیم.. یک وقت بد نباشد کسب و کار مردم را تا همین چند روز پیش به هوای صیانت از سرمایه ملی، بی برق گذاشتیم و اجازه دادیم زیر گرما و تنگنا، توی کانکس های عین کوره بمانند و دعا کنند! و به رایگان فروختیمش.. که کدام مفتی انقدر گران باشد... زشت نیست؟.. نه؟.. هست؟.. باشد یا نباشد هیچ کس هیچ غلطی نمی تواند بکند..؟.. می تواند..؟.. تاریخ به خاطر بسپارد...


نظرات()   
   
جمعه 5 مرداد 1397  09:46 ب.ظ
توسط: نیلوفر

برای چندین و چندمین بار است که از این گردنه زیبا می گذرم، سی سال گذشته است؛ امروز آن دختر دوساله انقدر بزرگ شده و انقدر دیده و شنیده است که تصاویر زنانی که از گیس آویزان شده اند او را نترساند. تصاویر مردان بی دست و سر.. خاک به خون کشیده شده.. صدای حمله و هجوم... امروز روشن تر از همه این سی سال مفهوم مشقی قطعنامه و صلح و برد و باخت را می فهمد؛ مفهوم پاتک و لابی و حماقت را. هر سال عده ای برای یک روز هم که شده ترس از کورد و کوردنشین و کوردستان و مرز غرب را فراموش می کنند و در این تنگه گرد هم می آیند و طی یک تئاتر تهوع آور و بی آبرو به سر خون های پامال شده عزت می گذارند؛ که امروز هیچ رنگی از آن خون نیست.. دلاورانی که حتی یک روز هم جنگ را تجربه نکرده اند و دخترکان دو ساله شان امروز سی دو ساله اند نه سیصد ساله.. سلفی ها و عکس های دسته جمعی کنار آهن پاره های توپ و تانکی که سی سال پیش از روی نعش مردم این دامن گذشت.. چشم هایم را می بندم و باز می کنم.. سی سال گذشته است و این خاک هنوز هم می لرزد و فرو می ریزد و ویران می شود.. دویست و سی و پنج روز از آخرین ویرانی می گذرد و طی این مدت بیشتر از همه این سی سال از این گردنه سیاه گذشته ام؛ دویست و سی و پنج روزی که روی همه سی ساله ها را سیاه کرده است هوای خاک آلودش را به درون می کشم و یا خودم فکر می کنم چه تکرار اکراه آوری! که سی سال خیلی کوتاه بود برای اینکه یک سرزمین ویران شود؛ که همه جای سرزمین همرنگ این خاک بشود؛ بی رنگ، بی رو، بی خون، ویران.. تنگه و عاشقان توخالی اش را پشت سر می گذارم و می رسم به چادر ها و کانکس ها و ویرانی ها.. به زمین زیر و رو شده، به محرومیت سر از خاک براورده، به مرز پر گُه - هر... آی که هوای این ویرانی، چنگ به گلویم می گذارد؛ گویی که لشکر اموات لابه لای آوار رژه می روند و شیهه اسب سپاه مرگ از گنبد میرزاده وسط شهر بانگ می دهد.. که کدام شهر، کدام گنبد و کدام میر..
کف قبرستان روی زمین می نشینم، کنار همخوابگی مزار مردگان و چادر زندگان؛ برق آفتاب جسم و جانم را از هم می شکافد. کودکان برهنه ی فراری از کوره های کانکس، دورم می چرخند و من سنگ دیگری به هزار سنگ چاه درونم می اندازم.. آی دردهای مکرر حرامی سرزمینم.. بن بست فقر، بیکاری، بیماری، اعتیاد، جنگ، بی صاحبی، بی سرداری، گنج هزار دزد، زرینه هزار ساله به دندان برده.. آی خاک از هفت دولت بیگانه، وصله ناجور.. درد به جانم می پیچد.. درد فرزندان به جبر رفته اش، درد جوانی های سیاه شده و کهن سالی های آوار شده اش.. رنج ظلم و ظلمت بی حساب و محاصره سایه سیاه جنگ.. آی شعب ابی رزم، دامن ام الحزن..
چشم هایم را پاک می کنم. خنده ام می گیرد؛ خنده ی به طعم زهر. شصتم را بالا می آورم تقدیم به پنجمین روز تمام مردادهای تمام سالها، تقدیم به این مناسبت داری و نام گذاری مضحک. که حکایت این مرصاد داری و بزرگوار منشی بی حیثیت و روز ملی کرمانشاه ویران شده درست همان تیتاپی است که به خر نشان بدهند فقط مشکلی که دارد این است که کورد جماعت با تیتاپ ذوق نمی کند! خود گویید و خود خندید عجب جماعت هنرمندی!!


