تبلیغات
زندگی طبق معمول
چهارشنبه 20 تیر 1397  10:47 ب.ظ
توسط: نیلوفر

اعلامیه پسر بچه پانزده ساله خانواده الهی به دیوار کنارمان چسبیده و کوچه سراسر شیون و واویلاست.. به نیمه شب نکشیده اتوبوسی در کوردستان تصادف می کند و تمام مسافرانش زنده زنده می سوزند و نزدیک ظهر صادق و صابر در مرز خسروی تصادف وحشتناکی می کنند و من هنوز زنده و سالم پشت سیستمم نشسته ام وکلیدها را می فشارم. تمام فضای اطرافم آغشته است به استرس و اضطرابی گس و ناخوشایند. به پستی که یلدا دیروز منتشر کرد فکر می کنم، در مورد مهم ترین روش مقابله با استرس؛ اینکه قبل از هر ماجرایی آمادگی آن را در خودمان ایجاد کنیم.. با خودم فکر می کنم چگونه می شود آمادگی چنین حوادثی را که طی دو سال اخیر در این مرز پر گُه-هر سر به فلک گذاشته در خود ایجاد کرد؟ خاکی سراسر غافلگیری وحشیانه... چگونه می توانم نسبت به این آشفته بازار پیوسته آماده باشم... و از آن هم که بگذارم نسبت به از دست رفتن و یا حتی آسیب دیدن عزیزانم... دردناک است. بسی دردناک.. و قطعا برای این بخش از رسالتم می بایستی بیش از این ها قوی باشم..


نظرات()   
   
جمعه 18 خرداد 1397  08:38 ب.ظ
توسط: نیلوفر

طی راه با خودم فکر می کنم امشب بار دیگر دست خداحافظی اش را خواهم فشرد و حالا انقدر قوی هستم که به شیوه بهتری ادامه بدهم؛ بغض تلخم را راحت تر فرو بدهم، در را ببندم و پشت سرش به این فکر کنم که درست پیش رفته ام. تصاویر آدم ها از سال های دور می آید و می رود و به همین نزدیکی می رسد؛ و من با خودم فکر می کنم نامشروع بودن روابط آدم ها، این روزها نه فقط یک عبارت فقهی و نه فقط موضوعیتی عام برای سریال های شبکه های مثلا بیگانه و نه فقط توهمی ساختگی از ارتباطات ممالک کفر، که مَنِشی بی حجب و حیاست که بین دست و پای مان جاری شده است. خیلی نزدیک تر از آنچه بتوان انتظارش را داشت و هر از چند گاهی که در اوج کراهت بیرون می افتد، سیمای دکتر عین مهربان را بهتر درک می کنم وقتی روبه رویم نشست و گفت: "مگه تو فاطمه زهرایی که از اینکه کسی پای تو را لمس کرده تا این حد آزار دیده ای؟!" امروز با تمام فاصله ای که از مفاهیم و شخصیت های مذهبی گرفته ام اما مفهوم فاطمه زهرایی و میزان فاصله ام را از این مفهوم بهتر می شناسم. روابط آدم ها تبدیل شده است به توپ دستش ده که امشب زیر دار و درختی -و نه حتی در محلی مناسب-  به کسی سپرده اند و فردا شب به آن کس دیگر... همه چیز که تقصیر استکبار جهانی نیست که؛ اصل و اساس داستان از ماست که بر ماست..


نظرات()   
   
پنجشنبه 10 خرداد 1397  10:10 ق.ظ
توسط: نیلوفر

تمام دیروز عصر را به شکل بیمارگونه ای خواب بودم و تمام شب را؛ و امروز که پای اتاق کنترل می ایستم احساس می کنم هر دو خط بر دوش من کار می کنند به شدت احساس خستگی می کنم و تنها فرمانی که دریافت می کنم میل به خواب است. خوابی که در پس آن، همه ناهنجاری های اخیر را باران شسته باشد و برده باشد.. ذهنم دارد می چرخد به دور این موضوع که این روزها آدم ها چقدر زود پسرخاله می شوند! تا همین چند وقت پیش قبل از اینکه اسم کوچکت را صدا بزنند اجازه می گرفتند اما امروز رفته اند سر یخچال خیلی عادی و مجلسی-! سبیل های جناب فلان مهندس خان از فلان شرکت فخیمه جلوی چشم هایم رژه می رود که بسی راحت تر از اینکه ازم پرسید آسانسور طبقه اول توقف دارد یا نه، فرمایش کرد اولین بار است می بینم کفشت را واکس نزده ای!! و پیام های آن یکی دلاور را که از اسم کوچکم تشکر کرده بود و من بودم و برخوردهای سوپر رسمی مان و این عرض ارادت به اسم کوچک را!!

عاقا من اصلا مشکلی با اسم کوچک صدا زدن و فضولی در ظاهر و واکس کفش و اینکه آیا لاغر شده ام یا نه و تغییر اندامم با ورزش بوده یا عمل جراحی ندارم! فقط به این فکر می کنم چرا آدم ها تعادل ندارند واقعا؟! یعنی ممکن است ملتی همه با هم رد داده باشند؟!! بعد به آنی قلبم تیر می کشد، انگاری که در لحظه قرار است خشک بشوم از تصویر گیس های بریده دختر بچه ها در آن دبستان و تصور شانزده پسر نوجوان در حالی که... در حالی که از خود بی خود به جان هم افتاده اند... البته که خنده ام می گیرد و تصمیم می گیرم به دوستان پیام بدهم با عرض تبریکات فراوان مبنی بر اینکه بالاخره و با سرعت قابل توجهی رسیدیم به جایی که باید می رسیدیم و در برابر عمیق ترین فجایای اخلاقی در این مرز پر گه هر دخالت های شما در رابطه با اندازه و فرم اندام ما و چایی نخورده پسرخاله شدن تان و ورود به نام کوچک ملت در کمترین برخورد زمانی، والله اصلا قابل توجه نیست! ما دسته عقب مانده هاییم که دیوانه شده ایم، شما بفرمایید راحت باشید.  


نظرات()   
   
سه شنبه 28 فروردین 1397  02:37 ب.ظ
توسط: نیلوفر

از یک جایی به بعد با این اصل که آدم ها تحمل واقعیت تو را ندارند کنار می آیی؛ با همه آن هایی که همیشه نظر محبت بهت دارند، همیشه تو خوبی، تو بهترینی، تو مهربان مهربانانی، تو گستره بی پایانی هستی برای رفاقت و برای معاشرت و گفتمان! اما از یک عصر نه چندان دلپذیر یا شبی پر رعد و برق، ورق برمی گردد. آدم ها برای این که بتوانند درک روشنی از موقعیت های مقابل شان داشته باشند به تمرین و قدرت زیادی نیاز دارند. گاهی دردناک است؛ رویارویی با بخش حقیقی آدم ها جدا از هر تئوری و فلسفه ای سطح بالایی از برهنگی است که برای پذیرش آن باید همه ابعاد درونی و بیرونی ات آماده باشد. آماده این که بتوانی خودت را در موقعیت های مشابه آن ها قرار بدهی  و واکنش های مختلف برایت قابل درک باشد. آدم ها به سمت تصاویر ذهنی خودشان متمایلند نه به سمت واقعیت تو؛ و از آنجایی که با آن تصاویر مغایر باشی جدا از اینکه تو درستی یا تصاویر ساخته شده از تو- همان جایی است که ورق برمی گردد. از این جا به بعد است که باید با این اصل کنار بیایی که آدم ها تحمل واقعیت تو را ندارند.


نظرات()   
   
سه شنبه 28 فروردین 1397  02:34 ب.ظ
توسط: نیلوفر

من؟ خب جا نخوردم. تقریبا می دانستم چه اتفاقی خواهد افتاد. اما هنوز بعد از تمام این سال ها و برخورد با آدم های مختلف نمی دانم چطور باید از اول جلوی این فجایع را گرفت. به ویژه اگر از آن دسته جاندارانی باشی که در اجتماع رفت و آمد دارد. اگر دور بگیری و ارتباط برقرار نکنی، منزوی و عقب افتاده ای؛ اگر دور بگیری و دماغ هم بالا بگیری، از دماغ فیل افتاده ای؛ اگر دور نگیری و ارتباط هم نگیری، بیماری؛ اگر دور نگیری و ارتباط هم بگیری ولو اندک و چارچوب بندی شده- کلا واویلایی!! و البته در هر کدام از موارد فوق با گروهی از واکنش های عجیب و غریب روبه رو خواهی شد! اگرچه از یک جایی به بعد نه شاخ درمیاوری، نه بالا می آوری، نه عصبانی می شوی و نه حتی حرفی می زنی و تنها کاری که ازت برمی آید این است که قدرت درکت را از قوم بشر بالا ببری، اما واقعیت این است که هربار که در تنگناهای روابط قرار می گیری هیچ چیزی از بار اول کم ندارد بلکه هر بار مشت محکم تری می کوبد بر دهان استعمارگر اعتمادات و اعتقادات آدمیزادی.. حالا هی بالا برو و پایین بیا و به راه آدمیان بجنگ... عاقا! رسالت تو انجام کارهای سخت در روابط انسانی است. کره خری که از ابتدا دم نداشته است!


نظرات()   
   
جمعه 24 فروردین 1397  12:22 ب.ظ
توسط: نیلوفر

تمام عصر بارانی دیروز به این فکر می کنم که روزهای قبل از جنگ جهانی اول چه شکلی بوده است یا حتی جنگ جهانی دوم.. بین مردم عادی چه می گذشته است.. ملت طرف های جنگ و مردمان بی طرف.. جزئیات زیادی از تاریخ جنگ نمی دانم جز تصاویری مبهم و ارثیه ای منحوس و تنیده به تار و پودم.. آیا یک عصر بارانی بهاری نبوده که مردم به این فکرکرده باشند که چطور می توانند زندگی شان را تغییر بدهند؟ کسی از آنژیوگرافی برنمی گشته یا کسی برود پیاده روی و روسری تک رنگ مشکی بخرد؟ کسی کمردرد نداشته در حالی که تمام روز کاکائو تلخ خورده باشد؟ مردم صبح روز قبلش در صف نانوایی و قصابی و بقالی و چقالی نایستاده اند و در حالی که به قیمت های عجیب قریب مایحتاج اولیه زندگی شان عادت کرده اند به صورت های بی لبخند یکدیگر مات مانده باشند؛ مردمی که بر سر توهین به نژادشان یا آلودگی چندین برابر حد مجاز یا بستن آب رودخانه و از بین رفتن زمین های کشاورزی یا حتی به باد رفتن سرمایه هاشان در موسسات مختلف مالی متعلق به فلان زاده به جان هم افتاده باشند؟ آیا سال قبل از شروع آن جنگ ها به سیاهی و خشکی نرفته بود؛ که مردم لحظه تحویل به دعا نشسته باشند که پروردگارا بد از بدتر نکن؟ آیا آن سال ها تنگی به تنگنا نیفتاده بود که مردم زلزله چند ماه قبل، سیل اول سال و اجساد هواپیمای به زنده دفن شده همین حوالی و زنده زنده سوختن آن کشتی وسط اقیانوس و آتش نشان های مانده زیر آوار سوزان و شاعران مرده آن سال و هنرهای سیاهش را زیر دست و پای ارز و طلا و باج خروج از مرز گم کنند.. مردمی که نه راه رفتن داشته باشند و نه جای ماندن.. با خودم فکر می کنم بانک ها قبل از آن جنگ ها مامن سرمایه چه کسانی بوده است و خاک های طلاخیز حفره های بزرگ چه کسانی؟ چقدر از زنان و کودکان کار آن سال ها از حداقل های یک زندگی محروم بوده اند.. فروشنده های گل و بادبادک و تن.. ملتی که در هفته میانگین چهل و پنج دقیقه کار مفید و پنج دقیقه مطالعه داشته باشند.. ملتی تا دور دست دردمند و بی هوا... راستی آن روزها عشق کجاها بود...؟


  • آخرین ویرایش:جمعه 24 فروردین 1397
نظرات()   
   
سه شنبه 21 فروردین 1397  08:46 ق.ظ
توسط: نیلوفر

چقدر امروز درد دارم؛ به گمانم نیمه شب کسی آمده باشد و بندهای تنم را از هم باز کرده باشد و احتمالا همان کسی، نیمچه بمب کوچکی سمت چپ شکمم کار گذاشته باشد! شاید هم نیمه شب بیدار شده باشم و رفته باشم بیرون و زیر دست و پای هموطنان غیورم در صف ارز مانده باشم! آیا کسی بیدار بوده و مرا دیده که احیانا نیمه شب افتان و خیزان از سال ها جنگ برای کشورهای دوست و برادر بازگشته باشم و پشت در، پیمان شان را بر علیه مان دیده باشم، در حالی که با خود می خوانده ام دورتر می جنگم که نزدیک تر از دست نرود..؟ کسی مرا دیده است که نیمه شب از بدرقه آن پرواز گمشده پاریس بازمی گردم که جانم را با خودش می بَرد؟ یا آن اتوبوسی که کوردستان را به تهران می کشاند...؟ چقدر امروز درد دارم؛ به گمانم شب گذشته تمام سجاده ها را آب کشیده ام و تمام نعش های بی سر از خاک برخاسته ای را غسل داده ام که سراغ تن هایشان را از من می گرفتند.. شاید کسی باشد، کسی که مرا دیده باشد، که چاه آب می کندم در زمین های همجوار، آتش درختان را خاموش می کردم به جان بلوط های پیر یا مامن می ساختم برای چهارپایان زبان بسته ی گریزان از بشر.. کسی که مرا دیده باشد که کودکان را از خاک های زیر و روشده ای بیرون می کشم که شبی به کسری از دقیقه برای همیشه فرو ریخت.. چقدر امروز درد دارم، انگاری که تمام شب را به پای قد کشیدن فرزند یک روسپی رنج برده باشم و صبح که به چشم هایم، چشم باز می کند بی تاب فردایش باشم بین جمعیتی که مادرانش آباد کرده اند.. انگاری که صد شب را بین ژولیده های کارتن خواب گشته باشم و هزار شب افیون به دست نوجوانانش جابجا کرده باشم.. انگار که هزاران سال گفته باشم یا حسین و هزار گوش نشنیده باشم.. چه درد تیزی بین مهره های سه و چهار کمرم می گردد انگاری که بار بشریت را به کول بسته باشم و از هزار دره گذرانده باشم انگاری چرخ هزار صنعت ورشکسته مانده باشد به دوش من... چقدر امروز درد دارم... چقدر امروز برای همه سالیان درد دارم..


نظرات()   
   
سه شنبه 14 فروردین 1397  04:29 ب.ظ
توسط: نیلوفر

...

آن حجم بزرگ از اندوه كه دوست داشتن و دل بستن به من تحمیل كرد عاقبت رساندم به این نقطه كه شروع كردم به تك به تك رها كردن، دل بریدن، گذشتن تا آن جایی كه بودن هیچ كسی بهتر از نبودنش نباشد.

*از وبلاگ در همین حوالی
پریسای عزیزم


نظرات()   
   
سه شنبه 14 فروردین 1397  03:47 ب.ظ
توسط: نیلوفر

هنوز هم وقتی می روم دستشویی دست می برم سمت چپ در که چراغ را روشن کنم و هربار یه ای بابا کلید بیرون در استِ تاسف باری توی چشم هایم می نشیند! که یعنی قریب شش سال است تو هنوز به جای این کلید  عادت نکرده ای؟! جواب هم در اغلب اوقات منفی است! هربار کارم را می کنم و می آیم بیرون و به درستی چراغ را خاموش می کنم و با خودم فکر می کنم از مغزی که جای یک کلید ناقابل را پاک نمی کند و با یک کلید جدید به روز آوری نمی شود چه انتظاری می رود که اَبَر خط و خش ها را فراموش کند و پوست بیندازد و لبخند کشیده ای تحویل اجتماع بدهد؟! معاشرت، به ذهن و جان آدم ها شرط ایجاد می کند؛ بی هوا و بی حواس نباشیم به آمد و شد هامان. به گذاشتن و برداشتن هامان. بازی که نمی کنیم، آمده ایم دور هم بخندیم، قرار نیست آفتابه هامان را خالی برگردانیم که!

*مخاطب خاص ندارد اما روایت داریم حرف را زمین بندازی صاحبش می رود و برش می دارد! والا!


نظرات()   
   
سه شنبه 14 فروردین 1397  01:48 ب.ظ
توسط: نیلوفر

بزرگان فرموده اند: آنچه یک بار اتفاق افتاده باشد ممکن است هرگز تکرار نشود اما آنچه دوباره رخ داد، تکرار و تکرار خواهد شد؛ لذا از یک جایی به بعد شل کنید. زمانه، زمانه ی تکرار است؛ قبح روزگار ریخته؛ کائنات دور و به ویژه نزدیک تان چه جامی آب سر بکشند چه بنشانندتان بر دایره و دورتان بزنند! صبح ها تا شب از راست به چپ و شب ها تا صبح برعکس! پیش از اینکه برق از سرتان بپرانند و سرگیجه بگیرید و محتویات روابط تان را روی دست و بالشان بالا بیاورید، از این چرخ و از این چرخاننده فاصله بگیرید.. ملت به سمتی می روند که باد می آید..


نظرات()   
   
پنجشنبه 9 فروردین 1397  02:03 ب.ظ
توسط: نیلوفر

به یکباره خوابم می گیرد وسط تایپ کردن، کار کردن، جلسه، مهمانی ... و در یک لحظه انگاری مغزم خاموش می شود! روزهای اول فکر می کردم بخاطر دمای دفتر است اما بعد از روشن شدن سیستم سرمایش هم اوضاع تغییر نکرد! زمان گذشت؛ همه چیز به هم ریخت، سال نو شد، همه چیز بیشتر به هم ریخت و انداختم گردن فشردگی همه جوره روزها و استرس و خستگی و کم خوابی ها و بدخوابی ها.. اما نیست.. در واقع این روزها یا تشنه ام یا خواب مرا می برد! این روزها به چشم خویش می بینم آدمی در برابر همه آنچه می اندوزد و باور دارد از آن اوست، کوچک ترین توانایی ندارد و چه بسا همه آنچه به نام قدرت به او پر و بال می دهد به آنی و به بادی او را به ضعیف ترین عضو کائنات بدل می کند.. این روزها روزهای سختی هستند.. روزهای رقص مرگ و زندگی بر لبه تیغ پروردگار...


نظرات()   
   
سه شنبه 7 فروردین 1397  12:08 ب.ظ
توسط: نیلوفر

حتما این ایام مراسم نوروز را در روستاها و شهرهای کوردستان دیده اید که غرق در رنگ و رقص و آتش جهانی شده است؛ اما بد نیست معنی آن ترانه معروف را هم بدانید که در تمام این مراسمات مشترک است و آواز سرمی دهد که کوردستان با چه داغی به زمین پا می کوبد:

ئه م روژی سالی تازه یه نه وروزه هاته وه / امروز روز نوروز و سال نو دوباره آمد

جیژ نیكی كونی كورده به خوشی و به ها ته وه / جشن کهن کردان با خیر و خوشی دوباره آمد

چه ند سال بوو گولی هیوای ئیمه پی په ست بوو تاكو پار/ سالهاست گل امید ما دربند بوده و اسیر

هه ر خوینی لاوه كان بوو گولی ئالی نه وبه هار/ و خون سرخ جوانان گل نوبهار ما بوده

ئه و ره نگه سوو ره بوو كه له ئاسوی بلندی كورد/ همواره همین رنگ سرخ از بلندای افق کردستان

مژده ی به یانی بو گه لی دوور ونزیك ئه برد/ مژده فردای روشن را به ملت کرد نوید میداد

وا روژهه لات له به نده نی به رزی ولاته وه/ هنگام غروب خورشید از بلندای کوههای وطن

هه ر خوینی شه هیده ره نگی شه فه ق شه وق ئه داته وه/ رنگ سرخ خون شهید است که میدرخشد

نه وروز بوو ئاگریكی وه ها خسته جه رگه وه/ نوروز بود که آتش این شور را به دلها انداخت

لاوان به عه شق ئه چوون به ره و پیری مه رگه وه/ تا جوانان با اشتیاق به پیشواز مرگ بروند

تا ئیستا رووی نه داوه له تاریخی میلله تا/ تاکنون در تاریخ هیچ ملتی سابقه نداشته 

قه لغانی گوله سنگی كچان بی له هه لمه تا/ سینه دختران سپر گلوله های نبرد باشند

پیی ناوی بو شه هیدی وه ته ن شیوه ن وگرین/ برای شهید وطن گریه و زاری نمیکنیم

نامرن ئه وانه وا له دلی میلله تا ئه ژین / آنان که در دل ملت هستند همیشه زنده اند



نظرات()   
   
یکشنبه 5 فروردین 1397  11:29 ق.ظ
توسط: نیلوفر

الان بعد از عید دیدنی دسته جمعی که به همراه آقای جانشین،جناب آمارگر مهربان و دیگر همکار نخودی مان از محضر آقای مدیر به عمل آوردیم حس آن مردی را دارم که بهش گفتند یک روز از زندگیت باقی مانده!! بعد از تعارفات تبریک سال نو و اندکی شیطنت های من خیلی سریع و بی مزه گریزی زد به اوضاع و احوال سیاسی و اقتصادی ایران در جایگاه جهانی و جنگی عظیم برای مان پیش بینی کرد و شرایطی فوق ویژه و ویران! درست با همین صراحت و شدت و حدت! و من در حین ترک کردن دفترش نه تنها به این فکر نمی کنم که جان فدای این جنگی که هیچش معلوم نیست باشم بلکه تصمیم گرفته ام حتی اگر قرار باشد در این خاک و آب بنا به هر دلیلی نه تنها جنگ حدسی و گمانی ایشان بمیرم با دیوانگی بمیرم! باور بفرمایید می ارزد!


نظرات()   
   
یکشنبه 5 فروردین 1397  11:22 ق.ظ
توسط: نیلوفر

آیا بعد از گذشت پنجمین روز از سال تازه و آغاز اولین روز رسمی سال هنوز ایمان نیاورده اید که سال نود و هفت سال روداری ست؟! اُف بر شما باد! به اولین نیمه شب سال نو که انگاری تیری قفسه سینه ات را سوراخ کند و از خواب بیرونت بکشد و از آشفته بازاری که به عالم خواب دیده ای چیز روشنی بخاطر نیاوری اضافه بفرمایید که سمت چپ مان به مدت چهل و هشت ساعت از کار افتاد تا به زور قحطی دوا و دکتر و آمپول در تعطیلات، علاجش کنیم و بزار و بردار عید دیدنی را از رونق نیندازیم به علاوه اینکه مادربزرگ مهجور و بیمارمان پایش بلغزد و روی زمین صاف به آهستگی زمین بخورد و لگنش بشکند.. نگم برایتان از دو روزی که گذشت تا با هزار ریسک بالا و بدون بیهوشی بتوانند پلاتین را لابه لای استخوان های پوک شده اش کار بگذارند و باز هم برایمان نگهش دارند.. در کنار اینکه پدر شوهر خاله دومی به رحمت خدا برود و در مراسم ختمش خطر تصادف از بیخ گوش پدر و مادر و پسرعمه شان به مویی بگذرد؛ به علاوه بریدن پیچ جاده پاوه موقع برگشتن از مراسم نوروز کوردستان!! بگذریم از رفتن دکتر شایگان و جلسه سران متعهد و نامتعهد که معلوم نیست هر کدام چه ضایعه ای در پیش خواهند داشت...

بله! در واقع نمی توان انتظار داشت آب رفته به جوب بازگردد و بیخ و بنیانی که خراب است به شب تا صبحی تحویل بشود به بهترین حال، اما واقعیتی وجود دارد؛ برقراری تعادل این بین دست ماست. نه که فکر کنید این حرف ها را جوانی خام و سرخوش که دست خوش تغییرات جوی و هورمونی بهار شده است می نویسد، خیر؛ مدیونید اگر یک درصد فکر کنید سی و یک سال آزگار آب خوش از گلویمان پایین رفته!! خیر؛ اما دقیقا به همین دلیل است که عرض می کنم اگر این روند لحظه ای تعلل نمی کند هیچ دلیلی وجود ندارد ما تعلل کنیم. اگر لحظه ای نمی ایستد و این سال های اخیر زمین و آسمان هم به خدمت گرفته چه دلیلی خواهد توانست ما را متوقف کند؟! به بهار کدر نصفه و نیمه اش نگاه می کنم و مقابل آتش برافروخته کوردستان می ایستم و در حالی که چند دسته محدود اما مهم برنامه های نوشته شده ام از نظرم می گذرد با خودم فکر می کنم اگرچه به خوبی می دانم هیچ سنگی روی هیچ سنگی بند نیست و به هر طرفی نگاه می کنم رنگی از آبادانی نیست اما لحظه ای برای حفظ این تعادل فرونخواهم نشست که امسال سال روداری است!!

پس ایمان بیاورید همانا، که می فرماید آنچه ما را نکشد قوی ترمان می کند!


نظرات()   
   
یکشنبه 27 اسفند 1396  11:31 ق.ظ
توسط: نیلوفر

نود و هفت؛

پایان سی و یک سال مهجوری و صبوری

و آغاز سی و دوبارگی ام؛

به در آ از بند.. از بست.. از دیوار..

به نام سی و یک سال زندگی رها می کنم افسار زمینی ات را

برچین چهارپارچه اقلیمت را از این خاک غریب

برایم بتاز به بالا، به بلندا و به رهایش؛

ای سی و دوبارگی سرکش

بگیر و بستان به قدرت، آنچه وانهاده بودی به حیا و نجابت

بتاز،

 اما برای من باش.

برای تک تک دقایقم

نفس به نفس سال سی و دوم

نود و هفت.


نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :20  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...