سه شنبه 14 فروردین 1397  03:47 ب.ظ
توسط: نیلوفر

هنوز هم وقتی می روم دستشویی دست می برم سمت چپ در که چراغ را روشن کنم و هربار یه ای بابا کلید بیرون در استِ تاسف باری توی چشم هایم می نشیند! که یعنی قریب شش سال است تو هنوز به جای این کلید  عادت نکرده ای؟! جواب هم در اغلب اوقات منفی است! هربار کارم را می کنم و می آیم بیرون و به درستی چراغ را خاموش می کنم و با خودم فکر می کنم از مغزی که جای یک کلید ناقابل را پاک نمی کند و با یک کلید جدید به روز آوری نمی شود چه انتظاری می رود که اَبَر خط و خش ها را فراموش کند و پوست بیندازد و لبخند کشیده ای تحویل اجتماع بدهد؟! معاشرت، به ذهن و جان آدم ها شرط ایجاد می کند؛ بی هوا و بی حواس نباشیم به آمد و شد هامان. به گذاشتن و برداشتن هامان. بازی که نمی کنیم، آمده ایم دور هم بخندیم، قرار نیست آفتابه هامان را خالی برگردانیم که!

*مخاطب خاص ندارد اما روایت داریم حرف را زمین بندازی صاحبش می رود و برش می دارد! والا!


نظرات()   
   
سه شنبه 14 فروردین 1397  01:48 ب.ظ
توسط: نیلوفر

بزرگان فرموده اند: آنچه یک بار اتفاق افتاده باشد ممکن است هرگز تکرار نشود اما آنچه دوباره رخ داد، تکرار و تکرار خواهد شد؛ لذا از یک جایی به بعد شل کنید. زمانه، زمانه ی تکرار است؛ قبح روزگار ریخته؛ کائنات دور و به ویژه نزدیک تان چه جامی آب سر بکشند چه بنشانندتان بر دایره و دورتان بزنند! صبح ها تا شب از راست به چپ و شب ها تا صبح برعکس! پیش از اینکه برق از سرتان بپرانند و سرگیجه بگیرید و محتویات روابط تان را روی دست و بالشان بالا بیاورید، از این چرخ و از این چرخاننده فاصله بگیرید.. ملت به سمتی می روند که باد می آید..


نظرات()   
   
پنجشنبه 9 فروردین 1397  02:03 ب.ظ
توسط: نیلوفر

به یکباره خوابم می گیرد وسط تایپ کردن، کار کردن، جلسه، مهمانی ... و در یک لحظه انگاری مغزم خاموش می شود! روزهای اول فکر می کردم بخاطر دمای دفتر است اما بعد از روشن شدن سیستم سرمایش هم اوضاع تغییر نکرد! زمان گذشت؛ همه چیز به هم ریخت، سال نو شد، همه چیز بیشتر به هم ریخت و انداختم گردن فشردگی همه جوره روزها و استرس و خستگی و کم خوابی ها و بدخوابی ها.. اما نیست.. در واقع این روزها یا تشنه ام یا خواب مرا می برد! این روزها به چشم خویش می بینم آدمی در برابر همه آنچه می اندوزد و باور دارد از آن اوست، کوچک ترین توانایی ندارد و چه بسا همه آنچه به نام قدرت به او پر و بال می دهد به آنی و به بادی او را به ضعیف ترین عضو کائنات بدل می کند.. این روزها روزهای سختی هستند.. روزهای رقص مرگ و زندگی بر لبه تیغ پروردگار...


نظرات()   
   
سه شنبه 7 فروردین 1397  12:08 ب.ظ
توسط: نیلوفر

حتما این ایام مراسم نوروز را در روستاها و شهرهای کوردستان دیده اید که غرق در رنگ و رقص و آتش جهانی شده است؛ اما بد نیست معنی آن ترانه معروف را هم بدانید که در تمام این مراسمات مشترک است و آواز سرمی دهد که کوردستان با چه داغی به زمین پا می کوبد:

ئه م روژی سالی تازه یه نه وروزه هاته وه / امروز روز نوروز و سال نو دوباره آمد

جیژ نیكی كونی كورده به خوشی و به ها ته وه / جشن کهن کردان با خیر و خوشی دوباره آمد

چه ند سال بوو گولی هیوای ئیمه پی په ست بوو تاكو پار/ سالهاست گل امید ما دربند بوده و اسیر

هه ر خوینی لاوه كان بوو گولی ئالی نه وبه هار/ و خون سرخ جوانان گل نوبهار ما بوده

ئه و ره نگه سوو ره بوو كه له ئاسوی بلندی كورد/ همواره همین رنگ سرخ از بلندای افق کردستان

مژده ی به یانی بو گه لی دوور ونزیك ئه برد/ مژده فردای روشن را به ملت کرد نوید میداد

وا روژهه لات له به نده نی به رزی ولاته وه/ هنگام غروب خورشید از بلندای کوههای وطن

هه ر خوینی شه هیده ره نگی شه فه ق شه وق ئه داته وه/ رنگ سرخ خون شهید است که میدرخشد

نه وروز بوو ئاگریكی وه ها خسته جه رگه وه/ نوروز بود که آتش این شور را به دلها انداخت

لاوان به عه شق ئه چوون به ره و پیری مه رگه وه/ تا جوانان با اشتیاق به پیشواز مرگ بروند

تا ئیستا رووی نه داوه له تاریخی میلله تا/ تاکنون در تاریخ هیچ ملتی سابقه نداشته 

قه لغانی گوله سنگی كچان بی له هه لمه تا/ سینه دختران سپر گلوله های نبرد باشند

پیی ناوی بو شه هیدی وه ته ن شیوه ن وگرین/ برای شهید وطن گریه و زاری نمیکنیم

نامرن ئه وانه وا له دلی میلله تا ئه ژین / آنان که در دل ملت هستند همیشه زنده اند



نظرات()   
   
یکشنبه 5 فروردین 1397  11:29 ق.ظ
توسط: نیلوفر

الان بعد از عید دیدنی دسته جمعی که به همراه آقای جانشین،جناب آمارگر مهربان و دیگر همکار نخودی مان از محضر آقای مدیر به عمل آوردیم حس آن مردی را دارم که بهش گفتند یک روز از زندگیت باقی مانده!! بعد از تعارفات تبریک سال نو و اندکی شیطنت های من خیلی سریع و بی مزه گریزی زد به اوضاع و احوال سیاسی و اقتصادی ایران در جایگاه جهانی و جنگی عظیم برای مان پیش بینی کرد و شرایطی فوق ویژه و ویران! درست با همین صراحت و شدت و حدت! و من در حین ترک کردن دفترش نه تنها به این فکر نمی کنم که جان فدای این جنگی که هیچش معلوم نیست باشم بلکه تصمیم گرفته ام حتی اگر قرار باشد در این خاک و آب بنا به هر دلیلی نه تنها جنگ حدسی و گمانی ایشان بمیرم با دیوانگی بمیرم! باور بفرمایید می ارزد!


نظرات()   
   
یکشنبه 5 فروردین 1397  11:22 ق.ظ
توسط: نیلوفر

آیا بعد از گذشت پنجمین روز از سال تازه و آغاز اولین روز رسمی سال هنوز ایمان نیاورده اید که سال نود و هفت سال روداری ست؟! اُف بر شما باد! به اولین نیمه شب سال نو که انگاری تیری قفسه سینه ات را سوراخ کند و از خواب بیرونت بکشد و از آشفته بازاری که به عالم خواب دیده ای چیز روشنی بخاطر نیاوری اضافه بفرمایید که سمت چپ مان به مدت چهل و هشت ساعت از کار افتاد تا به زور قحطی دوا و دکتر و آمپول در تعطیلات، علاجش کنیم و بزار و بردار عید دیدنی را از رونق نیندازیم به علاوه اینکه مادربزرگ مهجور و بیمارمان پایش بلغزد و روی زمین صاف به آهستگی زمین بخورد و لگنش بشکند.. نگم برایتان از دو روزی که گذشت تا با هزار ریسک بالا و بدون بیهوشی بتوانند پلاتین را لابه لای استخوان های پوک شده اش کار بگذارند و باز هم برایمان نگهش دارند.. در کنار اینکه پدر شوهر خاله دومی به رحمت خدا برود و در مراسم ختمش خطر تصادف از بیخ گوش پدر و مادر و پسرعمه شان به مویی بگذرد؛ به علاوه بریدن پیچ جاده پاوه موقع برگشتن از مراسم نوروز کوردستان!! بگذریم از رفتن دکتر شایگان و جلسه سران متعهد و نامتعهد که معلوم نیست هر کدام چه ضایعه ای در پیش خواهند داشت...

