جمعه 17 آبان 1398  08:31 ب.ظ
توسط: نیلوفر

دیدید از یک جایی به بعد خودتان جای آن تماشاچی را می گیرید که از بیرون گود به نمایش تان نگاه می کند؟! آمد و شد ها، قصه ها و اتفاقات، بزارها و بردارها را از خارج دایره قسمت تان می بینید؟! دیدید از یک جایی به بعد انگاری نشسته اید پای جعبه زندگی تان و از دورتر می بینید که کجاهایش غلط است و کجاهایش تصنعی و احیانا کجاها واقعی... می بینید به ظاهر درست و مرتب شده است ها، اما دقیقا آن قلب ماجرا حفره ای خالی وجود دارد که لابه لای پر و بال ماجراها پیدا نیست. نشسته اید بیرون و حالا از آن جا که انگاری بلندتر است می بینید که آن کفش اندازه پای شما نیست و این لباس برای تان تنگ است و آن یکی اگرچه به تن تان نشسته اما قواره شما نیست.. و چه فرقی هست بین مان که یکی می شود غنی زاده و "مسخره باز" را می سازد و یکی دیگر ترابی و "هزار تو" را؟! آنجا که مرد میدان باشیم و از آن بلندی دست ببریم وسط سن! آنجا که یک بار برای همیشه جای هر نقش و هر لباس و هر دکوری را مشخص کنیم؛ حتی اگر قرار است مسخره باز باشیم...


نظرات()   
   
یکشنبه 12 آبان 1398  09:08 ب.ظ
توسط: نیلوفر

آمده ام نشسته ام پای لپتاپ با دنیایی کار انباشته شده اما جز نفس کشیدنش و اینجا نوشتن هیچ کاری نمی توانم انجام بدهم. حتی گوش کردن به موسیقی را هم به تنهایی تاب نمی آورم. فشاری که این بار دارم تحمل می کنم نوعی فشار بی قرار است. این بار دارد همه جوره تلاشش را می کند که بهم ثابت کند از یک جایی به بعد انقدر قوی نمانده ام که بتوانم وضعیت هایی این چنینی را تاب بیاورم که ترک هایی دارم که به شدت به مراقبت نیاز دارند.
خوب می دانم که باید هر چه سریع تر تغییراتی که لازم است انجام بدهم و اصلاحاتی که ضروری ست اتفاق بیفتد اما چنان کرخت و سنگینم که هر روز بیشتر عقب می مانم.. 
این روزها، روزهای خوبی نیستند.. روزهایی هستند آغشته به درد...


نظرات()   
   
یکشنبه 12 آبان 1398  08:50 ب.ظ
توسط: نیلوفر

نمی دانم همه جای دنیا همین است یا فقط ما این چنینیم؛ نمی دانم همه جای دنیا آدمها تا این حد در ارتباط و تعامل بی سوادند یا فقط سمت ما چنین است.. از یک آدرس پرسیدن ساده تا انتقاد کردن تا دوستی تا همکاری و هر کجای حقیقی و مجازی دیگر را که ببینی کمیتش لنگ است که! این که چرا پیوسته بدتر از بد می شود به این دلیل است که باور نداریم چنین وضعیتی بین مان هست، بی تعارف. 
اینکه نه تنها به سمت بهبود نمی رویم بلکه هر روز اوضاع بدتر هم می شود از این جهت است که هر کدام مان گمان می کنیم از این جمع بیمار جداییم و بیرون دایره ایستاده ایم و سایر خلق خدا باید بروند پی شفا! و در نهایت هر کدام مان تبدیل شده ایم به خرده وضعیتی از یک ناهنجاری عجیب و عمیق... 
حالا هربار که می خواهم پای نوشته هایم هشتک بزنم، یاد این دوست خوب مان میفتم: هشتک طبق معمول خر نویسی و الاغ نویسی و چیز و شعر نویسی....!!


نظرات()   
   
جمعه 10 آبان 1398  05:54 ب.ظ
توسط: نیلوفر

سلام برتو ای خانه قدیمی
سلام بر تو ای مونس همیشه
سلام بر تو ای گوشه امن
من آمده ام، بازگشته ام به تو... از همه فضاها و همه آدم ها و همه گوشه ها... 
فرزندت را بار دیگر به آغوش بگیر... فرزندی دردمند، زخمی و غمگین...
بازگشته ام مام کوچک من...


نظرات()   
   
سه شنبه 19 شهریور 1398  10:46 ب.ظ
توسط: نیلوفر

درحالی که راه می روم و با خودم به این فکر می کنم که کدام دِه دورافتاده تر است و حساب کتاب می کنم که کدام یکی را می توانم انتخاب کنم، دستم را در جیبم فرو می برم و درست همان لحظه دو سنجاق سرِ مشکیِ ته جیبم، ته مانده ذهنم را به تکه های نامساوی تقسیم می کند.. از آخرین باری که سر طاقچه ی اتاق انار جامانده بودند تنها چند هفته گذشته است؛ اگرچه به قدر چند سال و من نام تمام این چند سال را گذاشته ام ریاضت... ریاضتی روح فرسا، برای تمرین چند "دست از طلب کشیدن"ِ همزمان.. 
که به یادمان بماند هر رابطه ای دو سر دارد و هر دو سر آن، در آنچه می گذرد به یک نسبت سهم دارند؛ شادی، رفاقت و امانت درست به مانند تلخی و سختی برای هر دو طرف است و چنانچه آگاهانه وارد نشویم و آگاه نمانیم، چنانچه نتوانیم تعادل را برقرار نگه داریم، یا متحمل رنج خواهیم شد یا حامل درد.
که حواس مان باشد، روابط مان -با هر عنوان و قاعده ای- الا برای رشد، آرامش و قد کشیدن دو سویه نیست.
آن روزی که تصمیم می گیریم طلب مان پا به عرصه وجود بگذارد، بذری کاشته ایم که جز به مراقبت مداوم گل نخواهد داد؛ که یادمان باشد همه بذری، کاج بلند و سرو سهی نیست؛ گاهی همه اش چهارتا گلبرگ نازک است و تمام!
که از خاطرمان نرود آنجایی که جایی نداریم، نمانیم.

* منظور از رابطه، یک رابطه با هر عنوانی ست...



نظرات()   
   
سه شنبه 19 شهریور 1398  10:44 ب.ظ
توسط: نیلوفر

این مدت که نتوانستم اینجا پستی بگذارم در کانال تلگرامم چیزهایی نوشته ام
اگر دوستان تمایل داشتند می توانند به آنجا رجوع کنند.

ممنون از همه شما


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 19 شهریور 1398
نظرات()   
   
چهارشنبه 5 تیر 1398  04:31 ب.ظ
توسط: نیلوفر

1. در کشاکش از حال رفتن زیر دست مربی، برای باز کردن قفل زانوهایم به این فکر می کردم که تنها چیزی که مستحق مراقبت است جان من است و تنها چیزی که ارزشمند است هم اوست؛ به ویژه در مورد کسانی که خانه اول و آخر خودشان هستند و خودشان.
2. بعد از به هوش آمدن از زیر دست مربی! به این فکر می کردم دریچه ورود همه آسیب ها به جان من کسی بجز خود من نیست و تمام قصه های هزار و یک شبی که ساخته اند که نابودی آدمها را به گردن این و آن و همان و همین بیندازند بی شک مشتی خزعبل و اباطیل بیش نبوده است.
3. به هنگام دوباره ایستادن، ولو بر زانویی که به قامتم می لرزید شهادت دادم که آن منجی موعود، آن نجات دهنده توانا، آن صبور قادر، تنها و تنها منِ ماست که قدرت هر برد و البته هر باختی را دارد. تنها به این مانده که چه را بخواهد و کجا برود...


نظرات()   
   
جمعه 31 خرداد 1398  04:20 ب.ظ
توسط: نیلوفر

جانم برای آن عده از بزرگوارانی می گوید که در انجام امورات شان- با هر عنوانی- به صورت تیمی جلو می روند؛ ازآنجا که از مفاهیم کار تیمی بین اغلب ماها تنها نوعی نگرش باند بازی باقی مانده و چندان خبری از اصول کار تیمی نیست و وقتی می گوییم تیم ایکس منظورمان لیدی و جنتلمن هایی است که در گروه آقا یا خانم ایکس کار می کنند و نه کسانانی که با آقا یا خانم ایکس و بر سر پروژه ایکس کار می کنند، لذا لازم است چند چیز را بدانیم:
در گروه هایی با چنین ماهیت هایی استراتژی برد-برد برقرار نیست بلکه در خوش بینانه ترین حالت فضایی برقرار است که هر کس توانست ببرد! از این لحاظ است که همواره باید یک دست مان روی کلاه خودمان باشد که خودش نمود نوعی فردگرایی و نشانه این است که گروه یک کلاه واحد ندارد.
لازم است بدانیم که اعتماد کارآمدی در چنین گروه هایی حکمفرما نیست و لذا همواره باید نقشه ها و پلن های جایگزین متعددی داشته و آماده به واکنش باشیم. مهم است که بدانیم این واکنش لزوما از جنس حمله است و سایر واکنش ها جواب نمی دهد اما این هنر ماست که با چه آرایشی حمله کنیم!
از واجبات چنین گروه هایی ست کشف اطلاعات به درد بخور؛ چرا که علی رغم آنچه به چشم می آید، بر بستر اطلاعاتی تیم، حجمی از چیزهای تقلبی جریان دارد که هرگز در هیچ پیشرفتی مورد استفاده قرار نمی گیرد. لذا پیوسته باید به یک جفت شاخک تیز مجهز باشید! که همانا داشتن اطلاعات یعنی قدرت.
و به شما مژده می دهم که کار کردن در چنین تیم هایی با ویژگی های فوق عین بریدن سرتان با پنبه است چرا که حین نگهداشت شما در فضایی تلطیف شده و تیمی، به طرز باور نکردنی پیر و خسته تان می کند.
لذا بر هر کدام از ما که وقت و انرژی و جان و روح مان تنها دارایی های بی بازگشت مان هستند واجب است حواس مان را به خودمان جمع کنیم؛ به چه ترتیبی؟ به شدت بستگی به خودمان دارد و احتمالا حداقل به تعداد آدمها باید راه وجود داشته باشد! از این جریان آب برده و خوابزده رها بشوید چرا که برای بهبود جهانی که چیزی به پایان آن باقی نمانده، لازم نیست کاری  انجام دهیم الا این که خودمان را بهبود بدهیم.


نظرات()   
   
چهارشنبه 29 خرداد 1398  04:07 ب.ظ
توسط: نیلوفر

خب به نظر می رسد فکر کردن به این موضوع کافی باشد چرا که در هر صورت بی نتیجه می ماند. هزار بار هم که خودم را جای مدیرانی بگذارم که به روشنی می دانند نیرویی دارند که پُرِ جانش مرض اخلاقی ست بنا به هیچ توجیه و رابطه ای به این نتیجه نخواهم رسید که "از کنارش بگذریم"!! و از آنجا که به نظر می رسد حتی اگر این ناهنجاری منجر به قتل من هم بشود باز هم یک نتیجه بیشتر ندارد که از کنارش بگذرند، لذا موضوع تمام شده است و به نظر می رسد مسیرم را درست تر از هر باری انتخاب کرده ام و کسی که باید از کنارشان بگذرد من هستم.
و من الله توقیف!


نظرات()   
   
جمعه 24 خرداد 1398  12:26 ب.ظ
توسط: نیلوفر

دو هفته اول سی و چهارسالگی ام پر از آشوب گذشت و همه جوانب زندگی ام را تحت تاثیر قرار داد. این که دقیقا چه شد و چقدر منفی و چقدر مثبت بود خیلی محل صحبت نیست؛ اما آنچه بین همه ما مشترک است و شاید بد نباشد در موردش حرف بزنیم این است که هر چقدر هم که برنامه ریزی شده و حسابگرانه پیش برویم، زندگی همواره دستش را در جیبش می کند و بسته های غافلگیری اش را به بغل مان می اندازد! ولو این که خوشایندمان هم نباشد. درست همین لحظه است که هر آنچه آموخته ایم باید بکار بگیریم و داشته های مان را ارتقا بدهیم. تا وقتی دریچه های یادگیری را حتی اگر شده به قیمت گزاف نبسته باشیم برنده ایم و هرچه بزرگ تر غافلگیر شویم در نهایت سود بیشتری خواهیم برد اما روزی که گیرنده هامان خاموش بشود روزی ست که زندگی به انتهای خودش رسیده است. در واقع راحت تان کنم که آنچه باعث رنج مان از تمام مفاهیم زندگانی می شود جهل است.
و تامام.


نظرات()   
   
دوشنبه 23 اردیبهشت 1398  04:00 ب.ظ
توسط: نیلوفر

من از احوال شبیه این دو روزم بیزارم؛ از این التهاب اضطراب آوری که وسط سینه ام نشسته است؛ از این که نمی دانم مقصرم یا محق؛ از این که نمی دانم ترک کرده ام یا جا مانده ام... هر بار که در وضعیتی با این مختصات قرار می گیرم عهد می کنم که سمت هیچ رابطه ای نروم اما انگار زمان هربار حافظه ام را با خودش می برد. بیزارم از هر برزخی در رابطه که قلب آدمی را منجمد می کند. از بذر کینه ای که به وضوح احساس می کنم دارد در بستر جانم رشد می کند. تا میایی به برهوت بی آب و علف خودت خو بگیری، سر کله شان پیدا می شود و انقدر می آیند و می روند و پای معجزه زمان را به میان می کشند که حرکتت بدهند و کافی ست برسند به لحظه ای که تو هم راه بیفتی... همان لحظه پایان همه چیز است. چقدر مردم پر آزار شده ایم و من بیزارم از این آزار... کاش تا همیشه به اندازه یک قطره حضور داشته باشیم اما گند نزنیم به حتی همان یک قطره...


نظرات()   
   
دوشنبه 23 اردیبهشت 1398  07:41 ق.ظ
توسط: نیلوفر

اولش مثل تابلوی کوچه شماره چهارصد و بیست ونه هستیم که فقط به چشم مان می آید و نشانگر کوچه است؛ کمی که می گذرد شبیه شعبه شهروند سرکوچه چهارصد و بیست و نه می شویم که کم کم به یادش مانده که دو هفته یک بار چهارمغز می گیریم و یک روز در میان وینستون لایت. اما زمان که می گذرد موضوع تفاوت هایی پیدا می کند؛ همسایه می شویم.. همان همسایه ای که یک دیوار را با ما شریک است و همین یک دیوار یعنی که حیاط خانه اش شریک غم و شادی های ماست. از یک جایی به بعد نه باید و نه می شود که از کنار روابط به سادگی بگذریم، از همان جایی که به حیاط هم پنجره باز می کنیم و به حال خوب و بد هم تاثیر می گذاریم. حرف هامان، کلمه به کلمه؛ نگاه مان، آمد و شد مان و بزار بردارمان و این که پشت دیوار ما چه می گذرد مستقیم بر آن سوی دیوار شریک مان سایه می اندازد. هر چه دیوار او بلندتر شود سایه دلپذیرتری به حیاط ما می اندازد و هر چه کوتاه تر بشود عزت ما نیز کوتاه تر می شود.. یا باید سر برداریم و برویم دهکوره ای دور افتاده و به دور از هم روزگار بگذرانیم، یا اگر همسایه شدیم همسایگی یاد بگیریم. روابط بین آدم ها شمشیر دو لبه است؛ مبادا خیانت بکنیم به امانت همسایه...


نظرات()   
   
شنبه 21 اردیبهشت 1398  11:44 ق.ظ
توسط: نیلوفر

خب همیشه روزهای اول سخت است، حتی اگر به قدر کافی ناراحت باشی برای اینکه قدرت فاصله گرفتن در تو جمع بشود. این بار با دو جور چالش روبه رو هستم؛ دوم موضوع فاصله گرفتن است. اولی که مهم تر هم هست رویارویی با دنیایی نقطه ضعف است که حتی نمی دانم تا کجا درست است. از ادبیات و نگارش گرفته تا خورد و خوراک و پوشش و آمد و شد... دیگر حتی مطمئن نیستم ناراحتی هایم هم درست باشد. به تازگی از سفر برگشته ام، سفری بی سر و ته و بی نتیجه.. و عوض اینکه جانم زنده شده باشد پر از دردم. به هزار امید رفته بودم و احساس می کنم با هزار زخم برگشته ام. یا من اندازه این سفر نبودم یا سفر اندازه من نبود. که در هر دو صورتش هم باخت با من است. می دانم که تا چندین روز تصاویرش مقابل چشمانم خواهد ماند تا بیشتر متوجهم کند که یک غلط را هزار نفر هم که توجیح کنند باز هم غلط است.


نظرات()   
   
شنبه 7 اردیبهشت 1398  01:05 ب.ظ
توسط: نیلوفر

دنیا همین است؛ همین قدر پست و بی اعتبار. تا سقف آسمانش هم که ارزش بسازی، به هیچ بند است. دنیای آدمیزادی تلخ است؛ تلخ شده است، عینهو زهر مار. به مانند لیوان قهوه غلیظی که نیمه شب از شر هزار هیاهو سر می کشی. دنیا کوچک شده است؛ به قدر چهار طرف یک پایتخت زهوار در رفته، به درد نخور و از همه جا، جامانده.. اندازه تنگ نظری مردمانش که چهار قدم دورتر برایشان پشت کوه است! دیگر از آن محل امن و پاک خبری نیست، از مرزهایی که پر گهر بود.. از مردمی که شانه هاشان هم اندازه بود.. دنیا دیگر متعلق به همه نیست؛ تنها برای آن عده است که پشت کوه ها نیستند؛ آن ها که به پاشنه خودشان می چرخند و انگشت شان به سمت بقیه دراز است.. آن ها که به لحظه ای چشم می بندند بر آنچه از ارزش و اعتبار زنده است. دنیا محل آرامش نیست دیگر...
به طبیعت پناه ببرید؛
از این کالای به گزاف گران..
از مردمان صدای از دور خوشش...
و روح خود را از رنج ها تیمار کنید...


نظرات()   
   
پنجشنبه 29 فروردین 1398  12:53 ب.ظ
توسط: نیلوفر

پس از یکی از همین جلسه هایی که تعدادی احمق دور هم می نشینند و حرف های حماقت بار می زنند و تصمیمات احمقانه می گیرند، نشسته ام پشت مانیتوری که زیر لوگوی ال جی آن نوشته است قوی باش! و با خودم فکر می کنم چرا نمی توانم زندگی ام را خوشگل کنم؟! چرا سال هاست به ذهنم نرسیده که وسایل اتاقم را عوض کنم؟! چرا تمام رنگ ها و چیدانه ها و نورها فقط مانده اند در صفحات اینستاگرام و اطرافم همان است که بود؛ چه بسا که غبار زمان و تکرار، بی روح و کدرشان هم کرده است... چرا علاوه بر فشارهای خارجی و بدبختی های داخلی، بزرگ ترین نیرو را خودم دارم برای نابودی خودم وارد می کنم؟! چرا بی آنکه درکی از روزها و روزگارم داشته باشم اجازه می دهم زمان بگذرد؟! به گلدان های تازه برگشته از گلخانه نگاه می کنم، که آمده اند بهار را کنار من قد بکشند و من از خودم می پرسم آیا غیر از این است که محیطی که در آن قرار می گیریم جان دارد؟...


نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :24  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو