یکشنبه 18 فروردین 1398  11:26 ق.ظ
توسط: نیلوفر

نفس اشتباه را حتی اگر همه دنیا توجیه کنند، باز هم اشتباه است. خودمان را دور نزنیم که فقط بارمان سنگین می شود. که هر کسی حداقل یک بار در موقعیت انتخاب مسیر اشتباه قرار گرفته و حداقل بخشی از آن مسیر را رفته است؛ درد و رنج این انتخاب آگاهانه با هر رنج دیگری متفاوت است و خیلی نمی گذرد که برای همیشه مونس تان خواهد شد. لذا رنج اول را به جان بخرید و از خیر کاذب این انتخاب بگذرید! باشد که رستگار بگردیم!


نظرات()   
   
سه شنبه 28 اسفند 1397  01:34 ب.ظ
توسط: نیلوفر

می روم بلندترین نقطه کارخانه می ایستم؛ بر فراز صنعت سخت با همه سختی هایش. صنعتی که به خون جگر چرخیده است. تمام این سال ها به ویژه پانزده ماه اخیر مقابل چشم هایم چون کارناوالی می گذرد. آنچه به باور نیاید دیدم و شنیدم و بزرگ شدم. یک سو دشت ماهی ست و سوی دیگر ابرسازه های ما، و منم که به آنچه لابه لای تمام این روزها به دست آورده ام فکر می کنم؛ به یادداشتی که در کنار تفعل سال نود و هفت برای خودم گذاشتم: که رها شو اما برای من باش.. و امروز آخرین روز این سال است. اینکه زود گذشته یا دیر، بد یا خوب برایم اهمیتی ندارد اما این که برای من بود مهم است. امسال هم تفعلی خواهم زد و کنارش می نویسم: "هم رزم من باش" و پر دلم می دانم که هست. امسال سال رزم است و ما رزم آور نور.


نظرات()   
   
یکشنبه 26 اسفند 1397  02:36 ب.ظ
توسط: نیلوفر

وقتی تصمیم های بزرگ و سخت می گیرید، مطمئن شوید که علاوه بر اینکه به قدر کافی قوی هستید، آمادگی قوی تر شدن را نیز در خود ایجاد کرده اید؛ هیچ قدرتی به خودی خود در شما شکل نمی گیرد و قرار نیست طی یک صبح لطیف، کنار میز صبحانه و طلوع خورشید در منظره ای روبه دریا به شما هدیه داده شود! وقتی تصمیم های بزرگ و سخت می گیرید لازم است بدانید که در بخش اعظمی از این رزم تنها هستید و قرار نیست هیچ شاهزاده سفید اسب یا فرشته ای با بال های حریر به یاری شما بشتابد! به تنهایی وارد فرودگاه ها می شوید، تنها شهرها را ترک می کنید، تنها مقابل پزشک های زیبا می نشینید و چرخش لب هایشان را دنبال می کنید که در مورد بن بست زمان و درمان حرف می زنند. تنها کوله پشتی تان را بلند می کنید و به تنهایی زمین می گذارید و چه بسا آن روزی هم که بازش می کنید و متوجه می شوید عمده آنچه به جان می کشیدید، به کار نمی آید هم تنها باشید...وقتی تصمیم های بزرگ و سخت می گیرید باید به خاطر بسپارید که قدرت، نطفه ی یک شبه ای نیست از سر هوس؛ جنینی ست که سال ها در بطن خود می پرورانید.. 
برای خاطر این مسیر باید محکم باشید.
خیلی محکم...


نظرات()   
   
یکشنبه 26 اسفند 1397  02:35 ب.ظ
توسط: نیلوفر

ساعت را دیده اند بی شک! مبارک است؛ حالا که سقوط دومین نوجوان پانزده ساله هم با مدال افتخار کولبری در ارتفاعات برفی و بی نظیر کردستان به ثبت رسیده است بهترین وقت است برای یک سفر شیک و دیپلماتیک به خاک دوست و برادر، پشت همین کوهستان. آنجا که به یمن این برادری، یک سو عزت است و سوی ما مردان بلند، خم و کوتاه می شوند، می شکنند و فرو می افتند. رفته اند در آن هیچستان پی کدام بازی؟! که گوشه ای از ابعاد جنایات هشت ساله جنگ و غرامت های به باد رفته و خاک و خون پامال شده را جبران کند...که بیخ و بنیاد مملکت را زنی با خود برد!! ته مانده های فرزندان سرزمین، آنها که از تخم اصالت برخاسته اند، یکی پس از دیگری خم و خرد می شوند؛ در عوض نفت و گاز و خاک و آب و دارایی سرزمین کهن که چه سهل و ساده، یکجا به تاراج می رود. این حجم از جنایت -کولبری- که حتی به چشم مجازی هم دیدنش راحت نیست تنها له شدن یک قوم و نمایش ابعاد یک فاجعه ساده نیست؛ که خم شدن کمر حیثیت و عزت یک ملت است؛ مشتی بیگانه ی حرامی آنچه هست را یکجا با خود بردند تا ما به کول بکشیم و به خون برگردانیم...


نظرات()   
   
شنبه 18 اسفند 1397  11:11 ق.ظ
توسط: نیلوفر

از دفترش بیرون می آیم و احساس می کنم عضلات قفسه سینه ام منقبض شده است؛ با خودم فکر می کنم این حجم از تنش و فشار با هیچ توجیهی روا نیست. این بار بد و بیراه نمی گویم، غر نمی زنم، حتی زیر لب هم چیزی نمی گویم؛ اما برای چندین و چندمین بار خودم را یاد می آورم که آدم ها با عواقب کارهایشان زندگی می کنند و اگر این وضعیت عاقبتی برای روند کردار من نیست باید و باید تغییرش بدهم. با خودم تکرار می کنم نود وهشتی بسازم.. و قدم هایم را محکم تر روی پله ها می گذارم. خوب می دانم سال سخت و جنگنده ای دارم تو بگو قرار است تمام طلبم را از دنیا یکجا تسویه کنم. اما بالاخره که چه؟! نمی شود تا ابد کژدار و مریض که. پایان اسفند پایان همه سال هایی ست که به دنیا مجال لگدپرانی داده ام؛ سال سی و چهارم را سال سربلندی رقم می زنم؛ سال پیروزی. حتی اگر مملکت و دنیا از لجنگاه امروز ویرانه تر بشود و آدم ها از امروزشان دیوانه تر بشوند. بماند برای روزی که پیش از همه در این دارلمجانین دیوانه گشتیم!


نظرات()   
   
سه شنبه 14 اسفند 1397  02:00 ب.ظ
توسط: نیلوفر

اولین باری که چیزها در هزار توی ذهنم گم شدند، مقابلم نشست و گفت چیز زیادی را از دست نداده ای؛ و به آرامی به گوشم خواند: "تو را بانو نامیده ام"* چشم هایم را بستم و به هنگام باز کردن به یاد نداشتم نگین سبز روشن انگشترم و دانه های کهربایی تسبیح و ماهی های چوبی در کدام پستوی دور افتاده، جا ماندند... چندمین اسفند است که از سرم می گذرد؛ چندمین سال و چندین و چندمین ماه و چیزها دوباره رو گذاشته اند به گم شدن.. نه مقابلم کسی هست، نه کنارم و امروز بهتر از هر وقتی می دانم که چیز زیادی را از دست نداده ام. حتی اگر این فراموشی ها مقطعی هم نباشد، از این که چیزی را به خاطر نیاورم نمی ترسم. چه خوب و چه بد هر لحظه برای همان لحظه است که می ارزد؛ به یاد آوردن یا نیاوردنش سودی ندارد جز این که کسی که یک روز نه چندان دوری همه چیز در ذهنش مرتب و منظم نگهداری می شده، امروز سوژه خنده ها باشد!

تنها چیزهایی را که لازم دارید نگه دارید! روایت داریم فضای ذهن تان را آب و جارو کنید، پیش از آنکه هیولای فراموشی آن را به آب بدهد!


*"تو را بانو نامیده ام" شعری از پابلو نرودا


نظرات()   
   
دوشنبه 15 بهمن 1397  02:19 ب.ظ
توسط: نیلوفر

این مملکت درست نمی شود؛ نه به خاطر این که همه دنیا با ما قطع رابطه کرده اند، نه به خاطر این که یک نفر، یک شاه دیوانه، لنگه دنیا نشسته و لنگه دیگرش را سر انگشتش می چرخاند. نه به خاطر این که تحریم پدر ملت را مبارک کرده و نرخ ارز و دلار گربه رقصانمان کرده است، نه این که نفت داریم و خریدار نداریم، اتم و هسته و انرژی هسته ای داریم اما مجال استفاده نداریم آب و خاک داریم اما جای ماندن و راه نفس نداریم؛ نه به خاطر اینکه هواپیما و کشتی و قطار و قانون و ساز و کار و چه وچه نداریم عوضش امنیت داریم! نه... بلکه این مملکت درست نمی شود تا ما ملت این مملکتیم؛ تا ما عالمان بی عمل به خاکش خیمه زده ایم؛ ما عالمان بی عمل. درهای یادگیری را بسته ایم و فرزندان مان بی مهارت و بی شخصیت وارد نظام آموزشی می شوند و بی سواد بیرون می آیند؛ تا وقتی جوانان مان وارد صنایع و بیمارستان و هوا و دریا می شوند بی آنکه تعهدی و مسئولیتی بشناسند تا وقتی در جلسات شرکت می کنیم و کاشناسان مان را مجبور می کنیم دانش شان را به اشتراک نگذارندتا وقتی حواشی و کلیشه ها به اصل مطلب چیره است تا وقتی جنسیت بر کیفیت و کمیت و ماهیت و هر چه هست غالب است تا وقتی پوست مان پوست چهارپاست و نابینا و ناشنوا می آییم و می رویم

از صبح در کنفرانسی برای مدیریت تعییر و نوآوری نشسته ام و ارائه دهندگان و حضار را تماشا می کنم حتی جلدمان هم اندازه مفهومی که در آن حضور پیدا کرده ایم نیست چه برسد به محتوا و عمل! که کدامعمل... چیزی جز مشتی حرف یامفت در سراسر این مملکت جاری نیست کاش هر کدام مان قبل از این که به فکر ایده و آرمان برای تغییر جهانی باشیم فکری به حال خودمان بکنیم بیراه نگفت بزرگی که گفت بزرگ ترین دشمن جهل و نادانی ست اما بزرگ تر از آن خودفریبی و اصرار به این جهل است....

این جهان سبز نخواهد شد تا ما مردمان سر افسار گل میخک را به در خانه خود می بندد...


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 15 بهمن 1397
نظرات()   
   
شنبه 1 دی 1397  04:41 ب.ظ
توسط: نیلوفر

چه غم انگیز است قصه آدم ها
چه غم انگیز منش آدم ها
چه غم انگیز است قلب و ذهن آدم ها
چقدر غم انگیزند...
چقدر دنیا جای تنگی شده است
جای کثیف و آلوده ای
چه تنگنای خفه کننده ای شده است
هوای مان
کلام مان
و دست هایمان...


نظرات()   
   
شنبه 1 دی 1397  08:26 ق.ظ
توسط: نیلوفر

این ادبیات فارسی با این همه رسایی و شیوایی دو جمله به درد بخور داشت که زحمت کشیدیم در کمترین زمان ممکن به رنگ قهوه ای درش آوردیم و امروز هربار بگوییم "از ماست که بر ماست" و "قضاوت کردن دیگران صحیح نیست" تنها تن صاحب نطق را به گور لرزانده ایم! اولی را که بالا برویم، پایین بیاییم، از ماست که بر ماست! اما دومی را هم جدی بگیریم. تنها زمانی می توانیم دیگری را قضاوت کنیم که خودمان در آن موضوع مبرا باشیم؛ رطب خورده که نمی شود منع رطب کرد. وقتی که همه چیز را بدانیم. درک درستی داشته باشیم و باور داشته باشیم خط کش ما لزوما مقیاس درستی نیست. آن وقت تازه به جایی می رسیم که ترجیح بدهیم بجای دیگران چوب خودمان را بزنیم! دست برداریم از خوب و بد شمردن ملت. لزوما چون ما خودهالیوود پنداریم که بقیه دهاتی مسلک نیستند! چون ما آنجاها می رویم و آنان ها را می بینیم و آن چنان ها را می کنیم -حتی به فرض محالی که محال نیست، درست هم باشیم- آن جا و آنان و آنچنانِ بقیه که غلط نیست. که اگر هم هست ما چه حقی داریم که قضاوت کنیم؟ چه می دانیم از سرزمین های درونی آدمیان...؟ هیچ... به خدایگان خارجی و خوب و شیک و فرهیخته شما سوگند که هیچ نمی دانیم... کمی احتیاط؛ فقط همان کمی.. به جان و روح هم زخم نزنیم که آدم ها در حفظ درد هایشان حافظه ای بس قوی دارند. مبادا برسیم به جایی که کاری از دست و دل مان برنیاید؛ به روزی که دیر شده باشد.


نظرات()   
   
شنبه 1 دی 1397  07:26 ق.ظ
توسط: نیلوفر

توصیه می کنم شما را به مدارا! به این که دنبال هیچ ارزشی نگردید؛ چرا که همه مرزها جابجا شده است. آدم ها تا توانسته اند همه چیز را عوض و عوضی کرده اند؛ نه چارچوب کاری، نه اصول خانواده، نه رسم رفاقت و نه هیچ چیز دیگری سرجایش نمانده است. امروز به جایی رسیده ایم که پایبندی به هر قاعده و اصلی، تحجر و جاماندگی ست و فراروی از هر بی قیدی، تجدد؛ خیلی هم بخواهید بر اصول خودتان که نه، حتی بر اصول باقی هم پافشاری کنید هر روز منزوی تر خواهید شد..
چیزی به پایان دنیا باقی نمانده است..


نظرات()   
   
دوشنبه 26 آذر 1397  10:22 ب.ظ
توسط: نیلوفر

مدت زیادی ست که در آن اتاق، پوشی از پوشی تکان نخورده است؛ انگار که سکنه ای نداشته باشد الا میزبان مسکوت مانده ای که شبِ دیر می آید و صبحِ زود می رود. زمان زیادی گذشته و آن ساز مهجور همان گوشه دنج مانده، بی نازِ آرشه ای و بی هیچ جادوی صدایی.. از آن باغ کوچک روی میز چندتایی بیشتر گلدان باقی نمانده است و دو سه تایی ماهی که در آن کدری از طرفی به طرف دیگر می روند.. کتاب های نخوانده طبقه آخر کتابخانه، که از یک جایی به بعد دیگر اضافه نشدند؛ و کارهای تلنبار شده دور و بر آن میز کوتاه بی ریخت.. نقاشی ها، مرکب و قلم ها، کاغذهای کتاب ننوشته و همه آنچه از مام دل برمی آمد عقب مانده اند و یک مشت عدد و رقم و خبر و رنج بالا آمده است. همه چیز خلاصه شده است در کار و کار و کار که آن هم همیشه خدا یک جاییش می لنگد و غیر از آن هر چیز دیگری که هست در پله آخر گیر کرده. پشت پنجره می نشینم و حتی رعد و برق هم دیگر نمی ترساندم؛ با خودم فکر می کنم طی دو سال گذشته انقدر حادثه های قریب و غریبه رخ داده و بی آنکه امان مان بدهد به جان و روح مان کوفته است که انگاری از جنگ های هزاره بازگشته ایم؛ به ناگهان با ضرب های پر درد و بی تعلل زندگی مان شد به مانند الک دانه درشتی که جان مان را از خودش گذر داد. مانده ایم و حجمه ای از صدا و قامتی که دیگر رنگ و رویی ندارد...


نظرات()   
   
دوشنبه 26 آذر 1397  10:11 ب.ظ
توسط: نیلوفر

باید می آمدم و می نوشتم؛ از آخرین باری که پای این صفحه بنشینم و برای خاطر دل خودم بنویسم خیلی گذشته است و امشب باید می آمدم و می نوشتم. امشب که احساس می کنم حداکثر مقدار فاصله ممکن را از خودم گرفته ام. شاید به قول دکتر جان دوباره شروع کرده باشم به خودزنی اما کسی که این روزها و شب ها از خودم می بینم هیچ شباهتی ندارد به کسی که بودم. میدانم که لزوما هم نباید باشد اما از این دگردیسی حالم خوب نیستم و پر پوستم می دانم که اشکال دارد. تناقضاتی اساسی. مشکل این جاست در خود همین تناقضات هم مانده ام! حتی مطمئنم نیستم کدام طرف درست است. به مانند الک دانه درشتی می ماند که خیلی چیزها را از خودش گذر داده و جای خالی شان سردرگمم کرده است. حتی نمی دانم از دست رفتن شان به قاعده بود یا نه..
من شب های سرگردانی را می گذرانم..


نظرات()   
   
پنجشنبه 22 آذر 1397  02:37 ب.ظ
توسط: نیلوفر

به طرز عجیبی احساس خستگی می کنم؛ و خوب می دانم اگر هرچه سریع تر به این حس پاسخی ندهم نظم همه چیز را به بدترین وضع به هم می زند. مدتی ست نه اخبار، نه اوضاع مملکت، نه جاماندگی های شخصی و نه هیچ چیز دیگری تغییری در احوالم ایجاد نمی کند انگاری که همه چیز تبدیل شده است به نوعی درد موزی و مزمن که فقط حس می شود. بدون هیچ واکنش بیرونی. کمی بزنیم بغل..


نظرات()   
   
پنجشنبه 22 آذر 1397  07:18 ق.ظ
توسط: نیلوفر

بعد از دوهفته فاصله اجباری به باشگاه برمی گردم و تمام آن چند دقیقه ای که مربی از غیبت هایم گلایه میکند به همراه سکوت رنجیده ای مقابلش ایستاده ام؛ اما آنجایی حرف هایش چون دیواری مقابل چشم هایم می ایستد که به صورت متعجب دخترک پشت اسمیت نگاه می کنم که چشم هایش را گشاد کرده که "چه عجب حرف زدی!" و منم و آن خنده تلخ و مسخره و او که ادامه می دهد "تمام این مدت که آمده ام اولین بار است که می بینم حرف می زنی..."! ایستگاه هایم را یکی یکی جلو می روم و با خودم این چند وقت را مرور می کنم؛ حق با دخترک است.. چیزی در من به شدت فروکش کرده است.. چیزی حاوی معانی اساسی زندگی...


نظرات()   
   
چهارشنبه 14 آذر 1397  01:55 ب.ظ
توسط: نیلوفر

خسته ام؛
گَپی خالی از زمان و مکان می خواهم خلائی که چون سرند اضافات و تعلقات را از روح و جانم بریزاند و مرا کمی به خودم بازگرداند. هیچ اطرافم نیست اما محتوای ذهنم شلوغ است و این یعنی کلی انباشتگی دارم پشت سدی آزاردهنده. این دست سدهای سخت غالبا از جنس خودی هستند که بازدارندگی شان به مراتب چند برابر است. و این بار از همه باری بیشتر دارد طول می کشد. مرا باید که بار دیگر بایستم.. تا عرصه دنیا هر روز تنگ تر از این نشده است.


نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :24  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو