دوشنبه 12 آذر 1397  02:04 ب.ظ
توسط: نیلوفر

چه خواب ناآرامی؛ چه هوای تنگی.. چه تصاویر آشفته و بی سر و تهی... چه آواهای مانوس و نامانوسی.. وسط سرمای مطلوب آذر تمام شب را مثل کوره سوخته ام و صبح که برمی خیزم احساس می کنم چاه زمزمی می خواهم که مرا در خودش تعمید بدهد. آسمان نارنجی شده است و من چقدر دلم می خواهد دوتا بال داشته باشم.. کمی جلوتر بر پهنای دشت ماهی در دل آن خوشرنگ ترین نقطه دو شاهین پرواز می کنند و من با خودم فکر می کنم چه می شود من هم به شانه ام دوبال داشته باشم؛ و هر از گاهی که قلبم سنگین می شود با خودم برش دارم و به آسمانش ببرم. همان روزهایی که دلم به اندازه همه بشریت می گیرد...


نظرات()   
   
سه شنبه 29 آبان 1397  11:56 ق.ظ
توسط: نیلوفر

دخترِ قشنگِ همیشه مرتبِ آنکات شده ی باهوشِ باسوادِ همه فن حریف شاه دیوانه از ایمیل شخصی اش استفاده کرده است! چه کرده؟! از ایمیل شخصی اش استفاده کرده برای کارهای استکبار جهانی؟؟! چه غلطا! اگر همان هفته اولی که مشت محکم بردهان شان کوبیدیم بچه های خوبی می شدند و امروز یاد می گرفتند که با ایمیل های شخصی شان الکی بازی نکنند و بستری برای فساد در ایالات فراهم نیاورند! الان بحث خودمان نباشد پاک بودند! با عمارت های عریض و طویل بی صاحاب مانده چونان ارث پدری شان رفتار نمی کردند که مجبور باشی با بیل از زیرشان بکشی؛ حساب های ریز و درشت شان به بهانه های مضحک و مذبوحانه بیش از پر نبود و پشت هر ارگان و در و دیوار و طویله ای را که باز می کردی به دست و دامن پاک شان نمی رسید... واقعا که خیلی زشت است! اسم خودشان را هم گذاشته اند چیز زاده، عاقا.زاده! همین کارها را می کنید که قبح اختل.اس های میلیاردی تان ریخته و در تمام موسسات بانکداری بدون چیزتان را گل گرفته اند و یکهو می روید توی مطبخِ خانه ی ملت توطئه می چینید یکی را می اندازید بعد هفته بعد گوشه دیگری عَلَمش می کنید! اگر در آن مکتب خانه های بی ناموسی تان بجای خاک بر سری چارتا سوات یادتان داده بودند و بجای ول گشتن توی خوابگاه ها با لباس راحتی و تی شرت آستین کوتاه، فکر صالحات باقیات می کردید امروز می دانستید که با ایمیل شخصی، دو.لت بازی نکنید؛ بلکه با دو.لت، ایمیل بازی کنید!
برو دختر جان! برو از خدا بترس، حجابت را رعایت کن سرت را هم از آن فضای مجازی مستهجن بکش بیرون بچسب به کارت! بله! مرگ بر چیز جهانی..!!


نظرات()   
   
دوشنبه 28 آبان 1397  02:57 ب.ظ
توسط: نیلوفر

پنجشنبه دفتر را در حالی ترک می کنم که گل هایم در سرحال ترین حالت ممکن هستند؛ و سه شنبه که برمی گردم انگاری دسته جمعی خودکشی کرده اند! زرد و فروریخته...گلدان ها را می برند گلخانه تیمار کنند و منم که پشت سرشان برگ های زرد را دانه دانه از زمین برمی دارم و با خودم فکر می کنم که همه چیز همین قدر ساده است؛ زندگی درست به آسانی پرپر شدن یک گلدان می میرد...


نظرات()   
   
یکشنبه 20 آبان 1397  09:48 ب.ظ
توسط: نیلوفر

خب حالا که رسماً به عنوان بیکارترین و به تبع بی صاحاب ترین شهر انتخاب شدیم، خواستم یادآور بشوم که خیلی هم دردمان نیامده است! مبادا بزرگواران در راس لحظه ای مکدر بشوند و به محفظه خالی که در سرشان تعبیه شده فشاری بیاورند! به نظر نمی آید رتبه اشتغال در شهری که بخش قابل توجهی از آن درست یکسال است که خراب شده و درست یکسال است که حتی کَکی هم به خشتک مبارک هیچ بزرگواری نیفتاده، خیلی اهمیتی داشته باشد؛ حالا ما گفته ایم به بلای طبیعی لرزیده، شما هم بگویید بلای طبیعی بود! همان بخش خود اشتغالش، همان بخشی که از تخت جمشیدمان هم کهنه تر بود، همان بخشی که همین بیست و چند سال پیش بستر آتش و خاک و خون شان بودها! و امروز همه مغزهای تهی شان، مانده است بی حافظه.. همان خاک آغشته به سیاهی و بدبختیِ جاه و جنگ پیوسته، که تا همیشه و هر وقت که بخواهند روح و جان مردمش را به آتش و انفجار به فنا می برند. سرزمین بن بستی که در پروتکلش تنها انواع استفاده و سواستفاده تعریف شده است، واقعا چه اهمیتی می تواند داشته باشد که یک سال در کوره داغ کانکس های تابستانی بسوزند و باد و بوران وحشی زمستان چادرهاشان را ببرد؟! واقعا چه اهمیتی دارد که سیصد و شصت و پنج روز بگذرد و ابولهول "هیچ" بلند قد ترین زنده ی این ویرانه باشد...؟! البته که هیچ! البته که در منظر کلان که نگاه کنی مملکتی که در ابعاد ریز و درشت ویران است و این همه موضوع دارد برای زدن و بردن و دررفتن چه جا و چه وقت دارد که یادش بماند آن گوشه همواره سیاه بخت و تیره روز را یک سال است که خراب کرده است! همین قدر کافی است که شهید پرور باشد و جانباز مدار و دیوانه روی؛ چه جلافتایی! اشتغال و بیکاری و اعتیاد و این حرف های خارجی! که شاید بد هم نباشد بخشی را هم تعدادی بلایای طبیعی با خود ویران کند...
پس بزنید آن کف بلند را به افتخار این یکسالگی شرمگین؛ به چهارپارچه این ویرانی؛ به یک سال رنج و رنج و رنج...


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 20 آبان 1397
نظرات()   
   
سه شنبه 15 آبان 1397  11:18 ق.ظ
توسط: نیلوفر

پرویز مشکاتیان هفت ضرب می نوازد و من به باران زیبای پشت قاب پنجره نگاه می کنم. انگاری که پاییز از دل من آغاز شده باشد. مهرش گذشته و تاج آبانش را به سرم نهاده است. دانه های نرم و آرام ش فرا می خواندم؛ به بیرون، به دشت زیر پایم و حتی به بالای آن ارتفاع نزدیک.. که چتر بردارم و همین راه را بروم همین راهی که به دل دشت می رسد و تا پای آسمان ادامه دارد.. این هوا که هوای ماندن نیست.. بمانی مرغ غمگینی گوشه سینه ات کِز می کند و به آرامی می خواند "ببار ای بارون ببار... به کوه و دشت و هامون ببار... به یاد عاشقای این دیار.."


نظرات()   
   
سه شنبه 8 آبان 1397  11:11 ق.ظ
توسط: نیلوفر

از یک جایی به بعد باید یاد گرفته باشی که سر بزنگاه هایت، به خطوط برجسته ی سال های رفته رجوع کنی. روزها و شب هایی که کلمه کلمه در کتابت نشسته اند؛ چون گنجینه ای در نهان خانه ات. آواها و تصاویری که با تو از تجربه هایت، از آنچه آموخته ای حرف میزنند. چون دایه ای دلسوزتر از مادر که درونت نشسته و به هر دری می زند تا تو به راه درست بروی و درست انتخاب کنی.
نشانه ها آمده اند و من این روزها دارم لابه لای ریز و درشت شان پی زندگی می گردم.


نظرات()   
   
پنجشنبه 3 آبان 1397  01:00 ب.ظ
توسط: نیلوفر

یکی از خطرناک ترین خیانت هایی که بشر در حق خودش مرتکب می شود همین است که از آدم ها تصویری متفاوت از آنچه هستند بسازد. هر چه این تصور فانتزی تر و زیباتر از واقعیت باشد به مراتب خطرناک تر است؛ بر ماست که برای حفظ سلامت روح و روان خودمان هم که شد چیزی جز واقعیات در ذهن مان نگه نداریم؛
باشد که رستگار بگردیم!


نظرات()   
   
چهارشنبه 2 آبان 1397  12:57 ب.ظ
توسط: نیلوفر

نزدیک ظهر که می شود آفتاب به آرامی از پنجره می آید تو! از لابه لای برگ های جوان بنجامین و بغل پرناز شمعدانی صورتی! به آرامی می آید، سمت راست میزم می نشیند و با انگشتانم بازی می کند. به لمس روشنش چشم می دوزم و زیر لب می خوانم "من با آفتاب رابطه دارم"! و اجازه می دهم جلوتر بیاید.. می دانم و می داند که چقدر دلم می خواهد سرم را به دامان گرمش بگذارم و چشم هایم را ببندم. چقدر دلم می خواهد در آن لطافت بزنگاه ظهر بیارامم. آنجا که جهان در ظهر های پاییزی به آرام ترین شکل خود بدل می شود..


نظرات()   
   
دوشنبه 30 مهر 1397  10:30 ق.ظ
توسط: نیلوفر

درست می گفت؛ ذهن من هنوز آمادگی پذیرش و هضم این مسئله را ندارد. هنوز نمی توانم درک کنم محتوای زندگی آدمی چنان طبقه بندی و کلاسه شده باشد که بتواند به طور کامل تفکیکش کند بی آنکه به سطوح دیگر تاثیری بگذارد. هنوز نمی توانم درک کنم که "خانواده ای به شدت مستحکم" وجود داشته باشد، اما رابطه های موازی هم وجود داشته باشند تنها به دلیل اینکه بر هم تاثیر نمی گذارند! از خودم می پرسم اگر موضوع ساده و قابل حل است پس چرا پنهانی اتفاق می افتد؟! پس چرا از تمام آن ها فقط یکی به تشکیل خانواده می انجامد. و اصلا موضوع مهم تری هم وجود دارد؛ آیا اگر همین اتفاق برای زنان هم بیفتد و در ذهن هایشان طبقه بندی هایی ایجاد شود از چندین رابطه موازی، آیا همچنان می توان با همین دید به موضوع نگاه کرد...؟!
اگرچه ذهن من برای دنیای بی زر و زهوار امروز زیادی سخت گیر است اما این سطح از بند و بار هم نمی تواند درست باشد...


نظرات()   
   
دوشنبه 30 مهر 1397  10:22 ق.ظ
توسط: نیلوفر

شب ها به ناآرامی می خوابم و صبح ها غنچه ها به آرامشم می برند؛ غنچه هایی که به ناز پرورده ام...


نظرات()   
   
دوشنبه 30 مهر 1397  08:20 ق.ظ
توسط: نیلوفر

ثبت بشود به تاریخ امروز؛ به روزی که نیروی آمیخته ای از مثبت و منفی به آن وامی داردم که از جا برکنم؛ به روزی که آخرین کسی که فکرش را می کردم فرا رسیده و دنیایم را تکان داده است؛ انگاری که ناقوس ذهنم را به نرمی بگیرد و به سرعت ول کند و صدای دنگ دنگش بپیچد به مرزهای سرزمینم. که حریم امنی که ساخته ای مفت هم نمی ارزد. دنیایت کوچک تر از آن چیزی ست که به ودیعه در تو نهاده اند. که آنچه بنا کرده ای حتی نقطه هم نیست در این کارزار که خودش به هیچ نمی ارزد. ثبت بشود به تاریخ امروز که گوشم را گرفت و از خودم جدایم کرد...
به سرخط آبان مهربان.


نظرات()   
   
یکشنبه 29 مهر 1397  01:25 ب.ظ
توسط: نیلوفر

تبدیل شده است به یک جعبه که چند روز است با خودم حملش می کنم و هنوز نتوانسته ام بازش کنم. هر روز جعبه ام بزرگتر و سنگین تر می شود و نمی دانم تا کی می توانم در بسته نگهش دارم. بخشی از ذهنم به آن آغشته است و هنوز نمی دانم چه بایدم کرد. شب های بلند پاییز کنارش می نشینم، نگاهش می کنم و احساس می کنم چقدر خسته ام.. چقدر برای این که دست ببرم و جعبه را باز کنم و با آن روبه رو شوم خسته و مکدرم. که کور بشود هر آنکس که نداند جعبه هایش چه در دل دارند.. چند روز است با خودم حملش می کنم و چقدر دلم می خواهد مهر را سر آبان بگذارم، بزنم به دل جنگلی غرق برگریزان و به برگ ها و به پاییز بسپارمش.. به پاییز هرسال غافلگیرم..


نظرات()   
   
دوشنبه 23 مهر 1397  02:25 ب.ظ
توسط: نیلوفر

یک لحظه به خودم آمدم، دیدم چه درگیر موضوع شده ام! موضوعی که حتی مطمئن نیستم دارم در موردش درست فکر می کنم یا نه! چقدر بدم آمد از این که هر چند دقیقه یک بار گوشی را برمی دارم و نمی دانم دقیقا دنبال چه چیزی می گردم! چه ناخوشایند بود اضطراب بی معنی که حتی معلوم نیست دقیقا از کجا ناشی می شود.. چقدر به نظرم زشت آمد که از صبح با همه بداخلاقی کرده بودم، با مدیر دعوا با رقیب به کنایه و با باقی به بی حوصلگی! بماند که بعضی ها هم حق شان بود!! به خودم آمدم و دیدم از صبح حتی بیرون پنجره را هم نگاه نکرده بودم و چه غافل از احوال.. عصر یک بغل پاییز تحویل می دهد و آسمان دوباره می گیرد و منم که به یاد می آورم یک عصر پاییزی نه چندان دوری درست به همین دلایل آزاردهنده تصمیم گرفته ام از هر ارتباط عمیق و عاطفی با آدم ها دوری کنم. روزی که به این نتیجه رسیدم مابین ایلی که رابطه را یاد نگرفته است می بایستی دست روی کلاه خودم بگذارم و حواسم باشد تا به هیچ قیمتی بار دیگر به خودم نپیچم و درد نکشم. 


نظرات()   
   
یکشنبه 22 مهر 1397  01:53 ب.ظ
توسط: نیلوفر

گاهی فکر می کنم چه خوب است که مخاطبان کانالم انقدری سر حوصله نیستند که توضیحاتش را بخوانند و بدانند اینجا هم هست که یک وقت هایی چیزهایی اضافه تر دارد! آمده ام به آهستگی بنویسم اطرافم پر شده است از نشانه ها.. هنوز درست نمی دانم هر کدام به کجا می روند اصراری هم ندارم که بدانم! تنها چیزی که اهمیت دارد همین است و همین که از آنها بتوانم درست استفاده کنم. راستش را بخواهید از این که بعد از سالها، سالهای سخت، دوباره توانسته ام ارتباط برقرار کنم هیجان زده ام! انقدری که یک عالم پوچ و به هم ریخته این روزها نتوانسته مقابلم بایستد و من همچنان فکر می کنم امسال سال خوبی است..


نظرات()   
   
یکشنبه 22 مهر 1397  11:32 ق.ظ
توسط: نیلوفر

شانه به شانه ام قدم می زد و با هم در مورد آنچه از سی سالگی به بعد پیش رویمان قرار گرفته است حرف می زدیم. چالش هایمان به نوع دیگری تغییر پیدا کرده بود و واکنش های ما نیز؛ حالا سال های بعد از سی، یکی پس از دیگری فرا می رسند و طی می شوند و انگاری که همه دنیا با ما ازاین سال ها می گذرند. دنیایی با مفاهیم عجیب و غریب و به هم ریخته، که با هیچ کجای این سال ها سنخیت ندارد! دنیایی که جز فرارسیدن خزانش هیچ چیز بجا و به موقعی در آن جریان ندارد! انگاری که سرکرده اش دستار گم کرده و هرکس شاه ایل خودش باشد. دنیایی که تبدیل شده است به هزار جزیره جدا، بی آنکه بداند بیش از هر زمانه دیگری به رابطه نیاز دارد! ما بین این همه ظلم و تجاوز و دروغ.. در دل این جنگ نرم و نرم تر.. اگر این آشفتگی تنها و تنها یک نکته قابل توجه داشته باشد، این است که در این حرکت رو به عقب نیاز به آدمیت هر چه بیشتر رو می شود! کنار پاییز ایستاده ام، کنار رنگ ها، به تماشای سربلندی.. چه رستاخیز با شکوهی..


نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :24  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic