تبلیغات
زندگی طبق معمول
یکشنبه 20 آبان 1397  09:48 ب.ظ
توسط: نیلوفر

خب حالا که رسماً به عنوان بیکارترین و به تبع بی صاحاب ترین شهر انتخاب شدیم، خواستم یادآور بشوم که خیلی هم دردمان نیامده است! مبادا بزرگواران در راس لحظه ای مکدر بشوند و به محفظه خالی که در سرشان تعبیه شده فشاری بیاورند! به نظر نمی آید رتبه اشتغال در شهری که بخش قابل توجهی از آن درست یکسال است که خراب شده و درست یکسال است که حتی کَکی هم به خشتک مبارک هیچ بزرگواری نیفتاده، خیلی اهمیتی داشته باشد؛ حالا ما گفته ایم به بلای طبیعی لرزیده، شما هم بگویید بلای طبیعی بود! همان بخش خود اشتغالش، همان بخشی که از تخت جمشیدمان هم کهنه تر بود، همان بخشی که همین بیست و چند سال پیش بستر آتش و خاک و خون شان بودها! و امروز همه مغزهای تهی شان، مانده است بی حافظه.. همان خاک آغشته به سیاهی و بدبختیِ جاه و جنگ پیوسته، که تا همیشه و هر وقت که بخواهند روح و جان مردمش را به آتش و انفجار به فنا می برند. سرزمین بن بستی که در پروتکلش تنها انواع استفاده و سواستفاده تعریف شده است، واقعا چه اهمیتی می تواند داشته باشد که یک سال در کوره داغ کانکس های تابستانی بسوزند و باد و بوران وحشی زمستان چادرهاشان را ببرد؟! واقعا چه اهمیتی دارد که سیصد و شصت و پنج روز بگذرد و ابولهول "هیچ" بلند قد ترین زنده ی این ویرانه باشد...؟! البته که هیچ! البته که در منظر کلان که نگاه کنی مملکتی که در ابعاد ریز و درشت ویران است و این همه موضوع دارد برای زدن و بردن و دررفتن چه جا و چه وقت دارد که یادش بماند آن گوشه همواره سیاه بخت و تیره روز را یک سال است که خراب کرده است! همین قدر کافی است که شهید پرور باشد و جانباز مدار و دیوانه روی؛ چه جلافتایی! اشتغال و بیکاری و اعتیاد و این حرف های خارجی! که شاید بد هم نباشد بخشی را هم تعدادی بلایای طبیعی با خود ویران کند...
پس بزنید آن کف بلند را به افتخار این یکسالگی شرمگین؛ به چهارپارچه این ویرانی؛ به یک سال رنج و رنج و رنج...


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 20 آبان 1397
نظرات()   
   
سه شنبه 15 آبان 1397  11:18 ق.ظ
توسط: نیلوفر

پرویز مشکاتیان هفت ضرب می نوازد و من به باران زیبای پشت قاب پنجره نگاه می کنم. انگاری که پاییز از دل من آغاز شده باشد. مهرش گذشته و تاج آبانش را به سرم نهاده است. دانه های نرم و آرام ش فرا می خواندم؛ به بیرون، به دشت زیر پایم و حتی به بالای آن ارتفاع نزدیک.. که چتر بردارم و همین راه را بروم همین راهی که به دل دشت می رسد و تا پای آسمان ادامه دارد.. این هوا که هوای ماندن نیست.. بمانی مرغ غمگینی گوشه سینه ات کِز می کند و به آرامی می خواند "ببار ای بارون ببار... به کوه و دشت و هامون ببار... به یاد عاشقای این دیار.."


