چهارشنبه 2 اسفند 1396  11:16 ق.ظ
توسط: نیلوفر

مادر عروس به جمع دعوت می شود تا حرف آخر را در مورد وصلت دخترش بزند؛ زن با صورتی آرام مقابل جمع می نشیند تا پدرم سراپا قدر بگذارد بر رنج تنهایی نشسته بر چهره اش در به ثمر رساندن دختر؛ آن رنج آشنا.. رنجی که بهتر از هر کسی در کنار مادربزرگم احساسش کرده است. نشسته ام بین تقابل سه نسل و با خودم فکر می کنم چقدر خوب است که سر از حساب کتاب پروردگار در نمی آورم. از مادران دیروز و امروز؛ از نسلی که دیروز پرورش پیدا کرده اند و نسل امروز.. به فرزندانی که ما پرورش خواهیم داد و به سرعت یاد دوستی می افتم که چندی پیش تلفنش را برداشت و همزمان چشم هایش را بست و دهانش را باز کرد! او امروز در بطن خود جنینی را حمل می کند که تنها ابزار نگهداشتن یک زندگی از هم پاشیده است؛ با خودم فکر می کنم آیا او قرار است به آن کودک زندگی ببخشد یا آن کودک شکل نیافته یک زندگی را نجات بدهد؟ یا هردو شاید؟ به چه قیمتی متولد خواهد شد آن کودک بی گناه تر از هر کس.. و چه قرار است از این زندگی بیاموزد.. تاسف عمیقی تمام قلبم را پر می کند... کاش این دوست مان دیگر به کانال ما سر نزند...


نظرات()   
   
چهارشنبه 4 بهمن 1396  03:11 ب.ظ
توسط: نیلوفر

آقای مدیر سیستم ها که احتمالا کسی گوشه ای از دنیا مرده و آقاییش رسیده به ایشان از وقتی که به طور رسمی تنها نیروی او شده ام، هر بار به من می گوید هر چه کم و کسر داری تا کار را انجام بدهی بگو تا هر کس که لازم است نگهدارم و هرچه باید تهیه کنم و هر بار که من مجبور می شوم نواقص سیستمش را به اطلاعش برسانم و تلویحی و تصریحی حالیش کنم که عمده ایراد به خود او برمی گردد، اعضا و جوارح چهره اش را به هم جمع می کند که آی خانم به خدا خسته می شم وقتی هربار میای و میگی یه چیزی نیست!! و با یک حالت انزجار و دلزدگی خودش و مرا به هم می ریزد.. هربار همه تلاشم را می کنم که به توصیه های دکتر عین گوش کنم و بی آنکه فرایند فکری بیمار او را قضاوت کنم بیرون بیایم و او را با لاشه ای که به اسم سیستم به خورد ملت داده تنها بگذارم بلکه کمتر آزار ببینم؛ هر روز عصر کیفم را برمی دارم و در حالی که انگاری بمبی در سرم به ترکیدن نزدیک تر شده است از کنار کوره و بلندای آسیاب می گذرم و اجازه می دهم باد آلوده ی بالاتر از حد هشدار، هوای مسموم دفترش را از کله ام بپراند و با خودم فکر می کنم نسل ما، نسل شجاعی نیست؛ آدم هایی که تحمل واقعیات را ندارند. تاب گذر از شفافیت را ندارند هرچه بیشتر رو بازی می کنی بیشتر می پیچند و بیشتر سر به برف فرو می برند. قرن ها از آدم شدن مان می گذرد اما همچنان به شکل متناسبی رشد نکرده ایم و نسل راستی و درستی هر چه روز افزودن تر بین مان در حال انقراض است..


نظرات()   
   
چهارشنبه 4 بهمن 1396  03:09 ب.ظ
توسط: نیلوفر

"مَشِی" مکسر مشهدی- همیشه مرا در موقعیت هایی دیده که از او در حال ایراد گرفتنم. به واسطه کارم همواره در ممیزی ها و ارزیابی ها با هم برخورد می کنیم او پیرمردی در آستانه دومین دوره بازنشستگی و من به ظاهر جوانی از دو نسل قبل از او؛ که باید به هر طریقی با فرهنگ نهادینه شده اش ور بروم و مجابش کنم که کلاه ایمنی بگذارد، کسی را ترک موتورش سوار نکند، لباس کار بپوشد و استانداردهای کارش را رعایت کند در حالی که در فرهنگ لغاتش حتی کلمه استاندارد هم وجود ندارد! آنچه بین ما دلچسب است رابطه حسنه مان علی رغم تمام این اختلافات نیست اینکه هربار با هم روبه رو می شویم و او می داند من به دنبال چه آمده ام اما لبخندش تا آنجا که راه دارد گشاده می شود، نیست! آنچه بین ما از هر چیزی بیشتر دلم را می برد این است که هر بار که کارمان تمام می شود و از هم جدا می شویم درست همان موقع که پشتش را می کند و می رود زیر لب می خواند "خدا روی پدرت را سفید کند..." و من هربار پشت سرش به این فکر می کنم که پدرم از بابت داشتن من روسفید باشد.. چه از این سرافرازتر و سربلندتر..  


نظرات()   
   
یکشنبه 26 آذر 1396  10:34 ق.ظ
توسط: نیلوفر

همه اهداکنندگان جوایز گلدن گلوب امسال زن هستند و در اعتراض به تعرضات گسترده افشا شده در جهان به زنان و نمایش اتحاد زنان برای همدلی با قربانیان، لباس سیاه خواهند پوشید؛ با خودم فکر می کنم از تمام آنچه طی این سال ها گوشم را مورد تعرض قرار داده می گذرم و از همه تالمی هم که به روحم پیچیده.. اگر و تنها اگر بابت فقط همین یک تنش آخری به آن جمع گسترده بپیوندم چند تن از بانوهای همکارم حاضرند به حرمتم و حمایتم لباس سیاه بپوشند!؟ چند نفر از زنان سرزمینم که علی ظاهر پیرو آئین اخلاق و صلحند از من لب برنمی چینند و از ته چشم نگاه بی حیاواری هدیه ام نمی دهند؟! چند نفرشان همراه با من قلب شان خواهد سوخت.. تعداد انقدر کم است که داغ سنگین تری از آنچه تو را آزرده بر دلت خواهد گذاشت...   


نظرات()   
   
یکشنبه 26 آذر 1396  09:38 ق.ظ
توسط: نیلوفر

به در و دیوار و آدم های این سازمان نگاه می کنم به چشمم تبدیل شده است به تکه ای صلب و بی جان که بیش از هر چیزی لازم است به جایی سخت تر از خودش کوبیده شود. هرچه بیشتر می گذرد و هر چه مصائبش بیشتر به رو می آید، بوی تعفنش بیشتر بلند می شود. همه این سال ها را با خودم تداعی می کنم؛ صداقت تمام این سالها، همه آنچه کاشتم برای یک چنین روزی.. و چه ساده پنداشتم در خاک این سرزمین آنچه می کاری برمی داری..! دردآور آن جایی است که وقتی به رهایی فکر می کنی متوجه می شوی آنچه می بینی به شکل زننده ای مدل انتزاعی از جامعه بزرگ تر توست.. اجتماعی که هر روز از بهبودش و یا حتی ترکش ناامیدتر می شوی.. مجموعه ای که هر روز لگدهایش را بیخ گلویت بیشتر فشار می دهد..


نظرات()   
   
جمعه 17 آذر 1396  10:25 ق.ظ
توسط: نیلوفر

نشسته ام کنار پیر مهربان تا برایم سرمشق بزند؛ لابه لای میزی از درشتی و مرکب و دوات و کلماتی که به زیباترین شکل ممکن روی کاغذ ها می رقصند.. اتاق بالاخانه ای پر از کتاب قدیمی و ابزار خوشنویسی و یک دستگاه ضبط صوت قدیمی به قدمت هنر انگشتانش که صدای عقب جلو کردن نوارهایش تو را به نرمی در زمان سفر می دهد.. درشتی را روی کاغذ سر می دهد... "هیچ راهی نیست..." و درست همان موقع که نقطه های "ت" را به صد ناز می گذارد صدایی از دل ضبط صوتش، از همان سال های دور می خواند "داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمی شود..." و او در حالی که درشتی اش را در دوات فرو می کند بی توجه به هر جاندار و بی جان حاضر در آن اتاق گرم زیر لب می خواند "هی نمی شود... چطور می شود..".... و این منم که به کلماتی که می نویسد "هیچ راهی نیست که آنرا نیست پایان" نگاه می کنم؛ در حالی که نبضم در پایان آن جمله اش جا مانده و چشم هایم کاسه ای شده پر از آب.. انگاری که آن چهار کلمه از محفوظ ترین نقطه درون آن پیرمرد برآمده بود؛ از دردی نهان که رنجَش هنوز هم تازه است.. نفس عمیقی می کشد و چشم من به گوشه کاغذش می چکد و در پایان مشقم جایی نمی ماند برای "غم مخور"...


نظرات()   
   
پنجشنبه 16 آذر 1396  10:45 ق.ظ
توسط: نیلوفر

او همیشه شما را از جایی می آزماید که بر آن پایبندید! شک نکنید که او زیرک ترین خدایان است؛ جایی نه آن بالا و نه بر تخت کبریایی، که درست لابه لای تمام لایه هایی که هیچ کسی بجز خودتان از آن خبر ندارد و گاهی حتی خودتان هم خبر ندارید جریان دارد بی دمی خواب و توقف، و درست سر بزنگاه، در حاشیه امنی که ساخته اید، قد علم می کند و غافلگیرتان می کند؛ آزمون های او همواره به هدف می خورد و تمام درون تان را بر می تاباند.. استاد است در زیر و رو کردن نظم های بی هویت و مضحک بشری! تا به رخ تان بکشد که حساب کتاب تان به درد خودتان و اقوام نزدیک پدری تان می خورد! او همیشه شما را از جایی که بر آن مدعی هستید می آزماید تا به شما ثابت کند چند مرده حلاجید!


نظرات()   
   
شنبه 4 آذر 1396  08:19 ق.ظ
توسط: نیلوفر

آمدم رنگ پروفایلم را نارنجی کنم که من هم نه بگویم به خشونت علیه زنان و بعد به عنوان زنی که اندکی بیشتر داعیه مبارزه دارد برای منع این خشونت بنویسم؛ اما چشمم می افتد به تصویر سیاه کرمانشاه که سیزده روز است بر خرابه های روح و روانم نشسته. خنده ام می گیرد.. انواع محرومیت های انسانی از شکاف های مهیب زلزله از خاک این سرزمین بیرون زده است انگاری که حجاب از سر سالها سیاهی بیفتد و ظرف کمتر از یک دقیقه، عریانی شنیعی بیرون بزند. بهت ویرانی و آوار در قبال آنچه از محرومیت و ظلم در این سرزمین مبهوتت می کند ناچیزترین است. این دوران حتی به دلاوران این خاک هم خشم روا داشته، چه رسد به زنانش؛ به قهرمانی کیانوش رستمی و سوسن رشیدی، به سال ها پهلوانی و مرزداری سربلند، به دست صلح و رابطه که بعد از سالها با آبروی آبشار پیران و کتیبه های هزار ساله و کاروانسراهای مردمداریش به سوی اهالی دنیا دراز شده بود، به رنج مردمی که به هر دری زده بودند تا به جهانیان نشان بدهند کورد اهل صلح و معرفت است نه جنگ و ترس و خون.. آخ که با خودم فکر می کنم چه می شد اگر ملت طی این سیزده روزی که با فوج فوج کمک های مهربانی شان به سوی مان آمده اند تا نه تنها زندگی نصفه و نیمه آوارزدگان را نجات بدهند بلکه روسیاهی اش را بگذارند برای کاربه دستان، با خودشان سطل سطل رنگ می آوردند و قلم مو و در و دیوار فرو ریخته این خاک را نارنجی می کردند کاش رنگ، زبان شان می شد تا فریاد بزنند آنچه اینجا به چشم دیده اند فراتر از چهل و پنج ثانیه تکان و آوار، و سال ها ویرانی است. کاش نارنجی ها را می پاشیدند به آسمان و زمینش تا خشونت علیه زنان و کودکانی که سر جاده های روستاها برای کمک دست دراز می کردند پیدا می شد آنجایی که در چشمان شان خفقان سال ها ظلم را می بینی که زلزله تنها روزنه ای بوده برای بیرون ریختنش.. آنجا که دیگر راه نیست آب نیست خاک نیست.. آنجایی که خوابِ سردم.دارانش در قبال این حجم بلا، که شبی با زلزله فرو ریخت و سحرگاهان با باد و باران برفت نارنجی محض است؛ آنجا که خشونت و ظلم نه فقط علیه زنان که خشونت علیه نوع بشر است.


نظرات()   
   
جمعه 3 آذر 1396  07:37 ب.ظ
توسط: نیلوفر

آنچه زیر پوست ذهنم بدون لحظه ای تعلل در هیچ شب و روزی پیوسته بالا می آید و فروکش می کند، به مانند آن نیرویی است که زیر پوسته نازک آب و خاکم انقدر بی قراری کرد تا زمین و زمان را شکافت و هر چه سالیان سیاه در خودش ریخته بود بالا آورد.. این روزها بی تمرکز و بی حواس از همه جا فقط می بینم و می شنوم و به درون می کشم؛ از لابه لای ویرانه ها، زیر چادرهای آوارگی، بغل محرومیت و فقری که از شکاف های زلزله بیرون زده است، چشم های بی فروغ مردمان دور از آبادانی، مرزهای بی امید سرزمین، کودکان بی عاقبت.... تا دست پرورده های کثیف ترین سیستم ها و سازمان ها.. حتی تاریخ هم از این روزها که از زمین و زمان بلا می بارد به خقیقت نخواهد نوشت...


  • آخرین ویرایش:جمعه 3 آذر 1396
نظرات()   
   
سه شنبه 30 آبان 1396  04:05 ب.ظ
توسط: نیلوفر

دو بال سیاه داشت وقتی در درگاه در ایستاد و تمام سرزمین را به مانند جعبه کفشی تکان داد.. همه چیز دور از دست شد؛ انگاری که هرگز ایجاد نشده است. درها انتهای طولانی ترین راهروها بودند و دستاویزها بالا و بلند.. صدایش که به هیچ صدایی شبیه نیست، صدایی ورای صدای وحشت و هول، لابه لای تمام جرزها و دیوارها پیچید و گوش فلک را کر کرد؛ تجسم مسجل شد و جز او چیزی نبود.. در درگاه در ایستاد و پنجه های ویرانی اش را بر زنده گان انداخت و با نفسش هر آنچه ارزش بود از سکه افتاد.. فقط چند ثانیه طول کشید تا از راه برسد، در صور بدمد و تیپ پای جانانه ای بزند به زمین و زمان و بغلی از ویرانی برای مان بجا بگذارد..
که تا ابد بخوانیم آن سالی که زلزله آمد...


نظرات()   
   
شنبه 20 آبان 1396  02:53 ب.ظ
توسط: نیلوفر

بر ارتفاعات بی نظیر هواراماناتِ تنیده به پاییز مقابل لنز دوربین ایستاده و شال سبز به دست باد سپرده بودم؛ پای کتیبه ای از هزاره های دور، یادگارانی از تاریخ بیستون عشق، روی خط وسط جاده، در مسیر باد و باران.. اما در تمامی تصاویر چیز نامانوسی وجود دارد. نمی دانم کدامین خط و انحناست که تصویر را تلخ می کند. این نشانه هیچ ربطی ندارد به موهای سفید و چروک های ریز و تازه زیر چشم هایم.. انگاری که در لایه های عقبی عکس، رنگی، رخساری، تکی تایی چیزی ریخته باشد. سکوت تلخ ته چشم های دختر آن سوی تصویر چنگ به دل می کشد، به مانند دو حلقه چاه تاریک و دور.. هر چه بیشتر به آن تصاویر نگاه کنی، از هر طرف که ببینی شان بیشتر دستت می آید زیبایی یک زن کمترین ارتباط را با خط و خال و چشم و ابرو دارد...


نظرات()   
   
پنجشنبه 18 آبان 1396  08:27 ب.ظ
توسط: نیلوفر

یکی از قابلیت های کاربردی آدم ها در سال های اخیر؛ سال های پیشرفت و توسعه؛ سال های پرش و پران، که به نظر می آید خیلی شیک و مجلسی درست به مانند نوعی تکنولوژی جدید، گسترده و همه گیر شده است قابلیت در آمدن به های و هوای محیط است احتمالا بخش عمده ای که مربوط به لایه های سطحی است طبیعی باشد اما در آن بخشی که فرکانس لایه های درونی را برمی گرداند به نظر در تضاد است!
خواستم جمله ام را ادامه بدهم و بنویسم در تضاد با چه، دیدم کلا چیزی باقی نمانده که بتوان به مقام قیاس برآمد! تقریبا به پایان ماجرای آدمیزادی نزدیک شده ایم!

*بیدل


نظرات()   
   
پنجشنبه 18 آبان 1396  06:10 ب.ظ
توسط: نیلوفر

مقابل آدم ها ننشینید؛ موضوع از بحران هم فراتر رفته است! حتی فراتر از روزی که نمی دانم کدامین مرد یا زن بزرگی بود که نوشت آدم ها زمانی به حرف هایتان گوش می دهند که یا پزشک باشید یا وکیل و یا بابت آنچه می گویید پولی پرداخته باشند! مابین توده عظیمی دهان بی گوش، سیل عظیمی انگشت اشاره و قاضی نشسته بر منصب، لابه لای موج وسیعی از زبان، مقابل آدم ها ننشینید. ما آدم ها حتی اگر بخواهیم هم نمی توانیم هم دهان باشیم هم گوش. یاد نگرفته ایم حق گفتمان را به درستی و به انصاف رعایت کنیم تا آنجا که خط حرف مشترک است بر آن معتقدیم اما از آنجا که اختلافی باشد یک طرف خان خانان است و دیگری بیل بانان! یکی آزاد و آزاده و دیگری نافی و ناهی و ناطق! بر آغاز استادیم و هنرور، بر ادامه می لنگیم و بر انتها گند می زنیم. مقابل آدم ها ننشینید. اجازه بدهید فقط یک درد بی همزبانی برنجاندتان نه صد درد بی همدلی. 


نظرات()   
   
سه شنبه 16 آبان 1396  02:45 ب.ظ
توسط: نیلوفر

بین خراب شدن ماشین درست روی گردنه به وقت باران غروب پاییزی و آلبالو گیلاس چیدن چشم هایم به وقت ظهر روز بعد، رابطه مستقیمی بود! ایستادم و باران را نگاه کردم که بر دشت زیر پایمان می بارید؛ بر آن راه به سوی امامان مظلوم و بر سر زوار هم؛ و آن تپه ها و آن جاده ای که بیشتر از هر جاده ای شبیه رفتن است. شباهنگام خستگی هزار سال را به آغوش کشیدم و صبح با گلویی که باد کرده و چشم هایی که بی وقفه اشک می کند برخاستم! سر این سلسله را اگر می گرفتم و حلقه حلقه عقب می رفتم پای خیلی چیزهای دیگر هم وسط می آمد، گسترده تر از سلسله موی دوست! لذا حداقل کاری که متالمان -جسمی و جانی- می توانند در حق خودشان بکنند همین است که این سلسله را از یک جایی قطع کنند پیش از اینکه آسیب های جدی تر وارد شود. پیش از آنکه بشود آنچه که نباید. 


نظرات()   
   
دوشنبه 8 آبان 1396  03:38 ب.ظ
توسط: نیلوفر

باد می آمد؛ درست مثل هشتم آبان همان سال. باد می آمد و پَپوها را به هوا برده بود. ابرهای تاریک تنگ هم می نشستند و سقف آسمان را کوتاه تر می کردند. هشتم آبان آن سال کسی می آمد که مشتش پر از ویرانی بود و هشتم آبان امسال کسی می رفت که جای گام هایش بنجامین و پیچک روییده است؛ و در این بین هشتم مردادی پر از زخم... ایمان بیاوریم که پشت سرمان هیچ چیزی جز یادبود خوبی ها و بدی هامان نمی ماند.. مطلقا هیچ چیزی.


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 11 آبان 1396
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :19  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...