بله! در واقع نمی توان انتظار داشت آب رفته به جوب بازگردد و بیخ و بنیانی که خراب است به شب تا صبحی تحویل بشود به بهترین حال، اما واقعیتی وجود دارد؛ برقراری تعادل این بین دست ماست. نه که فکر کنید این حرف ها را جوانی خام و سرخوش که دست خوش تغییرات جوی و هورمونی بهار شده است می نویسد، خیر؛ مدیونید اگر یک درصد فکر کنید سی و یک سال آزگار آب خوش از گلویمان پایین رفته!! خیر؛ اما دقیقا به همین دلیل است که عرض می کنم اگر این روند لحظه ای تعلل نمی کند هیچ دلیلی وجود ندارد ما تعلل کنیم. اگر لحظه ای نمی ایستد و این سال های اخیر زمین و آسمان هم به خدمت گرفته چه دلیلی خواهد توانست ما را متوقف کند؟! به بهار کدر نصفه و نیمه اش نگاه می کنم و مقابل آتش برافروخته کوردستان می ایستم و در حالی که چند دسته محدود اما مهم برنامه های نوشته شده ام از نظرم می گذرد با خودم فکر می کنم اگرچه به خوبی می دانم هیچ سنگی روی هیچ سنگی بند نیست و به هر طرفی نگاه می کنم رنگی از آبادانی نیست اما لحظه ای برای حفظ این تعادل فرونخواهم نشست که امسال سال روداری است!!

پس ایمان بیاورید همانا، که می فرماید آنچه ما را نکشد قوی ترمان می کند!


نظرات()   
   
یکشنبه 27 اسفند 1396  11:31 ق.ظ
توسط: نیلوفر

نود و هفت؛

پایان سی و یک سال مهجوری و صبوری

و آغاز سی و دوبارگی ام؛

به در آ از بند.. از بست.. از دیوار..

به نام سی و یک سال زندگی رها می کنم افسار زمینی ات را

برچین چهارپارچه اقلیمت را از این خاک غریب

برایم بتاز به بالا، به بلندا و به رهایش؛

ای سی و دوبارگی سرکش

بگیر و بستان به قدرت، آنچه وانهاده بودی به حیا و نجابت

بتاز،

 اما برای من باش.

برای تک تک دقایقم

نفس به نفس سال سی و دوم

نود و هفت.


نظرات()   
   
یکشنبه 13 اسفند 1396  10:24 ق.ظ
توسط: نیلوفر

داخل لپ سمت چپم را موقع غذا خوردن در حالی که داشتم حرف کس دیگری را می زدم گاز گرفتم و کاری ندارم که پس گردنی بود از سمت خداوند که کوفتت را بخور بجای حرف دیگران را زدن آن هم موقع شام! اما تبدیل شد به یک آفت پدر مادر دار که قشنگ آب چشمم را گرفت. دقیقا از همان روز هم، به نوع مسخره ای از سرماخوردگی دچار شده ام که فقط گلویم را به هم آورده است و بس! و به علاوه همه این ها اینکه، صبح همان روز به یکباره از خواب بلند شدم؛ قبل از اینکه بیدار بشوم و زمان و مکان را درک کنم چشم باز کردم و ایستادم! با همین فاصله! و این شد که مایع گوشم تکان خورد و تا غروب از جایم نمی توانستم تکان بخورم سرپا که می ایستادم تعادلم به هم می خورد! و در پاورقی این فجایا با مفهومی به نام "ناف افتادگی" آشنایتان کنم که در واقع جابجایی ماهیچه شکمی ناف است که گلاب به رویتانم در شما حالت هایی به مراتب بدتر از مسمومیت و راست روده ایجاد می کند!! لازم است این را هم بنویسم که به جهت افزایش زیبایی مان در آستانه عروسی دایی کوچیکه و پسرعمه، چندتایی جوش مجلسی زیبا مزین مان کرده است! می خندید؟! والا حق دارید! خودم هم این یادداشت را به جهت فرار از خواب آلودگی ناشی از صد جور قرص درمان این همه بلای آسمانی و زمینی نوشتم! باشد که رستگار بشوم حداقل دیگه!!


نظرات()   
   
چهارشنبه 2 اسفند 1396  11:16 ق.ظ
توسط: نیلوفر

مادر عروس به جمع دعوت می شود تا حرف آخر را در مورد وصلت دخترش بزند؛ زن با صورتی آرام مقابل جمع می نشیند تا پدرم سراپا قدر بگذارد بر رنج تنهایی نشسته بر چهره اش در به ثمر رساندن دختر؛ آن رنج آشنا.. رنجی که بهتر از هر کسی در کنار مادربزرگم احساسش کرده است. نشسته ام بین تقابل سه نسل و با خودم فکر می کنم چقدر خوب است که سر از حساب کتاب پروردگار در نمی آورم. از مادران دیروز و امروز؛ از نسلی که دیروز پرورش پیدا کرده اند و نسل امروز.. به فرزندانی که ما پرورش خواهیم داد و به سرعت یاد دوستی می افتم که چندی پیش تلفنش را برداشت و همزمان چشم هایش را بست و دهانش را باز کرد! او امروز در بطن خود جنینی را حمل می کند که تنها ابزار نگهداشتن یک زندگی از هم پاشیده است؛ با خودم فکر می کنم آیا او قرار است به آن کودک زندگی ببخشد یا آن کودک شکل نیافته یک زندگی را نجات بدهد؟ یا هردو شاید؟ به چه قیمتی متولد خواهد شد آن کودک بی گناه تر از هر کس.. و چه قرار است از این زندگی بیاموزد.. تاسف عمیقی تمام قلبم را پر می کند... کاش این دوست مان دیگر به کانال ما سر نزند...


نظرات()   
   
چهارشنبه 4 بهمن 1396  03:09 ب.ظ
توسط: نیلوفر

"مَشِی" مکسر مشهدی- همیشه مرا در موقعیت هایی دیده که از او در حال ایراد گرفتنم. به واسطه کارم همواره در ممیزی ها و ارزیابی ها با هم برخورد می کنیم او پیرمردی در آستانه دومین دوره بازنشستگی و من به ظاهر جوانی از دو نسل قبل از او؛ که باید به هر طریقی با فرهنگ نهادینه شده اش ور بروم و مجابش کنم که کلاه ایمنی بگذارد، کسی را ترک موتورش سوار نکند، لباس کار بپوشد و استانداردهای کارش را رعایت کند در حالی که در فرهنگ لغاتش حتی کلمه استاندارد هم وجود ندارد! آنچه بین ما دلچسب است رابطه حسنه مان علی رغم تمام این اختلافات نیست اینکه هربار با هم روبه رو می شویم و او می داند من به دنبال چه آمده ام اما لبخندش تا آنجا که راه دارد گشاده می شود، نیست! آنچه بین ما از هر چیزی بیشتر دلم را می برد این است که هر بار که کارمان تمام می شود و از هم جدا می شویم درست همان موقع که پشتش را می کند و می رود زیر لب می خواند "خدا روی پدرت را سفید کند..." و من هربار پشت سرش به این فکر می کنم که پدرم از بابت داشتن من روسفید باشد.. چه از این سرافرازتر و سربلندتر..  


نظرات()   
   
یکشنبه 26 آذر 1396  10:34 ق.ظ
توسط: نیلوفر

همه اهداکنندگان جوایز گلدن گلوب امسال زن هستند و در اعتراض به تعرضات گسترده افشا شده در جهان به زنان و نمایش اتحاد زنان برای همدلی با قربانیان، لباس سیاه خواهند پوشید؛ با خودم فکر می کنم از تمام آنچه طی این سال ها گوشم را مورد تعرض قرار داده می گذرم و از همه تالمی هم که به روحم پیچیده.. اگر و تنها اگر بابت فقط همین یک تنش آخری به آن جمع گسترده بپیوندم چند تن از بانوهای همکارم حاضرند به حرمتم و حمایتم لباس سیاه بپوشند!؟ چند نفر از زنان سرزمینم که علی ظاهر پیرو آئین اخلاق و صلحند از من لب برنمی چینند و از ته چشم نگاه بی حیاواری هدیه ام نمی دهند؟! چند نفرشان همراه با من قلب شان خواهد سوخت.. تعداد انقدر کم است که داغ سنگین تری از آنچه تو را آزرده بر دلت خواهد گذاشت...   


نظرات()   
   
جمعه 17 آذر 1396  10:25 ق.ظ
توسط: نیلوفر

نشسته ام کنار پیر مهربان تا برایم سرمشق بزند؛ لابه لای میزی از درشتی و مرکب و دوات و کلماتی که به زیباترین شکل ممکن روی کاغذ ها می رقصند.. اتاق بالاخانه ای پر از کتاب قدیمی و ابزار خوشنویسی و یک دستگاه ضبط صوت قدیمی به قدمت هنر انگشتانش که صدای عقب جلو کردن نوارهایش تو را به نرمی در زمان سفر می دهد.. درشتی را روی کاغذ سر می دهد... "هیچ راهی نیست..." و درست همان موقع که نقطه های "ت" را به صد ناز می گذارد صدایی از دل ضبط صوتش، از همان سال های دور می خواند "داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمی شود..." و او در حالی که درشتی اش را در دوات فرو می کند بی توجه به هر جاندار و بی جان حاضر در آن اتاق گرم زیر لب می خواند "هی نمی شود... چطور می شود..".... و این منم که به کلماتی که می نویسد "هیچ راهی نیست که آنرا نیست پایان" نگاه می کنم؛ در حالی که نبضم در پایان آن جمله اش جا مانده و چشم هایم کاسه ای شده پر از آب.. انگاری که آن چهار کلمه از محفوظ ترین نقطه درون آن پیرمرد برآمده بود؛ از دردی نهان که رنجَش هنوز هم تازه است.. نفس عمیقی می کشد و چشم من به گوشه کاغذش می چکد و در پایان مشقم جایی نمی ماند برای "غم مخور"...


نظرات()   
   
پنجشنبه 16 آذر 1396  10:45 ق.ظ
توسط: نیلوفر

او همیشه شما را از جایی می آزماید که بر آن پایبندید! شک نکنید که او زیرک ترین خدایان است؛ جایی نه آن بالا و نه بر تخت کبریایی، که درست لابه لای تمام لایه هایی که هیچ کسی بجز خودتان از آن خبر ندارد و گاهی حتی خودتان هم خبر ندارید جریان دارد بی دمی خواب و توقف، و درست سر بزنگاه، در حاشیه امنی که ساخته اید، قد علم می کند و غافلگیرتان می کند؛ آزمون های او همواره به هدف می خورد و تمام درون تان را بر می تاباند.. استاد است در زیر و رو کردن نظم های بی هویت و مضحک بشری! تا به رخ تان بکشد که حساب کتاب تان به درد خودتان و اقوام نزدیک پدری تان می خورد! او همیشه شما را از جایی که بر آن مدعی هستید می آزماید تا به شما ثابت کند چند مرده حلاجید!


نظرات()   
   
شنبه 4 آذر 1396  08:19 ق.ظ
توسط: نیلوفر

آمدم رنگ پروفایلم را نارنجی کنم که من هم نه بگویم به خشونت علیه زنان و بعد به عنوان زنی که اندکی بیشتر داعیه مبارزه دارد برای منع این خشونت بنویسم؛ اما چشمم می افتد به تصویر سیاه کرمانشاه که سیزده روز است بر خرابه های روح و روانم نشسته. خنده ام می گیرد.. انواع محرومیت های انسانی از شکاف های مهیب زلزله از خاک این سرزمین بیرون زده است انگاری که حجاب از سر سالها سیاهی بیفتد و ظرف کمتر از یک دقیقه، عریانی شنیعی بیرون بزند. بهت ویرانی و آوار در قبال آنچه از محرومیت و ظلم در این سرزمین مبهوتت می کند ناچیزترین است. این دوران حتی به دلاوران این خاک هم خشم روا داشته، چه رسد به زنانش؛ به قهرمانی کیانوش رستمی و سوسن رشیدی، به سال ها پهلوانی و مرزداری سربلند، به دست صلح و رابطه که بعد از سالها با آبروی آبشار پیران و کتیبه های هزار ساله و کاروانسراهای مردمداریش به سوی اهالی دنیا دراز شده بود، به رنج مردمی که به هر دری زده بودند تا به جهانیان نشان بدهند کورد اهل صلح و معرفت است نه جنگ و ترس و خون.. آخ که با خودم فکر می کنم چه می شد اگر ملت طی این سیزده روزی که با فوج فوج کمک های مهربانی شان به سوی مان آمده اند تا نه تنها زندگی نصفه و نیمه آوارزدگان را نجات بدهند بلکه روسیاهی اش را بگذارند برای کاربه دستان، با خودشان سطل سطل رنگ می آوردند و قلم مو و در و دیوار فرو ریخته این خاک را نارنجی می کردند کاش رنگ، زبان شان می شد تا فریاد بزنند آنچه اینجا به چشم دیده اند فراتر از چهل و پنج ثانیه تکان و آوار، و سال ها ویرانی است. کاش نارنجی ها را می پاشیدند به آسمان و زمینش تا خشونت علیه زنان و کودکانی که سر جاده های روستاها برای کمک دست دراز می کردند پیدا می شد آنجایی که در چشمان شان خفقان سال ها ظلم را می بینی که زلزله تنها روزنه ای بوده برای بیرون ریختنش.. آنجا که دیگر راه نیست آب نیست خاک نیست.. آنجایی که خوابِ سردم.دارانش در قبال این حجم بلا، که شبی با زلزله فرو ریخت و سحرگاهان با باد و باران برفت نارنجی محض است؛ آنجا که خشونت و ظلم نه فقط علیه زنان که خشونت علیه نوع بشر است.


نظرات()   
   
جمعه 3 آذر 1396  07:37 ب.ظ
توسط: نیلوفر

آنچه زیر پوست ذهنم بدون لحظه ای تعلل در هیچ شب و روزی پیوسته بالا می آید و فروکش می کند، به مانند آن نیرویی است که زیر پوسته نازک آب و خاکم انقدر بی قراری کرد تا زمین و زمان را شکافت و هر چه سالیان سیاه در خودش ریخته بود بالا آورد.. این روزها بی تمرکز و بی حواس از همه جا فقط می بینم و می شنوم و به درون می کشم؛ از لابه لای ویرانه ها، زیر چادرهای آوارگی، بغل محرومیت و فقری که از شکاف های زلزله بیرون زده است، چشم های بی فروغ مردمان دور از آبادانی، مرزهای بی امید سرزمین، کودکان بی عاقبت.... تا دست پرورده های کثیف ترین سیستم ها و سازمان ها.. حتی تاریخ هم از این روزها که از زمین و زمان بلا می بارد به خقیقت نخواهد نوشت...


  • آخرین ویرایش:جمعه 3 آذر 1396
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :24  
  • ...  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • ...  
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو