تبلیغات
زندگی طبق معمول
شنبه 1 دی 1397  04:41 ب.ظ
توسط: نیلوفر

چه غم انگیز است قصه آدم ها
چه غم انگیز منش آدم ها
چه غم انگیز است قلب و ذهن آدم ها
چقدر غم انگیزند...
چقدر دنیا جای تنگی شده است
جای کثیف و آلوده ای
چه تنگنای خفه کننده ای شده است
هوای مان
کلام مان
و دست هایمان...


نظرات()   
   
شنبه 1 دی 1397  08:26 ق.ظ
توسط: نیلوفر

این ادبیات فارسی با این همه رسایی و شیوایی دو جمله به درد بخور داشت که زحمت کشیدیم در کمترین زمان ممکن به رنگ قهوه ای درش آوردیم و امروز هربار بگوییم "از ماست که بر ماست" و "قضاوت کردن دیگران صحیح نیست" تنها تن صاحب نطق را به گور لرزانده ایم! اولی را که بالا برویم، پایین بیاییم، از ماست که بر ماست! اما دومی را هم جدی بگیریم. تنها زمانی می توانیم دیگری را قضاوت کنیم که خودمان در آن موضوع مبرا باشیم؛ رطب خورده که نمی شود منع رطب کرد. وقتی که همه چیز را بدانیم. درک درستی داشته باشیم و باور داشته باشیم خط کش ما لزوما مقیاس درستی نیست. آن وقت تازه به جایی می رسیم که ترجیح بدهیم بجای دیگران چوب خودمان را بزنیم! دست برداریم از خوب و بد شمردن ملت. لزوما چون ما خودهالیوود پنداریم که بقیه دهاتی مسلک نیستند! چون ما آنجاها می رویم و آنان ها را می بینیم و آن چنان ها را می کنیم -حتی به فرض محالی که محال نیست، درست هم باشیم- آن جا و آنان و آنچنانِ بقیه که غلط نیست. که اگر هم هست ما چه حقی داریم که قضاوت کنیم؟ چه می دانیم از سرزمین های درونی آدمیان...؟ هیچ... به خدایگان خارجی و خوب و شیک و فرهیخته شما سوگند که هیچ نمی دانیم... کمی احتیاط؛ فقط همان کمی.. به جان و روح هم زخم نزنیم که آدم ها در حفظ درد هایشان حافظه ای بس قوی دارند. مبادا برسیم به جایی که کاری از دست و دل مان برنیاید؛ به روزی که دیر شده باشد.


نظرات()   
   
شنبه 1 دی 1397  07:26 ق.ظ
توسط: نیلوفر

توصیه می کنم شما را به مدارا! به این که دنبال هیچ ارزشی نگردید؛ چرا که همه مرزها جابجا شده است. آدم ها تا توانسته اند همه چیز را عوض و عوضی کرده اند؛ نه چارچوب کاری، نه اصول خانواده، نه رسم رفاقت و نه هیچ چیز دیگری سرجایش نمانده است. امروز به جایی رسیده ایم که پایبندی به هر قاعده و اصلی، تحجر و جاماندگی ست و فراروی از هر بی قیدی، تجدد؛ خیلی هم بخواهید بر اصول خودتان که نه، حتی بر اصول باقی هم پافشاری کنید هر روز منزوی تر خواهید شد..
چیزی به پایان دنیا باقی نمانده است..


نظرات()   
   
دوشنبه 26 آذر 1397  10:22 ب.ظ
توسط: نیلوفر

مدت زیادی ست که در آن اتاق، پوشی از پوشی تکان نخورده است؛ انگار که سکنه ای نداشته باشد الا میزبان مسکوت مانده ای که شبِ دیر می آید و صبحِ زود می رود. زمان زیادی گذشته و آن ساز مهجور همان گوشه دنج مانده، بی نازِ آرشه ای و بی هیچ جادوی صدایی.. از آن باغ کوچک روی میز چندتایی بیشتر گلدان باقی نمانده است و دو سه تایی ماهی که در آن کدری از طرفی به طرف دیگر می روند.. کتاب های نخوانده طبقه آخر کتابخانه، که از یک جایی به بعد دیگر اضافه نشدند؛ و کارهای تلنبار شده دور و بر آن میز کوتاه بی ریخت.. نقاشی ها، مرکب و قلم ها، کاغذهای کتاب ننوشته و همه آنچه از مام دل برمی آمد عقب مانده اند و یک مشت عدد و رقم و خبر و رنج بالا آمده است. همه چیز خلاصه شده است در کار و کار و کار که آن هم همیشه خدا یک جاییش می لنگد و غیر از آن هر چیز دیگری که هست در پله آخر گیر کرده. پشت پنجره می نشینم و حتی رعد و برق هم دیگر نمی ترساندم؛ با خودم فکر می کنم طی دو سال گذشته انقدر حادثه های قریب و غریبه رخ داده و بی آنکه امان مان بدهد به جان و روح مان کوفته است که انگاری از جنگ های هزاره بازگشته ایم؛ به ناگهان با ضرب های پر درد و بی تعلل زندگی مان شد به مانند الک دانه درشتی که جان مان را از خودش گذر داد. مانده ایم و حجمه ای از صدا و قامتی که دیگر رنگ و رویی ندارد...


نظرات()   
   
دوشنبه 26 آذر 1397  10:11 ب.ظ
توسط: نیلوفر

باید می آمدم و می نوشتم؛ از آخرین باری که پای این صفحه بنشینم و برای خاطر دل خودم بنویسم خیلی گذشته است و امشب باید می آمدم و می نوشتم. امشب که احساس می کنم حداکثر مقدار فاصله ممکن را از خودم گرفته ام. شاید به قول دکتر جان دوباره شروع کرده باشم به خودزنی اما کسی که این روزها و شب ها از خودم می بینم هیچ شباهتی ندارد به کسی که بودم. میدانم که لزوما هم نباید باشد اما از این دگردیسی حالم خوب نیستم و پر پوستم می دانم که اشکال دارد. تناقضاتی اساسی. مشکل این جاست در خود همین تناقضات هم مانده ام! حتی مطمئنم نیستم کدام طرف درست است. به مانند الک دانه درشتی می ماند که خیلی چیزها را از خودش گذر داده و جای خالی شان سردرگمم کرده است. حتی نمی دانم از دست رفتن شان به قاعده بود یا نه..
من شب های سرگردانی را می گذرانم..


نظرات()   
   
پنجشنبه 22 آذر 1397  02:37 ب.ظ
توسط: نیلوفر

به طرز عجیبی احساس خستگی می کنم؛ و خوب می دانم اگر هرچه سریع تر به این حس پاسخی ندهم نظم همه چیز را به بدترین وضع به هم می زند. مدتی ست نه اخبار، نه اوضاع مملکت، نه جاماندگی های شخصی و نه هیچ چیز دیگری تغییری در احوالم ایجاد نمی کند انگاری که همه چیز تبدیل شده است به نوعی درد موزی و مزمن که فقط حس می شود. بدون هیچ واکنش بیرونی. کمی بزنیم بغل..


نظرات()   
   
پنجشنبه 22 آذر 1397  07:18 ق.ظ
توسط: نیلوفر

بعد از دوهفته فاصله اجباری به باشگاه برمی گردم و تمام آن چند دقیقه ای که مربی از غیبت هایم گلایه میکند به همراه سکوت رنجیده ای مقابلش ایستاده ام؛ اما آنجایی حرف هایش چون دیواری مقابل چشم هایم می ایستد که به صورت متعجب دخترک پشت اسمیت نگاه می کنم که چشم هایش را گشاد کرده که "چه عجب حرف زدی!" و منم و آن خنده تلخ و مسخره و او که ادامه می دهد "تمام این مدت که آمده ام اولین بار است که می بینم حرف می زنی..."! ایستگاه هایم را یکی یکی جلو می روم و با خودم این چند وقت را مرور می کنم؛ حق با دخترک است.. چیزی در من به شدت فروکش کرده است.. چیزی حاوی معانی اساسی زندگی...


نظرات()   
   
چهارشنبه 14 آذر 1397  01:55 ب.ظ
توسط: نیلوفر

خسته ام؛
گَپی خالی از زمان و مکان می خواهم خلائی که چون سرند اضافات و تعلقات را از روح و جانم بریزاند و مرا کمی به خودم بازگرداند. هیچ اطرافم نیست اما محتوای ذهنم شلوغ است و این یعنی کلی انباشتگی دارم پشت سدی آزاردهنده. این دست سدهای سخت غالبا از جنس خودی هستند که بازدارندگی شان به مراتب چند برابر است. و این بار از همه باری بیشتر دارد طول می کشد. مرا باید که بار دیگر بایستم.. تا عرصه دنیا هر روز تنگ تر از این نشده است.


نظرات()   
   
دوشنبه 12 آذر 1397  02:04 ب.ظ
توسط: نیلوفر

چه خواب ناآرامی؛ چه هوای تنگی.. چه تصاویر آشفته و بی سر و تهی... چه آواهای مانوس و نامانوسی.. وسط سرمای مطلوب آذر تمام شب را مثل کوره سوخته ام و صبح که برمی خیزم احساس می کنم چاه زمزمی می خواهم که مرا در خودش تعمید بدهد. آسمان نارنجی شده است و من چقدر دلم می خواهد دوتا بال داشته باشم.. کمی جلوتر بر پهنای دشت ماهی در دل آن خوشرنگ ترین نقطه دو شاهین پرواز می کنند و من با خودم فکر می کنم چه می شود من هم به شانه ام دوبال داشته باشم؛ و هر از گاهی که قلبم سنگین می شود با خودم برش دارم و به آسمانش ببرم. همان روزهایی که دلم به اندازه همه بشریت می گیرد...


نظرات()   
   
سه شنبه 29 آبان 1397  11:56 ق.ظ
توسط: نیلوفر

دخترِ قشنگِ همیشه مرتبِ آنکات شده ی باهوشِ باسوادِ همه فن حریف شاه دیوانه از ایمیل شخصی اش استفاده کرده است! چه کرده؟! از ایمیل شخصی اش استفاده کرده برای کارهای استکبار جهانی؟؟! چه غلطا! اگر همان هفته اولی که مشت محکم بردهان شان کوبیدیم بچه های خوبی می شدند و امروز یاد می گرفتند که با ایمیل های شخصی شان الکی بازی نکنند و بستری برای فساد در ایالات فراهم نیاورند! الان بحث خودمان نباشد پاک بودند! با عمارت های عریض و طویل بی صاحاب مانده چونان ارث پدری شان رفتار نمی کردند که مجبور باشی با بیل از زیرشان بکشی؛ حساب های ریز و درشت شان به بهانه های مضحک و مذبوحانه بیش از پر نبود و پشت هر ارگان و در و دیوار و طویله ای را که باز می کردی به دست و دامن پاک شان نمی رسید... واقعا که خیلی زشت است! اسم خودشان را هم گذاشته اند چیز زاده، عاقا.زاده! همین کارها را می کنید که قبح اختل.اس های میلیاردی تان ریخته و در تمام موسسات بانکداری بدون چیزتان را گل گرفته اند و یکهو می روید توی مطبخِ خانه ی ملت توطئه می چینید یکی را می اندازید بعد هفته بعد گوشه دیگری عَلَمش می کنید! اگر در آن مکتب خانه های بی ناموسی تان بجای خاک بر سری چارتا سوات یادتان داده بودند و بجای ول گشتن توی خوابگاه ها با لباس راحتی و تی شرت آستین کوتاه، فکر صالحات باقیات می کردید امروز می دانستید که با ایمیل شخصی، دو.لت بازی نکنید؛ بلکه با دو.لت، ایمیل بازی کنید!
برو دختر جان! برو از خدا بترس، حجابت را رعایت کن سرت را هم از آن فضای مجازی مستهجن بکش بیرون بچسب به کارت! بله! مرگ بر چیز جهانی..!!


نظرات()   
   
دوشنبه 28 آبان 1397  02:57 ب.ظ
توسط: نیلوفر

پنجشنبه دفتر را در حالی ترک می کنم که گل هایم در سرحال ترین حالت ممکن هستند؛ و سه شنبه که برمی گردم انگاری دسته جمعی خودکشی کرده اند! زرد و فروریخته...گلدان ها را می برند گلخانه تیمار کنند و منم که پشت سرشان برگ های زرد را دانه دانه از زمین برمی دارم و با خودم فکر می کنم که همه چیز همین قدر ساده است؛ زندگی درست به آسانی پرپر شدن یک گلدان می میرد...


نظرات()   
   
یکشنبه 20 آبان 1397  09:48 ب.ظ
توسط: نیلوفر

خب حالا که رسماً به عنوان بیکارترین و به تبع بی صاحاب ترین شهر انتخاب شدیم، خواستم یادآور بشوم که خیلی هم دردمان نیامده است! مبادا بزرگواران در راس لحظه ای مکدر بشوند و به محفظه خالی که در سرشان تعبیه شده فشاری بیاورند! به نظر نمی آید رتبه اشتغال در شهری که بخش قابل توجهی از آن درست یکسال است که خراب شده و درست یکسال است که حتی کَکی هم به خشتک مبارک هیچ بزرگواری نیفتاده، خیلی اهمیتی داشته باشد؛ حالا ما گفته ایم به بلای طبیعی لرزیده، شما هم بگویید بلای طبیعی بود! همان بخش خود اشتغالش، همان بخشی که از تخت جمشیدمان هم کهنه تر بود، همان بخشی که همین بیست و چند سال پیش بستر آتش و خاک و خون شان بودها! و امروز همه مغزهای تهی شان، مانده است بی حافظه.. همان خاک آغشته به سیاهی و بدبختیِ جاه و جنگ پیوسته، که تا همیشه و هر وقت که بخواهند روح و جان مردمش را به آتش و انفجار به فنا می برند. سرزمین بن بستی که در پروتکلش تنها انواع استفاده و سواستفاده تعریف شده است، واقعا چه اهمیتی می تواند داشته باشد که یک سال در کوره داغ کانکس های تابستانی بسوزند و باد و بوران وحشی زمستان چادرهاشان را ببرد؟! واقعا چه اهمیتی دارد که سیصد و شصت و پنج روز بگذرد و ابولهول "هیچ" بلند قد ترین زنده ی این ویرانه باشد...؟! البته که هیچ! البته که در منظر کلان که نگاه کنی مملکتی که در ابعاد ریز و درشت ویران است و این همه موضوع دارد برای زدن و بردن و دررفتن چه جا و چه وقت دارد که یادش بماند آن گوشه همواره سیاه بخت و تیره روز را یک سال است که خراب کرده است! همین قدر کافی است که شهید پرور باشد و جانباز مدار و دیوانه روی؛ چه جلافتایی! اشتغال و بیکاری و اعتیاد و این حرف های خارجی! که شاید بد هم نباشد بخشی را هم تعدادی بلایای طبیعی با خود ویران کند...
پس بزنید آن کف بلند را به افتخار این یکسالگی شرمگین؛ به چهارپارچه این ویرانی؛ به یک سال رنج و رنج و رنج...


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 20 آبان 1397
نظرات()   
   
سه شنبه 15 آبان 1397  11:18 ق.ظ
توسط: نیلوفر

پرویز مشکاتیان هفت ضرب می نوازد و من به باران زیبای پشت قاب پنجره نگاه می کنم. انگاری که پاییز از دل من آغاز شده باشد. مهرش گذشته و تاج آبانش را به سرم نهاده است. دانه های نرم و آرام ش فرا می خواندم؛ به بیرون، به دشت زیر پایم و حتی به بالای آن ارتفاع نزدیک.. که چتر بردارم و همین راه را بروم همین راهی که به دل دشت می رسد و تا پای آسمان ادامه دارد.. این هوا که هوای ماندن نیست.. بمانی مرغ غمگینی گوشه سینه ات کِز می کند و به آرامی می خواند "ببار ای بارون ببار... به کوه و دشت و هامون ببار... به یاد عاشقای این دیار.."


نظرات()   
   
سه شنبه 8 آبان 1397  11:11 ق.ظ
توسط: نیلوفر

از یک جایی به بعد باید یاد گرفته باشی که سر بزنگاه هایت، به خطوط برجسته ی سال های رفته رجوع کنی. روزها و شب هایی که کلمه کلمه در کتابت نشسته اند؛ چون گنجینه ای در نهان خانه ات. آواها و تصاویری که با تو از تجربه هایت، از آنچه آموخته ای حرف میزنند. چون دایه ای دلسوزتر از مادر که درونت نشسته و به هر دری می زند تا تو به راه درست بروی و درست انتخاب کنی.
نشانه ها آمده اند و من این روزها دارم لابه لای ریز و درشت شان پی زندگی می گردم.


نظرات()   
   
پنجشنبه 3 آبان 1397  01:00 ب.ظ
توسط: نیلوفر

یکی از خطرناک ترین خیانت هایی که بشر در حق خودش مرتکب می شود همین است که از آدم ها تصویری متفاوت از آنچه هستند بسازد. هر چه این تصور فانتزی تر و زیباتر از واقعیت باشد به مراتب خطرناک تر است؛ بر ماست که برای حفظ سلامت روح و روان خودمان هم که شد چیزی جز واقعیات در ذهن مان نگه نداریم؛
باشد که رستگار بگردیم!


نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :22  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...