نظرات()   
   
سه شنبه 8 آبان 1397  11:11 ق.ظ
توسط: نیلوفر

از یک جایی به بعد باید یاد گرفته باشی که سر بزنگاه هایت، به خطوط برجسته ی سال های رفته رجوع کنی. روزها و شب هایی که کلمه کلمه در کتابت نشسته اند؛ چون گنجینه ای در نهان خانه ات. آواها و تصاویری که با تو از تجربه هایت، از آنچه آموخته ای حرف میزنند. چون دایه ای دلسوزتر از مادر که درونت نشسته و به هر دری می زند تا تو به راه درست بروی و درست انتخاب کنی.
نشانه ها آمده اند و من این روزها دارم لابه لای ریز و درشت شان پی زندگی می گردم.


نظرات()   
   
پنجشنبه 3 آبان 1397  01:00 ب.ظ
توسط: نیلوفر

یکی از خطرناک ترین خیانت هایی که بشر در حق خودش مرتکب می شود همین است که از آدم ها تصویری متفاوت از آنچه هستند بسازد. هر چه این تصور فانتزی تر و زیباتر از واقعیت باشد به مراتب خطرناک تر است؛ بر ماست که برای حفظ سلامت روح و روان خودمان هم که شد چیزی جز واقعیات در ذهن مان نگه نداریم؛
باشد که رستگار بگردیم!


نظرات()   
   
چهارشنبه 2 آبان 1397  12:57 ب.ظ
توسط: نیلوفر

نزدیک ظهر که می شود آفتاب به آرامی از پنجره می آید تو! از لابه لای برگ های جوان بنجامین و بغل پرناز شمعدانی صورتی! به آرامی می آید، سمت راست میزم می نشیند و با انگشتانم بازی می کند. به لمس روشنش چشم می دوزم و زیر لب می خوانم "من با آفتاب رابطه دارم"! و اجازه می دهم جلوتر بیاید.. می دانم و می داند که چقدر دلم می خواهد سرم را به دامان گرمش بگذارم و چشم هایم را ببندم. چقدر دلم می خواهد در آن لطافت بزنگاه ظهر بیارامم. آنجا که جهان در ظهر های پاییزی به آرام ترین شکل خود بدل می شود..


نظرات()   
   
دوشنبه 30 مهر 1397  10:30 ق.ظ
توسط: نیلوفر

درست می گفت؛ ذهن من هنوز آمادگی پذیرش و هضم این مسئله را ندارد. هنوز نمی توانم درک کنم محتوای زندگی آدمی چنان طبقه بندی و کلاسه شده باشد که بتواند به طور کامل تفکیکش کند بی آنکه به سطوح دیگر تاثیری بگذارد. هنوز نمی توانم درک کنم که "خانواده ای به شدت مستحکم" وجود داشته باشد، اما رابطه های موازی هم وجود داشته باشند تنها به دلیل اینکه بر هم تاثیر نمی گذارند! از خودم می پرسم اگر موضوع ساده و قابل حل است پس چرا پنهانی اتفاق می افتد؟! پس چرا از تمام آن ها فقط یکی به تشکیل خانواده می انجامد. و اصلا موضوع مهم تری هم وجود دارد؛ آیا اگر همین اتفاق برای زنان هم بیفتد و در ذهن هایشان طبقه بندی هایی ایجاد شود از چندین رابطه موازی، آیا همچنان می توان با همین دید به موضوع نگاه کرد...؟!
اگرچه ذهن من برای دنیای بی زر و زهوار امروز زیادی سخت گیر است اما این سطح از بند و بار هم نمی تواند درست باشد...


نظرات()   
   
دوشنبه 30 مهر 1397  10:22 ق.ظ
توسط: نیلوفر

شب ها به ناآرامی می خوابم و صبح ها غنچه ها به آرامشم می برند؛ غنچه هایی که به ناز پرورده ام...


نظرات()   
   
دوشنبه 30 مهر 1397  08:20 ق.ظ
توسط: نیلوفر

ثبت بشود به تاریخ امروز؛ به روزی که نیروی آمیخته ای از مثبت و منفی به آن وامی داردم که از جا برکنم؛ به روزی که آخرین کسی که فکرش را می کردم فرا رسیده و دنیایم را تکان داده است؛ انگاری که ناقوس ذهنم را به نرمی بگیرد و به سرعت ول کند و صدای دنگ دنگش بپیچد به مرزهای سرزمینم. که حریم امنی که ساخته ای مفت هم نمی ارزد. دنیایت کوچک تر از آن چیزی ست که به ودیعه در تو نهاده اند. که آنچه بنا کرده ای حتی نقطه هم نیست در این کارزار که خودش به هیچ نمی ارزد. ثبت بشود به تاریخ امروز که گوشم را گرفت و از خودم جدایم کرد...
به سرخط آبان مهربان.


نظرات()   
   
یکشنبه 29 مهر 1397  01:25 ب.ظ
توسط: نیلوفر

تبدیل شده است به یک جعبه که چند روز است با خودم حملش می کنم و هنوز نتوانسته ام بازش کنم. هر روز جعبه ام بزرگتر و سنگین تر می شود و نمی دانم تا کی می توانم در بسته نگهش دارم. بخشی از ذهنم به آن آغشته است و هنوز نمی دانم چه بایدم کرد. شب های بلند پاییز کنارش می نشینم، نگاهش می کنم و احساس می کنم چقدر خسته ام.. چقدر برای این که دست ببرم و جعبه را باز کنم و با آن روبه رو شوم خسته و مکدرم. که کور بشود هر آنکس که نداند جعبه هایش چه در دل دارند.. چند روز است با خودم حملش می کنم و چقدر دلم می خواهد مهر را سر آبان بگذارم، بزنم به دل جنگلی غرق برگریزان و به برگ ها و به پاییز بسپارمش.. به پاییز هرسال غافلگیرم..


نظرات()   
   
دوشنبه 23 مهر 1397  02:25 ب.ظ
توسط: نیلوفر

یک لحظه به خودم آمدم، دیدم چه درگیر موضوع شده ام! موضوعی که حتی مطمئن نیستم دارم در موردش درست فکر می کنم یا نه! چقدر بدم آمد از این که هر چند دقیقه یک بار گوشی را برمی دارم و نمی دانم دقیقا دنبال چه چیزی می گردم! چه ناخوشایند بود اضطراب بی معنی که حتی معلوم نیست دقیقا از کجا ناشی می شود.. چقدر به نظرم زشت آمد که از صبح با همه بداخلاقی کرده بودم، با مدیر دعوا با رقیب به کنایه و با باقی به بی حوصلگی! بماند که بعضی ها هم حق شان بود!! به خودم آمدم و دیدم از صبح حتی بیرون پنجره را هم نگاه نکرده بودم و چه غافل از احوال.. عصر یک بغل پاییز تحویل می دهد و آسمان دوباره می گیرد و منم که به یاد می آورم یک عصر پاییزی نه چندان دوری درست به همین دلایل آزاردهنده تصمیم گرفته ام از هر ارتباط عمیق و عاطفی با آدم ها دوری کنم. روزی که به این نتیجه رسیدم مابین ایلی که رابطه را یاد نگرفته است می بایستی دست روی کلاه خودم بگذارم و حواسم باشد تا به هیچ قیمتی بار دیگر به خودم نپیچم و درد نکشم. 


نظرات()   
   
یکشنبه 22 مهر 1397  01:53 ب.ظ
توسط: نیلوفر

گاهی فکر می کنم چه خوب است که مخاطبان کانالم انقدری سر حوصله نیستند که توضیحاتش را بخوانند و بدانند اینجا هم هست که یک وقت هایی چیزهایی اضافه تر دارد! آمده ام به آهستگی بنویسم اطرافم پر شده است از نشانه ها.. هنوز درست نمی دانم هر کدام به کجا می روند اصراری هم ندارم که بدانم! تنها چیزی که اهمیت دارد همین است و همین که از آنها بتوانم درست استفاده کنم. راستش را بخواهید از این که بعد از سالها، سالهای سخت، دوباره توانسته ام ارتباط برقرار کنم هیجان زده ام! انقدری که یک عالم پوچ و به هم ریخته این روزها نتوانسته مقابلم بایستد و من همچنان فکر می کنم امسال سال خوبی است..


نظرات()   
   
یکشنبه 22 مهر 1397  11:32 ق.ظ
توسط: نیلوفر

شانه به شانه ام قدم می زد و با هم در مورد آنچه از سی سالگی به بعد پیش رویمان قرار گرفته است حرف می زدیم. چالش هایمان به نوع دیگری تغییر پیدا کرده بود و واکنش های ما نیز؛ حالا سال های بعد از سی، یکی پس از دیگری فرا می رسند و طی می شوند و انگاری که همه دنیا با ما ازاین سال ها می گذرند. دنیایی با مفاهیم عجیب و غریب و به هم ریخته، که با هیچ کجای این سال ها سنخیت ندارد! دنیایی که جز فرارسیدن خزانش هیچ چیز بجا و به موقعی در آن جریان ندارد! انگاری که سرکرده اش دستار گم کرده و هرکس شاه ایل خودش باشد. دنیایی که تبدیل شده است به هزار جزیره جدا، بی آنکه بداند بیش از هر زمانه دیگری به رابطه نیاز دارد! ما بین این همه ظلم و تجاوز و دروغ.. در دل این جنگ نرم و نرم تر.. اگر این آشفتگی تنها و تنها یک نکته قابل توجه داشته باشد، این است که در این حرکت رو به عقب نیاز به آدمیت هر چه بیشتر رو می شود! کنار پاییز ایستاده ام، کنار رنگ ها، به تماشای سربلندی.. چه رستاخیز با شکوهی..


نظرات()   
   
سه شنبه 17 مهر 1397  07:18 ق.ظ
توسط: نیلوفر

بعد از این مدت فاصله از قلم، آمده ام بگویم ما آدم ها هرگز بی دلیل سر راه هم قرار نمی گیریم. حتی به سلامی و تکان دادن دستی؛ ما قوم پیامبرانیم؛ به سوی هم می آییم و با خودمان نشانه ها را می آوریم. به سادگی از کنار هم نگذریم که گاهی در سوی چشم هایمان، لابه لای انگشتانمان، به هوای نفس هایمان تلنگری بسته است. آمده ایم که پیام های روحی که در ما دمید به خاک و خاکیان برسانیم و یکدیگر را بکشیم به عالم بالا...
ایمان بیاوریم به رابطه ها...


نظرات()   
   
پنجشنبه 25 مرداد 1397  11:04 ق.ظ
توسط: نیلوفر

ببینید کی داره میاد..؟! آزادگان... اسیران "جنگ". غریب و زخمی به وطن بازگشته اند. بی غراقت، بی خون بها، بی حق رنج.. عای وطن.. ای داغ گران سیاه... می ایستم پشت صف بارگیری سیمان و با خودم فکر می کنم از همین مرز بوده که برگشتند همان سال ها که مردم به سر چشم براهی هاشان آذین و ریسه و چراغ بسته بودند و امروز قریب سی سال می گذرد و اسارت هنوز ادامه دارد.. آب تمام شده، خاک زیر و رو شده، نان به دوش عده ای ست و بقیه به دنبالش می دوند هوا که نیست، خاک و دود است و برای عده ای حتی جا هم نیست. دارو در انبار عده ای است و ارز هم در حساب همان عده ای.. همین مسیر بازآمدن شان را که برگردی خانواده خیلی هاشان را توی کانکس ها و چادر ها می بینی کمی آن طرف تر از همان خاکی که هنوز  هم می روند و استخوان های پوسیده همرزمانشان را جمع می کنند و می آورند.. هرچه بروی جلوتر، هر چه به قلب ایل و تبارشان نزدیک تر بشوی محرومیت بیشتر می شود! و تازه به مرز که برسی، درست همان جایی که سجده کرده اند و بوسه تاریخی به خاکش زده اند، شده است دامن پاک دوست و برادر عزیز تر از جان! از کی دامن دار شد؟! درست از روزی که ما رفتیم و بی آنکه چیزی از سی سال پیش به یاد بیاوریم آبادش کردیم.. که عوضش برق و سوخت و اعتقاد و جیب ملت را بخواهد و بگیرد و ببرد که وقتش که شد منفعتش را به همه واجبات و مستحباتش ترجیح بدهد. امروز بخواهد مرز را باز بگذارد فردا دلش نخواهد با آن سوی شط روی هم بریزد و ببندد که چرخ صنعت امروز بچرخد و بعد دیگر نچرخد.. سی سال پیش به وطن جان بازگشتند اما امروز کسی از آن ها خبر دارد؟ از آن واقعی هاشان.. از آنها که واقعنی اسیر بودند و واقعنی آزاد نشدند... این روزها هنوز هم آنها هستند که کف خاک پاک زنده اند نه بالای بالاها مشغول زندگی... 


نظرات()   
   
پنجشنبه 25 مرداد 1397  09:02 ق.ظ
توسط: نیلوفر

اصلا گیریم از آن گربه سرحال که هی می گفتیم "بچه ها، این گربهِ ایران ماست" لاشه نصفه نیمه ای مانده باشد که سر و دم ندارد! خب؟! اِلا شبیه آن توله یوز ایرانی است که وسط جاده زدیم ناکارش کردیم و کمی بعد مرد؟! یا شبیه آن دو سه تا باقی مانده بخت برگشته که شکارشان کردیم عکس یادگاری گرفتیم و بعد ازشان تصویر کج و کوله ای ساختیم برای لباس آقایان فوتبالیست! کلاه مان را بگذاریم بالاتر! گربه بخت برگشته را کی گَر و گور کرد وقتی برای گرفتن مجوز و ساختن هتل چند ستاره در ارتفاعات بالای ابرها، هزار لابی می کرد؛ به قیمت تخریب هزاران قدم جانِ درخت و آن همه زیبایی؟ مگر آن کلبه های بومی سال ها پذیرای مسافران نبودند؟.. قلب گربه را کی ترکاند وقتی چهار قدم به چهار قدم چاه می زد و خونش را می مکید؟ هر آنچه ثروت به بغل داشت کی از زیر به رو کشید و بجایش هر چه آتش و جنایت امکان داشت از رو به زیر برد..؟ کی لوح های طلای بجا مانده از ارثیه آریایی کذایی مان را ذوب کرد؟ کی کاخ ها و باقی مانده های سلطنت -ثروت های ملی- را نرم و یواش گذاشت توی ساکش؟.. گیرم که هِد فامیل گروهی الواتِ بی همه چیز باشند که همین چند صباح به نان و نوا رسیده اند و دائم بیت المال را مثل لنگه جوراب هایشان گم می کنند و نگم برایتان از تکرار مکررات جنایاتی که در ابعاد بالا رخ می دهد، اِلا که عمده ملت هم، بازیچه وار، خواسته و نخواسته دست به دست شان داده اند به مهر و آن اقلیت هم که نداده اند، یا باید بدهند یا باید بدهند یا بروند سر بگذارند گوشه ای و به آرامی بمیرند و یا می بریمشان و سرشان را می گذاریم گوشه ای و به آرامی می میرند! چیزی که حقیقت دارد این است که عقبه سه هزار ساله تمدن و امروز عیان و ویلان مان شوخی بیش نیست و ما ملتی همواره مستعمره ایم و البته که چه بهتر از این که کسی که می تواند بیاید و از گربه مراقبت کند؛ که گربه بدبخت و مچاله تعلق به مام زمین دارد نه من و شمای ترمیناتورکه به تَر و تخم خودمان هم رحم نمی کنیم!


نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :21  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...