نظرات()   
   
جمعه 5 مرداد 1397  09:31 ب.ظ
توسط: نیلوفر

گرما بیمارم می کند
تست هایم همه نشان دادند که توزیع عضلات و چربی بدنم کاملا استاندارد است اما حتی وقتی زیر دوش هستم هم احساس می کنم اجزای تنم عرق می شود و ذره ذره آب می شوم؛ گرما منفعلم می کند، گویی باید بی هر حرکتی فقط دراز بکشم تا روزها شب بشوند و شب ها روز و این فصل به پایان برسد. اما می دانم، عاقبت روزی فرا می رسد که سر بربدارم و بروم و تابستان را در مزرعه قشنگم سر کنم! 


نظرات()   
   
چهارشنبه 20 تیر 1397  10:47 ب.ظ
توسط: نیلوفر

اعلامیه پسر بچه پانزده ساله خانواده الهی به دیوار کنارمان چسبیده و کوچه سراسر شیون و واویلاست.. به نیمه شب نکشیده اتوبوسی در کوردستان تصادف می کند و تمام مسافرانش زنده زنده می سوزند و نزدیک ظهر صادق و صابر در مرز خسروی تصادف وحشتناکی می کنند و من هنوز زنده و سالم پشت سیستمم نشسته ام وکلیدها را می فشارم. تمام فضای اطرافم آغشته است به استرس و اضطرابی گس و ناخوشایند. به پستی که یلدا دیروز منتشر کرد فکر می کنم، در مورد مهم ترین روش مقابله با استرس؛ اینکه قبل از هر ماجرایی آمادگی آن را در خودمان ایجاد کنیم.. با خودم فکر می کنم چگونه می شود آمادگی چنین حوادثی را که طی دو سال اخیر در این مرز پر گُه-هر سر به فلک گذاشته در خود ایجاد کرد؟ خاکی سراسر غافلگیری وحشیانه... چگونه می توانم نسبت به این آشفته بازار پیوسته آماده باشم... و از آن هم که بگذارم نسبت به از دست رفتن و یا حتی آسیب دیدن عزیزانم... دردناک است. بسی دردناک.. و قطعا برای این بخش از رسالتم می بایستی بیش از این ها قوی باشم..


نظرات()   
   
جمعه 18 خرداد 1397  08:38 ب.ظ
توسط: نیلوفر

طی راه با خودم فکر می کنم امشب بار دیگر دست خداحافظی اش را خواهم فشرد و حالا انقدر قوی هستم که به شیوه بهتری ادامه بدهم؛ بغض تلخم را راحت تر فرو بدهم، در را ببندم و پشت سرش به این فکر کنم که درست پیش رفته ام. تصاویر آدم ها از سال های دور می آید و می رود و به همین نزدیکی می رسد؛ و من با خودم فکر می کنم نامشروع بودن روابط آدم ها، این روزها نه فقط یک عبارت فقهی و نه فقط موضوعیتی عام برای سریال های شبکه های مثلا بیگانه و نه فقط توهمی ساختگی از ارتباطات ممالک کفر، که مَنِشی بی حجب و حیاست که بین دست و پای مان جاری شده است. خیلی نزدیک تر از آنچه بتوان انتظارش را داشت و هر از چند گاهی که در اوج کراهت بیرون می افتد، سیمای دکتر عین مهربان را بهتر درک می کنم وقتی روبه رویم نشست و گفت: "مگه تو فاطمه زهرایی که از اینکه کسی پای تو را لمس کرده تا این حد آزار دیده ای؟!" امروز با تمام فاصله ای که از مفاهیم و شخصیت های مذهبی گرفته ام اما مفهوم فاطمه زهرایی و میزان فاصله ام را از این مفهوم بهتر می شناسم. روابط آدم ها تبدیل شده است به توپ دستش ده که امشب زیر دار و درختی -و نه حتی در محلی مناسب-  به کسی سپرده اند و فردا شب به آن کس دیگر... همه چیز که تقصیر استکبار جهانی نیست که؛ اصل و اساس داستان از ماست که بر ماست..


