سه شنبه 30 آبان 1396  05:05 ب.ظ
توسط: نیلوفر

دو بال سیاه داشت وقتی در درگاه در ایستاد و تمام سرزمین را به مانند جعبه کفشی تکان داد.. همه چیز دور از دست شد؛ انگاری که هرگز ایجاد نشده است. درها انتهای طولانی ترین راهروها بودند و دستاویزها بالا و بلند.. صدایش که به هیچ صدایی شبیه نیست، صدایی ورای صدای وحشت و هول، لابه لای تمام جرزها و دیوارها پیچید و گوش فلک را کر کرد؛ تجسم مسجل شد و جز او چیزی نبود.. در درگاه در ایستاد و پنجه های ویرانی اش را بر زنده گان انداخت و با نفسش هر آنچه ارزش بود از سکه افتاد.. فقط چند ثانیه طول کشید تا از راه برسد، در صور بدمد و تیپ پای جانانه ای بزند به زمین و زمان و بغلی از ویرانی برای مان بجا بگذارد..
که تا ابد بخوانیم آن سالی که زلزله آمد...


نظرات()   
   
شنبه 20 آبان 1396  03:53 ب.ظ
توسط: نیلوفر

بر ارتفاعات بی نظیر هواراماناتِ تنیده به پاییز مقابل لنز دوربین ایستاده و شال سبز به دست باد سپرده بودم؛ پای کتیبه ای از هزاره های دور، یادگارانی از تاریخ بیستون عشق، روی خط وسط جاده، در مسیر باد و باران.. اما در تمامی تصاویر چیز نامانوسی وجود دارد. نمی دانم کدامین خط و انحناست که تصویر را تلخ می کند. این نشانه هیچ ربطی ندارد به موهای سفید و چروک های ریز و تازه زیر چشم هایم.. انگاری که در لایه های عقبی عکس، رنگی، رخساری، تکی تایی چیزی ریخته باشد. سکوت تلخ ته چشم های دختر آن سوی تصویر چنگ به دل می کشد، به مانند دو حلقه چاه تاریک و دور.. هر چه بیشتر به آن تصاویر نگاه کنی، از هر طرف که ببینی شان بیشتر دستت می آید زیبایی یک زن کمترین ارتباط را با خط و خال و چشم و ابرو دارد...


نظرات()   
   
پنجشنبه 18 آبان 1396  09:27 ب.ظ
توسط: نیلوفر

یکی از قابلیت های کاربردی آدم ها در سال های اخیر؛ سال های پیشرفت و توسعه؛ سال های پرش و پران، که به نظر می آید خیلی شیک و مجلسی درست به مانند نوعی تکنولوژی جدید، گسترده و همه گیر شده است قابلیت در آمدن به های و هوای محیط است احتمالا بخش عمده ای که مربوط به لایه های سطحی است طبیعی باشد اما در آن بخشی که فرکانس لایه های درونی را برمی گرداند به نظر در تضاد است!
خواستم جمله ام را ادامه بدهم و بنویسم در تضاد با چه، دیدم کلا چیزی باقی نمانده که بتوان به مقام قیاس برآمد! تقریبا به پایان ماجرای آدمیزادی نزدیک شده ایم!

*بیدل


نظرات()   
   
پنجشنبه 18 آبان 1396  07:10 ب.ظ
توسط: نیلوفر

مقابل آدم ها ننشینید؛ موضوع از بحران هم فراتر رفته است! حتی فراتر از روزی که نمی دانم کدامین مرد یا زن بزرگی بود که نوشت آدم ها زمانی به حرف هایتان گوش می دهند که یا پزشک باشید یا وکیل و یا بابت آنچه می گویید پولی پرداخته باشند! مابین توده عظیمی دهان بی گوش، سیل عظیمی انگشت اشاره و قاضی نشسته بر منصب، لابه لای موج وسیعی از زبان، مقابل آدم ها ننشینید. ما آدم ها حتی اگر بخواهیم هم نمی توانیم هم دهان باشیم هم گوش. یاد نگرفته ایم حق گفتمان را به درستی و به انصاف رعایت کنیم تا آنجا که خط حرف مشترک است بر آن معتقدیم اما از آنجا که اختلافی باشد یک طرف خان خانان است و دیگری بیل بانان! یکی آزاد و آزاده و دیگری نافی و ناهی و ناطق! بر آغاز استادیم و هنرور، بر ادامه می لنگیم و بر انتها گند می زنیم. مقابل آدم ها ننشینید. اجازه بدهید فقط یک درد بی همزبانی برنجاندتان نه صد درد بی همدلی. 


نظرات()   
   
سه شنبه 16 آبان 1396  03:45 ب.ظ
توسط: نیلوفر

بین خراب شدن ماشین درست روی گردنه به وقت باران غروب پاییزی و آلبالو گیلاس چیدن چشم هایم به وقت ظهر روز بعد، رابطه مستقیمی بود! ایستادم و باران را نگاه کردم که بر دشت زیر پایمان می بارید؛ بر آن راه به سوی امامان مظلوم و بر سر زوار هم؛ و آن تپه ها و آن جاده ای که بیشتر از هر جاده ای شبیه رفتن است. شباهنگام خستگی هزار سال را به آغوش کشیدم و صبح با گلویی که باد کرده و چشم هایی که بی وقفه اشک می کند برخاستم! سر این سلسله را اگر می گرفتم و حلقه حلقه عقب می رفتم پای خیلی چیزهای دیگر هم وسط می آمد، گسترده تر از سلسله موی دوست! لذا حداقل کاری که متالمان -جسمی و جانی- می توانند در حق خودشان بکنند همین است که این سلسله را از یک جایی قطع کنند پیش از اینکه آسیب های جدی تر وارد شود. پیش از آنکه بشود آنچه که نباید. 


نظرات()   
   
دوشنبه 8 آبان 1396  04:38 ب.ظ
توسط: نیلوفر

باد می آمد؛ درست مثل هشتم آبان همان سال. باد می آمد و پَپوها را به هوا برده بود. ابرهای تاریک تنگ هم می نشستند و سقف آسمان را کوتاه تر می کردند. هشتم آبان آن سال کسی می آمد که مشتش پر از ویرانی بود و هشتم آبان امسال کسی می رفت که جای گام هایش بنجامین و پیچک روییده است؛ و در این بین هشتم مردادی پر از زخم... ایمان بیاوریم که پشت سرمان هیچ چیزی جز یادبود خوبی ها و بدی هامان نمی ماند.. مطلقا هیچ چیزی.


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 11 آبان 1396
نظرات()   
   
پنجشنبه 4 آبان 1396  10:26 ب.ظ
توسط: نیلوفر

تبدیل شده است به یک رسم انگار؛ یک منش فراگیر مضحک! ممکن است انقدر صریح به این موضوع دقت نکرده باشید اما واقعیت دارد؛ وقتی یک رابطه ای تمام می شود، حتی اگر به صورت ضمنی این اتفاق افتاده باشد و طرفین آن رابطه به روی یکدیگر هم نیاورند که داستان به انتها رسیده حتی اگر تا مدت ها بعد هم همچنان با هم مراوده داشته باشند اما اتفاق عجیبی بین شان میفتد. تبدیل می شوند به دو جاندار زنده که در دو جهت مخالف در حرکتند! کافی است یکی شان نقاب خوشحالی بگذارد، درست همان لحظه است که دیگری غم نامه ای خواهد شد از جور و جفا و درد زمانه! و خیلی طول نمی کشد که نقاب خوشحالی بیفتد و هوا ابری بشود و نمناک! حالا زمان آن فرا می رسد که آن دیگری بالا پایین بپرد و دست و جیغ و هورای شادی سر بدهد! باور ندارید؟! از این به بعد دقت کنید! به پست های اینستاگرام، به کانال ها و اینجا و آنجا و صفحات مجازی و غیرمجازی... گرچه؛ این مثل گربه گرد کلاف چرخیدن ها چه دقتی دارد! آدمیزاد است دیگر؛ خیلی ساده تر و سریع تر از اینکه جانش سرما بخورد، روابط انسانی اش به ویروس های ریز و درشت مبتلا می شود! آدم ها خیلی وقت است تحمل دیدن واقعیت های همدیگر را ندارند...


نظرات()   
   
جمعه 28 مهر 1396  12:58 ق.ظ
توسط: نیلوفر

آخرین پنج شنبه مهر ماه خود را چطور گذراندید؟!
خب در حالی که به پای گلدان های کوچکم آب می ریزم صدای بی نظیر تار استاد بزرگ علیزاده با قطعه شکایت دفتر را پر می کند و روز آغاز می شود چشم هایم را می بندم و چشم های بسته او را تصور می کنم و دست های کپلش را که به تار زخمه می زند که آن صدا بیش از هر صدای دیگری به شکایت نهفته درونم نزدیک است.. و عصر.. عصر در حالی که به پشت صندلی تکیه داده ام و از قاب پنجره خزیدن عصر پاییزی دیگری را زیر پوستم به نظاره نشسته ام شوری اصیل و ملموس از کیهان خان کلهر در دفتر می پیچد.. "جووان بیم وَ عشق، آمان تو پیرِم کِردی..." چشم هایم را می بندم تا نوای آن کمانچه به روح و جانم بپیچد و بپیچد... که نه تنها بشورد و ببرد که از آن والاتر برمی انگیزاند.. تمام غروب را در حالی که موسیقی در گوش راستم نواخته می شود راه می روم و راه می روم و شب دوباره به کارخانه برمی گردم.. سکوت شبانه این صنعت غول آسای رخوت زده بس دلچسب است. بین دو خط روبه روی برج کنترل می ایستم و اجازه می دهم خنکای آخرین شب های مهر به تنم بپیچد. آمیخته با مرغ سحری که فریبرز لاچینی در گوشم می نوازد موجی راه میفتد از تمام شب هایی که اینجا بوده ام.. شب هایی که از امشب خیلی دورند.. خیلی دور.. و درست همان وقت است که باید قدم ها را تا دم در بشمرم و شب را به پایان برسانم. آخرین پنجشنبه مهر را..


  • آخرین ویرایش:شنبه 29 مهر 1396
نظرات()   
   
چهارشنبه 26 مهر 1396  09:10 ق.ظ
توسط: نیلوفر

بهترین زمان است برای شروع روز؛ همان موقع که چند نفس از سربرآوردن خورشید گذشته؛ به اندازه یک پلک از ترس تاریکی گرگ و میش دم صبح گذشته و اندکی با هجوم بار روز فاصله دارد. همین چند دقیقه را باید کشید، شال و کلاه کرد و بیرون زد پرنده ها لابه لای درختان غوغا به پا کرده اند و اولین صدای شروع، آغاز شده است. هر روز از کوچه خرمالوها و انارها می گذرم و در مقابل همین چند دقیقه می ایستم و اجازه می دهم زندگی از همین در وارد شود؛ زندگی ای نحیف و ظریف درست به مانند آن قرص نورانی دوردست که گوشه ای از پهنای آبی آسمان آرام گرفته و زور می زند تمام روز را روشن نگه دارد..


نظرات()   
   