نظرات()   
   
پنجشنبه 10 خرداد 1397  10:10 ق.ظ
توسط: نیلوفر

تمام دیروز عصر را به شکل بیمارگونه ای خواب بودم و تمام شب را؛ و امروز که پای اتاق کنترل می ایستم احساس می کنم هر دو خط بر دوش من کار می کنند به شدت احساس خستگی می کنم و تنها فرمانی که دریافت می کنم میل به خواب است. خوابی که در پس آن، همه ناهنجاری های اخیر را باران شسته باشد و برده باشد.. ذهنم دارد می چرخد به دور این موضوع که این روزها آدم ها چقدر زود پسرخاله می شوند! تا همین چند وقت پیش قبل از اینکه اسم کوچکت را صدا بزنند اجازه می گرفتند اما امروز رفته اند سر یخچال خیلی عادی و مجلسی-! سبیل های جناب فلان مهندس خان از فلان شرکت فخیمه جلوی چشم هایم رژه می رود که بسی راحت تر از اینکه ازم پرسید آسانسور طبقه اول توقف دارد یا نه، فرمایش کرد اولین بار است می بینم کفشت را واکس نزده ای!! و پیام های آن یکی دلاور را که از اسم کوچکم تشکر کرده بود و من بودم و برخوردهای سوپر رسمی مان و این عرض ارادت به اسم کوچک را!!

عاقا من اصلا مشکلی با اسم کوچک صدا زدن و فضولی در ظاهر و واکس کفش و اینکه آیا لاغر شده ام یا نه و تغییر اندامم با ورزش بوده یا عمل جراحی ندارم! فقط به این فکر می کنم چرا آدم ها تعادل ندارند واقعا؟! یعنی ممکن است ملتی همه با هم رد داده باشند؟!! بعد به آنی قلبم تیر می کشد، انگاری که در لحظه قرار است خشک بشوم از تصویر گیس های بریده دختر بچه ها در آن دبستان و تصور شانزده پسر نوجوان در حالی که... در حالی که از خود بی خود به جان هم افتاده اند... البته که خنده ام می گیرد و تصمیم می گیرم به دوستان پیام بدهم با عرض تبریکات فراوان مبنی بر اینکه بالاخره و با سرعت قابل توجهی رسیدیم به جایی که باید می رسیدیم و در برابر عمیق ترین فجایای اخلاقی در این مرز پر گه هر دخالت های شما در رابطه با اندازه و فرم اندام ما و چایی نخورده پسرخاله شدن تان و ورود به نام کوچک ملت در کمترین برخورد زمانی، والله اصلا قابل توجه نیست! ما دسته عقب مانده هاییم که دیوانه شده ایم، شما بفرمایید راحت باشید.  


نظرات()   
   
سه شنبه 28 فروردین 1397  02:37 ب.ظ
توسط: نیلوفر

از یک جایی به بعد با این اصل که آدم ها تحمل واقعیت تو را ندارند کنار می آیی؛ با همه آن هایی که همیشه نظر محبت بهت دارند، همیشه تو خوبی، تو بهترینی، تو مهربان مهربانانی، تو گستره بی پایانی هستی برای رفاقت و برای معاشرت و گفتمان! اما از یک عصر نه چندان دلپذیر یا شبی پر رعد و برق، ورق برمی گردد. آدم ها برای این که بتوانند درک روشنی از موقعیت های مقابل شان داشته باشند به تمرین و قدرت زیادی نیاز دارند. گاهی دردناک است؛ رویارویی با بخش حقیقی آدم ها جدا از هر تئوری و فلسفه ای سطح بالایی از برهنگی است که برای پذیرش آن باید همه ابعاد درونی و بیرونی ات آماده باشد. آماده این که بتوانی خودت را در موقعیت های مشابه آن ها قرار بدهی  و واکنش های مختلف برایت قابل درک باشد. آدم ها به سمت تصاویر ذهنی خودشان متمایلند نه به سمت واقعیت تو؛ و از آنجایی که با آن تصاویر مغایر باشی جدا از اینکه تو درستی یا تصاویر ساخته شده از تو- همان جایی است که ورق برمی گردد. از این جا به بعد است که باید با این اصل کنار بیایی که آدم ها تحمل واقعیت تو را ندارند.


نظرات()   
   
سه شنبه 28 فروردین 1397  02:34 ب.ظ
توسط: نیلوفر

من؟ خب جا نخوردم. تقریبا می دانستم چه اتفاقی خواهد افتاد. اما هنوز بعد از تمام این سال ها و برخورد با آدم های مختلف نمی دانم چطور باید از اول جلوی این فجایع را گرفت. به ویژه اگر از آن دسته جاندارانی باشی که در اجتماع رفت و آمد دارد. اگر دور بگیری و ارتباط برقرار نکنی، منزوی و عقب افتاده ای؛ اگر دور بگیری و دماغ هم بالا بگیری، از دماغ فیل افتاده ای؛ اگر دور نگیری و ارتباط هم نگیری، بیماری؛ اگر دور نگیری و ارتباط هم بگیری ولو اندک و چارچوب بندی شده- کلا واویلایی!! و البته در هر کدام از موارد فوق با گروهی از واکنش های عجیب و غریب روبه رو خواهی شد! اگرچه از یک جایی به بعد نه شاخ درمیاوری، نه بالا می آوری، نه عصبانی می شوی و نه حتی حرفی می زنی و تنها کاری که ازت برمی آید این است که قدرت درکت را از قوم بشر بالا ببری، اما واقعیت این است که هربار که در تنگناهای روابط قرار می گیری هیچ چیزی از بار اول کم ندارد بلکه هر بار مشت محکم تری می کوبد بر دهان استعمارگر اعتمادات و اعتقادات آدمیزادی.. حالا هی بالا برو و پایین بیا و به راه آدمیان بجنگ... عاقا! رسالت تو انجام کارهای سخت در روابط انسانی است. کره خری که از ابتدا دم نداشته است!


نظرات()   
   
جمعه 24 فروردین 1397  12:22 ب.ظ
توسط: نیلوفر

تمام عصر بارانی دیروز به این فکر می کنم که روزهای قبل از جنگ جهانی اول چه شکلی بوده است یا حتی جنگ جهانی دوم.. بین مردم عادی چه می گذشته است.. ملت طرف های جنگ و مردمان بی طرف.. جزئیات زیادی از تاریخ جنگ نمی دانم جز تصاویری مبهم و ارثیه ای منحوس و تنیده به تار و پودم.. آیا یک عصر بارانی بهاری نبوده که مردم به این فکرکرده باشند که چطور می توانند زندگی شان را تغییر بدهند؟ کسی از آنژیوگرافی برنمی گشته یا کسی برود پیاده روی و روسری تک رنگ مشکی بخرد؟ کسی کمردرد نداشته در حالی که تمام روز کاکائو تلخ خورده باشد؟ مردم صبح روز قبلش در صف نانوایی و قصابی و بقالی و چقالی نایستاده اند و در حالی که به قیمت های عجیب قریب مایحتاج اولیه زندگی شان عادت کرده اند به صورت های بی لبخند یکدیگر مات مانده باشند؛ مردمی که بر سر توهین به نژادشان یا آلودگی چندین برابر حد مجاز یا بستن آب رودخانه و از بین رفتن زمین های کشاورزی یا حتی به باد رفتن سرمایه هاشان در موسسات مختلف مالی متعلق به فلان زاده به جان هم افتاده باشند؟ آیا سال قبل از شروع آن جنگ ها به سیاهی و خشکی نرفته بود؛ که مردم لحظه تحویل به دعا نشسته باشند که پروردگارا بد از بدتر نکن؟ آیا آن سال ها تنگی به تنگنا نیفتاده بود که مردم زلزله چند ماه قبل، سیل اول سال و اجساد هواپیمای به زنده دفن شده همین حوالی و زنده زنده سوختن آن کشتی وسط اقیانوس و آتش نشان های مانده زیر آوار سوزان و شاعران مرده آن سال و هنرهای سیاهش را زیر دست و پای ارز و طلا و باج خروج از مرز گم کنند.. مردمی که نه راه رفتن داشته باشند و نه جای ماندن.. با خودم فکر می کنم بانک ها قبل از آن جنگ ها مامن سرمایه چه کسانی بوده است و خاک های طلاخیز حفره های بزرگ چه کسانی؟ چقدر از زنان و کودکان کار آن سال ها از حداقل های یک زندگی محروم بوده اند.. فروشنده های گل و بادبادک و تن.. ملتی که در هفته میانگین چهل و پنج دقیقه کار مفید و پنج دقیقه مطالعه داشته باشند.. ملتی تا دور دست دردمند و بی هوا... راستی آن روزها عشق کجاها بود...؟


  • آخرین ویرایش:جمعه 24 فروردین 1397
نظرات()   
   
سه شنبه 21 فروردین 1397  08:46 ق.ظ
توسط: نیلوفر

چقدر امروز درد دارم؛ به گمانم نیمه شب کسی آمده باشد و بندهای تنم را از هم باز کرده باشد و احتمالا همان کسی، نیمچه بمب کوچکی سمت چپ شکمم کار گذاشته باشد! شاید هم نیمه شب بیدار شده باشم و رفته باشم بیرون و زیر دست و پای هموطنان غیورم در صف ارز مانده باشم! آیا کسی بیدار بوده و مرا دیده که احیانا نیمه شب افتان و خیزان از سال ها جنگ برای کشورهای دوست و برادر بازگشته باشم و پشت در، پیمان شان را بر علیه مان دیده باشم، در حالی که با خود می خوانده ام دورتر می جنگم که نزدیک تر از دست نرود..؟ کسی مرا دیده است که نیمه شب از بدرقه آن پرواز گمشده پاریس بازمی گردم که جانم را با خودش می بَرد؟ یا آن اتوبوسی که کوردستان را به تهران می کشاند...؟ چقدر امروز درد دارم؛ به گمانم شب گذشته تمام سجاده ها را آب کشیده ام و تمام نعش های بی سر از خاک برخاسته ای را غسل داده ام که سراغ تن هایشان را از من می گرفتند.. شاید کسی باشد، کسی که مرا دیده باشد، که چاه آب می کندم در زمین های همجوار، آتش درختان را خاموش می کردم به جان بلوط های پیر یا مامن می ساختم برای چهارپایان زبان بسته ی گریزان از بشر.. کسی که مرا دیده باشد که کودکان را از خاک های زیر و روشده ای بیرون می کشم که شبی به کسری از دقیقه برای همیشه فرو ریخت.. چقدر امروز درد دارم، انگاری که تمام شب را به پای قد کشیدن فرزند یک روسپی رنج برده باشم و صبح که به چشم هایم، چشم باز می کند بی تاب فردایش باشم بین جمعیتی که مادرانش آباد کرده اند.. انگاری که صد شب را بین ژولیده های کارتن خواب گشته باشم و هزار شب افیون به دست نوجوانانش جابجا کرده باشم.. انگار که هزاران سال گفته باشم یا حسین و هزار گوش نشنیده باشم.. چه درد تیزی بین مهره های سه و چهار کمرم می گردد انگاری که بار بشریت را به کول بسته باشم و از هزار دره گذرانده باشم انگاری چرخ هزار صنعت ورشکسته مانده باشد به دوش من... چقدر امروز درد دارم... چقدر امروز برای همه سالیان درد دارم..


نظرات()   
   
سه شنبه 14 فروردین 1397  04:29 ب.ظ
توسط: نیلوفر

...

آن حجم بزرگ از اندوه كه دوست داشتن و دل بستن به من تحمیل كرد عاقبت رساندم به این نقطه كه شروع كردم به تك به تك رها كردن، دل بریدن، گذشتن تا آن جایی كه بودن هیچ كسی بهتر از نبودنش نباشد.

*از وبلاگ در همین حوالی
پریسای عزیزم


نظرات()   
   
سه شنبه 14 فروردین 1397  03:47 ب.ظ
توسط: نیلوفر

هنوز هم وقتی می روم دستشویی دست می برم سمت چپ در که چراغ را روشن کنم و هربار یه ای بابا کلید بیرون در استِ تاسف باری توی چشم هایم می نشیند! که یعنی قریب شش سال است تو هنوز به جای این کلید  عادت نکرده ای؟! جواب هم در اغلب اوقات منفی است! هربار کارم را می کنم و می آیم بیرون و به درستی چراغ را خاموش می کنم و با خودم فکر می کنم از مغزی که جای یک کلید ناقابل را پاک نمی کند و با یک کلید جدید به روز آوری نمی شود چه انتظاری می رود که اَبَر خط و خش ها را فراموش کند و پوست بیندازد و لبخند کشیده ای تحویل اجتماع بدهد؟! معاشرت، به ذهن و جان آدم ها شرط ایجاد می کند؛ بی هوا و بی حواس نباشیم به آمد و شد هامان. به گذاشتن و برداشتن هامان. بازی که نمی کنیم، آمده ایم دور هم بخندیم، قرار نیست آفتابه هامان را خالی برگردانیم که!

*مخاطب خاص ندارد اما روایت داریم حرف را زمین بندازی صاحبش می رود و برش می دارد! والا!


نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :20  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...