یکشنبه 23 مهر 1396  01:08 ب.ظ
توسط: نیلوفر

روایت داریم از بزرگی که می فرماید خوشا آن دم که با دوستان بر فراز کوهستان بنشستی و آتش همی برپاکردندی و املت مشت بر بدن بزندی!! اما خب در عصری که ایشان افاضه فاضعات می فرمودند تکنولوژی پیشرفت نکرده بود که یکی از دوستان حاضر در جمع که دست بر قضا تصویربردار حاذقی هم هست، عکسی را در اینستاگرامش پست کند با کپشن واضح و پر رنگی با عنوان #رفیق و اندکی بعد یاران یکی پس از دیگری تبریک گویان روانه دایرکت بشوند که های کی بیاییم شیرینی بخوریم! و درست همانجا اسکار زیباترین تصویر هوشمند تعلق گرفت به آن عکس کذایی که بسی آسان تر از مونس* توانست جای دوست و دشمن را نشان بدهد! فقط آنجایی درد داشت که عمده واکنش های عجیب و غریب و فت و فات های خوش آب و تاب مربوط می شد به بانوهای محترمه که با علم یا بی علم به اینکه اولین و دم دست ترین قربانی چنین قضاوت هایی زنان هستند همچنان در این مسیر پیشرو ند. این که خیلی از برادران عزیزمان! خیلی زیرپوستی، در دل خودشان و حتی به واسطه دلبر دلبرانشان چه فکر می کنند و چه قضاوت می کنند اصلا مهم نیست اما بسیار مهم است که زنان علیه زنان چه می کنند... ملت غیور و محترم، بانوان عزیز و بزرگوار؛ همانا بدانید و آگاه باشید لزوما هر دو نفری که در یک قاب قرار می گیرند رابطه شیرینی خورانی با هم ندارند والا!

*مونس نام عامیانه نوعی میمون است که در قدیم الایام جای دوست و دشمن را نشان می داد!!


نظرات()   
   
پنجشنبه 20 مهر 1396  04:04 ب.ظ
توسط: نیلوفر

حتی در دست پایین ترین کشورهای جهان سوم هم دیگر چنین اتفاقی رخ نمی دهد که یک نفر از قشر مثلا فرهیخته، در یک محیط رسمی، ناغافلی گوشی تلفن همراه تان را که می تواند از مسواک و شورت هم شخصی تر باشد بی اجازه و بی خبر بردارد و چهل و هشت ساعت آزگار پیش خودش نگهدارد و تازه بعد از بیست روز فاصله ی محض و بدون هیچ حرف و کلام و برخوردی، با دماغی که تا ارتفاع زیادی بالا گرفته شده و رفتاری که انگاری تعدادی جانور درنده پاچه هایش را گاز گرفته اند با شما روبه رو شود و بعد از اینکه کلی به خودش فشار آورد با طعن و کنایه ای عجیب و غریب تیکه هایی بندازد به شما از کسانی که طی آن دو روز با شما تماس گرفته اند و احتمالاتی که با خودش داده است! در این بین قطعا تعدادی شوهر و دوست پسر و خاک بر سری هم پیدا می شود به هر حال...! آیا ماندن در این مرز و بوم پر گُه-هر حرام نیست؟!


نظرات()   
   
پنجشنبه 20 مهر 1396  02:58 ب.ظ
توسط: نیلوفر

و این منم؛ نه، اشتباه نکنید! نه به قول فروغ خدا بیامرز، زنی در آستانه فصل سرد! که زنی بر روی ترد میل! زنی خسته از دردهای خودش و آدم ها که هرچه توان و قدرت و ویتامین و موجودیت داشته مصرف کرده و حالا سه شب در هفته خود را با وزنه و هالتر و دمبل و دستگاه ها هلاک می کند تا سرپا بماند. زنی بر روی لبه باریک هستی و نیستی، تیغی دو لبه که از هر سویی زخم می زند. زنی که از صبح که چشم باز می کند و بیرون می زند، عمده رنج های بشری را به روح و جان می بیند و می شنود. از صنعت ویران، نیاز مردان و اضطراب پدرانی که هرلحظه منتظر بیکار شدن ند. سرمایه دارانی که برای بسته شدن و نشدن کسب و کارشان پا پا می کنند؛ دست های پشت پرده، دزدی های نجیب، لابی های ریز و درشت، کودکان کار، زنان کنار جاده، کارتن خواب های سر سطل های زباله، منحرفین فکری و جنسی، خانواده های متزلزل، فرزندان همجوارخطر، اعتیاد، ربا، رشوه، دروغ، دست درازی، تجسس و تمرد و هزار درد دیگری که سال های جوانیم به باورم نبود بتوانم همه را با هم در یک روز ببینم.. در یک روز بدتر از دیروزی.. و این منم؛ زنی فروریخته که در آستانه آخرین چیزی که قرار گرفته فصل سرد است.. زنی در ولع یک وجب جا در گوشه ای دور افتاده با قوت غالب تنها و تنها آرامش.. گوشه دور از چشم و دست که هنوز طبیعتش زنده باشد با چندتایی مرغ و جوجه و یک جفت گاو و گوسفند.. زنی که حاضر است به رسم نوح مونس یک جفت از هر جک و جانوری بشود حتی به قیمت آنکه فرزندی نداشته باشد که روزی برود با بدان بنشیند و درست از همان جا دودمان به باد بدهد! زنی در جدال پیوسته با تاریکی، با بی آدمیتی، با وحشت بی عشق ماندن.. زنی ترسیده و تراشیده از آدم ها، از خاک و خونی که هر روز بیشتر به قهقرا می روند و انگاری که همه دور هم نشسته باشند که "بگذار برود..." زنی که هر روز لرزان تر بر روی مرز خلاء قدم برمی دارد...


نظرات()   
   
جمعه 14 مهر 1396  09:23 ب.ظ
توسط: نیلوفر

روی قالیچه رنگ انارم به روی شکم دراز کشیده ام؛ با خودم فکر می کنم الان که سرم را بلند کنم رد دستبندم روی پیشانی ام باقی مانده! البته به این هم فکر می کنم که آن سال ها چقدر تلاش کردم تا نمک را ترک کنم و الان که تبدیل شده است به یک طعم اضافه در زندگیم، رجوع به آن حتی برای درمان هم هیچ خوشایند نیست و خب بله، قبل ترش به آن سال ها هم فکر میکردم. همان سالها که تلاش کردم نمک را ترک کنم. فردا درست هشت سال از آن روزی که اساس و وسایل زندگی چهارساله ام را جمع کردم پیشانی حاجی و عایشه بانو را بوسیدم و برگشتم می گذرد. چهار سال درس و درس و تمرین و تمرین.. دختری که برمی گشت، هیچ شباهتی به کسی که رفته بود نداشت. در حالی که زیر لب از قول موراکامی بزرگ می خوانم "وقتی از طوفان بیرون آمدی دیگر آنی نیستی که قدم به درون طوفان گذاشت..." بلند می شوم و به سمت سازم می روم. کیسش را خاک گرفته. آخرین بار تولد روزی بیرونش آوردم و نزده برش داشتم و قبل تر از آن را به یاد نمی آورم؛ درست مثل نوت هایی که درست به یادشان نمی آورم. بی هیچ مقدمه ای آرشه را می کشم. صدایش درست به اندازه آن ملودی گم شده عقب ذهنم، نوازشم می کند.. یادم نمی آید قطعه ای که می نوازم چه اسمی داشت؛ شاید اسمی شبیه آن اولین تابلویی که کشیدم و پیشکش کردم. همرنگ سربند آن دختر کورد نشسته روی بوم.. شبیه زیر پل فردوسی شاید.. و با فاصله زیادی باز هم چیزی به خاطرم نیست.. درست همان جاهایی که نوت ها را به خاطر نمی آورم، انگاری که دانه دانه از مابین خطوط سر خورده اند و افتاده اند و امروز منم و نوت هایی که چند در میان گم شده اند.. آرشه را میکشم و تمام آنچه باید برای مرتب کردن این خطوط بی قواره انجام بدهم مرور می کنم، پس دادن آنچه قبلا آموخته ام.. یادم نمی آید آنچه می نوازم چه اسمی داشت، اما هنوز تمام آنچیزی را که به قلبم به امانت سپرده ام به خاطر دارم. در آن ملودی که گمش کرده ام زیر لب تکرار می کنم "من برای آنکس که خواست، اما نتوانست، دعا می کنم" با خودم فکر می کنم سید صالحی باید به جای دعا کردن کار دیگری می کرد؛ شعری می سرایید، طرحی می زد، پایی می کوبید یا نمی دانم.. تنگ غروبی ته پیچ جاده ای به سمت سرابی مرداب گرفته، جاده ای که بیشتر از هر جاده ای شبیه جاده است دست مردانگی در روزهای سخت می داد... چشم هایم را که باز میکنم رد دستبندم روی پیشانیم مانده و عروسک کوچکی با دست و پای نخی به روی دیوار با حرکت آرشه ام می رقصد..


نظرات()   
   
پنجشنبه 13 مهر 1396  08:43 ق.ظ
توسط: نیلوفر

چشم چپم کاسه خون شده بود خیلی وقت است از هیچ لوازم آرایشی برای چشم هایم استفاده نمی کنم تا همین کمی پیش هم که با پدربزرگم و بقیه در مورد وضعیت مادربزرگ عزیزتر از جانمان حرف می زدیم و تصمیم می گرفتیم همه چیز روبه راه بود جز مختصر دردی که قابل اغماض بود اما نیمه شب که از صدایی دور و نامفهوم چشم هایم را باز می کنم به شدت اشک می کند رد اشک ها را می گیرم می رسم به کاسه خون.. چه شده است.. تنم سرد سرد است همه چیز رنگ مرده دارد اما شک ندارم هنوز زنده ام. ضربان یکی در میان قلبم را درون قفس سینه ام حس می کنم آرامم نفس هایم به شماره می آیند و به شماره هم برمی گردند اما همه چیز خاکستری شده است.. سعی می کنم یکی یکی به یاد بیاورم.. رنگی رنگی سرجایش است، به خودم می پیچمش؛ آخرین تصویری که دیده ام، آخرین صدایی که شنیده ام، عروسک نخی روی دیوار، قوطی قرص روی میز، کیفم کنار تخت، کاغذ پاره هایم، تلفنی که بی دَنگ و صدا گوشه ای افتاده... حواسم هنوز سرجاست! فقط انگاری تشنه ام.. خیلی تشنه.. بیرونِ پتو سرد است و سراب.. و سیزدهمین روز مهر آغاز شده است... 


نظرات()   
   
پنجشنبه 6 مهر 1396  12:18 ب.ظ
توسط: نیلوفر

باید دوباره به طبقه بالا برگردم؛ باید دوباره نمازم را در اتاق طبقه بالا بخوانم، چای م را توی تراس طبقه بالا بخورم و از پنجره اتاق طبقه بالا به بام های کوتاه و بلند خانه های اطراف نگاه کنم و منتظر باران بمانم. باید لپتاپ جدید را بعد از نه ماه بالاخره باز کنم و راه بیندازم. باید دوباره پشت میز طبقه بالا بنشینم و کار کنم و فیلم ببینم و کتاب بخوانم. باید دوباره سر جای خودم، زیر آن دریچه پنهانی دراز بکشم و بنویسم تا کلماتم بال بزنند و دریچه را باز کنند و رفتن آغاز بشود. باید دوباره صدای ملودی ها و خوانندگان محبوبم بپیچد در اتاق طبقه بالا و فغان ساکنین طبقه پایین را در بیاورد که وای بر شما شیت شدگان!! باید سازم را از گوشه اتاق طبقه بالا تکانی بدهم و آرشه ای بکشم؛ بوم نقاشی بردارم و درشتی خوشنویسی؛ کتاب های کتابخانه را بریزم پایین و نخوانده هایش را جدا کنم باید راه را باز کنم.. در ابتدای پاییز دیگری ایستاده ام و با خودم فکر می کنم اساسا وقتی جوانه های پاییز سال رفته به امسال قد ندادند، وقتی آنچه کاشته بودیم برداشتی نداشت، وقتی رویشی حاصل نشد، وقتی آسمان و ریسمان به هم بافته شده ای بود که به تبی و تابی از هم برید و تنها چیزی که باقی ماند سقوط ما از طبقه بالا به پایین بود چه روا که طبقه پایین بمانیم وقتی کسی هم دور و برمان نماند. همیشه در طبقات فوقانی است که دریچه هایی روبه آسمان باز می شود. پنجره هایی از اتاق های زیر شیروانی به رفتن.      


نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :24  
  • ...  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • ...  
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو