پنجشنبه 6 مهر 1396  08:38 ق.ظ
توسط: نیلوفر

به هوای معدود عصرهایی که خانه باشم و بتوانم کمی بخوابم و بچه های توی کوچه با غوغا و سر و صدا و گزارش فوتبالشان امانم را ببرند پنجره را کشیدم که مثلا دعوایی بکنم و خط و نشانی بکشم؛ بماند که هر بار این کار را می کنم به محض دیدن محمد مهدی ریزه میزه وسط بازی و عرشیا که مثل توپ گرد است به طور کلی فراموش می کنم و مورد هم داشته ایم که دعوا نکرده ام هیچ، وارد بازی شان هم شده ام! پنجره را می کشم و پیش از این که خنکای مطلوب عصرهای پاییزی را حس کنم و یا حتی قیافه های چرک و عرقی بچه ها را ببینم، راننده پراید سفیدی را پشت فرمان می بینم که زیر پنجره در جوار بازی بچه خورده ها پارک کرده در حالی که یک عدد پایپ به دهانش گرفته و پاکت سیگار و کبریت و سایر متعلقاتش را روی صندلی گذاشته است و دود می کند... چه کردم؟! چند ثانیه همه چیز تعطیل شد.. و بعد بلافاصله بچه ها را نگاه کردم که آیا حداقل این یکبار که من می بینم، آنها هم آن مردک را می بینند یا نه و به محض اینکه پاهایم را حس کردم دویدم پایین تا مطمئن شوم سهیل هنوز پای تلویزیون دراز کشیده است.. و البته که بعدش هیچ پیغمبری نتوانست اضطراب این همه سهولت در دسترسی به ویرانی ها را از قلبم بیرون براند.. اضطراب آنچه بیرون از خانه، دقیقا از پشت در به بعد، منتظر فرزندان مان است.. اضطراب آنچه با برنامه و بی برنامه به این خاک و آب نشست تا فقط و فقط حسرت بر جای بگذارد..


نظرات()   
   
چهارشنبه 5 مهر 1396  09:38 ق.ظ
توسط: نیلوفر

ایستاده بودم و نگاه می کردم؛ بدون هیچ حسی و بدون هیچ واکنشی. تا همین کمی پیش ها، همین کمی قبل تر که هنوز مد نشده بود زنان هم در عرصه تکدی گری حضور پیدا کنند و هر چه بود در همان خانه های شبانه بود، دیدن چنین صحنه هایی خیلی دورِ دور می نمود. شاید در واحد یک طول عمر حتی یک بار هم دیده نمی شد اما به لطف همه آنچه پکیج این جامعه را تشکیل داده، این روزها همه جوره رونق گرفته است.. بعد از نشستن زنان در لوای چادرهای مشکی گوشه های خیابان ها و بافتن لیف و دستگیره و آن پیرزن و بساط کوچکش بعد از تغییر نام چهارراه شیر و خورشید به چهارراه هلال احمر! بعد از آمدن شان سر چهارراه ها با آن ماتیک های رنگ تیره برای طلب کردن و طلبه گرفتن، بعد از راه افتادن دختر بچه ها در آن حجب و حیای هنوز نیفتاده به دنبال نمی دانم پول یا خون، امروزها چیزهای جدیدتری می بینیم.. هوا تاریک بود، هیچ کسی نبود، در واقع آن موقع شروع روز که ما راهی می شویم جز کارتن خواب ها کسی بیرون نیست! خیلی دقت کردم تا از صدای گنگشان که چند قدمی با من فاصله داشتند متوجه بشوم کدامشان زن است و کدام شان مرد و کدام یکی قصد تعرض به دیگری را دارد.. در واقع صداها به طور کامل به زن تعلق داشت چرا که آن مرد مبهوت و منگ دور خودش می چرخید و سعی می کرد فاصله اش را از آن زن حفظ کند.. چند روز پیش را به یاد آوردم که خودم سعی کرده بودم قبل از رسیدن سرویس آن کارتن خوابِ از همه دنیا بریده را از خودم دور کنم؛ من آن روز صبح به تنم فکر می کردم که مورد دست درازی قرار نگیرد؛ به روانم که تا چند دقیقه بعدی چه بر سرش می آمد؛ به آنچه همکارانم از پشت شیشه های سرویس می دیدند و بعدها می گفتند؛ به اینکه اگر دست به آن مرد معلق در زمین و آسمان بزنم و بلایی سرش بیاید چه در انتظارم خواهد بود و هزار فکر معنادار و بی معنای دیگر و امروز در حالی که بدون هیچ واکنشی به آن مرد متحیر نگاه می کردم از خودم می پرسیدم او به چه فکر می کند؟! به تجاوز؟ به سرقت؟ به بی آبرویی؟ به چه... او حتی نترسیده بود هم.. نهایت تعرضی که آن زن می توانست در حق مرد مستاصل روا بدارد چه بود؟... هیچ.. راهش را کشید و لنگ لنگان رفت و در حالی که زیر لب همچنان می گفت و می گفت، رد پایش رد سیاهی به جان این سرزمین می گذاشت..
پله های سرویس را بالا رفتم. درست مثل آن روز صبح که با قلبِ کف دستم رفته بودم بالا.. هیچ کسی هیچی ندیده بود.. زن رفته بود، مرد هم همین طور.. و من هم.. با خودم فکر می کردم عربستان، صاحب ارثیه ی بزرگ دیانت! اجازه رانندگی به زنان داد و همچنین اجازه حضور در مسابقات ورزشی. همان جایی که هی در بوق و کرنا می کردیم دخترانشان را زنده به گور می کنند. زنان در افغانستان صاحبان حق های بزرگ اجتماعی شدند؛ خوب بخاطرش داریم، همان مملکتی که ملتش را پست و پایین و لایق توهین می دیدیم.. و در آن سوی شیشه تا آن افق دور دشت ماهی، تصاویر ریز و درشتی از زنان سرزمینم به پاسخ ایستاده بود که هیچ کدام در هیچ صنفی از مهندس و پزشک و وکیل و ورزشکار و دولتی و خصوصی تا گدا و متجاوز و اغفالگر! هیچ کدام بر سر انصاف و عدالت ننشسته اند.. آیا ماندن در این مرز و بوم پر گُه-هَر از گوشت سگ حرام تر نیست؟!


نظرات()   
   
یکشنبه 26 شهریور 1396  09:15 ب.ظ
توسط: نیلوفر

آخر وقت که با خانم کریمی دست می دهم، دست هایم را فشار می دهد و می گوید باز هم پاییز شد و دست های تو سرد شدند؟! و من در حالی که به چشم هایش نگاه می کنم و ذهنم حوالی آمدن پاییز جا می ماند سعی می کنم جوابی بدهم و این که آن لحظه چه گفته ام هیچ اهمیتی ندارد؛ راستش آمدن پاییز هم اهمیتی ندارد و زمستانِ پشت سرش هم، با تمام آنچه در بقچه برایمان پیچیده و هر آنچه فوبیا از این آمدن و از آمدن های قبلش به چای گذاشته است؛ و در واقع هیچ چیز دیگری هم اهمیتی ندارد. دست های خانم کریمی را رها می کنم و در حالی که هندزفری را توی گوشم جا می دهم تا بهترین صدا در آن بخواند "عاشقی به رفتن است.." به یاد می آورم از همین چندی قبل، از روزهای دردمند آخرین سفرم به بعد، هیچ چیزی اهمیتی ندارد مگر اینکه بتواند حرکتم بدهد. همان حرکتی که مسیرش شبیه هیچ جاده ای از گذشته ها تا به امروز نیست. حتی اگر از تمام آن هفت خوان آشنا باز هم بگذرد و بگذرد. تنها جوابی که به سوال "چه اهمیتی دارد؟" در قبال هر آنچه غیر از این است می بایستی داد، یک کلمه است. هیچ... هیچ و همین.


نظرات()   
   
سه شنبه 21 شهریور 1396  03:40 ب.ظ
توسط: نیلوفر

پاهایشان درد می کرد و در کیف هایشان جعبه های روزانه قرص نگه می داشتند؛ کمرشان نیم انحنای خفیفی برداشته بود و دست هایشان نشان از گذر سال ها می داد اما... اما حضور داشتند؛ حضوری چنان گرم و زنده که به تک تک لحظه های آن سفر جان می بخشید؛ و چه خوب گفته است آن کسی که گفته هر چه قبل از "اما" می گویی بی معنی است! هیچ کدام از نشانه هایی که آن دو زوج را بین ما مسن تر از همه معرفی می کرد اهمیتی نداشت در قبال روح زندگی ای که در نفس آن دو زن و شوهر جاری می شد. از سال های دورتر می آمدند از آشفتگی های انقلاب، از سال های جنگ، از بمباران و روزهای سیاه بعد از آن.. جوانی هاشان نصفه نیمه رها شده بود و انگاری بی هوا افتاده باشند به قرن دیگری؛ ازدواج کرده بودند، به عهدشان متعهد مانده بودند؛ بارداری، زایمان، بزرگ کردن فرزندانی برازنده، تا رسیده بودند به امروز که همسو بشوند با مدرنیته و جریان سریع تکنولوژی و تغییرات عجایب و قرایب نسلی متفاوت از هر آنچه تا به امروز زیسته است و دلشان قنج برود برای خنده نوه کوچک شان در صفحه گوشی تلفن همراه! و همه این ها به زیبایی بین شان نشسته و گذشته بود؛ حتی آنچه نازیبا می نمود... تمام مدت سفر صدایشان را به گوش جانم می شنوم که صدای زندگی است و تصویرشان را به خاطر می سپارم که بی شک تصویری است از پیروزی.. دست در دست هم کوه ها را بالا می آیند، سورتمه سوار می شوند، به دریا می زنند و در جنگل و مه می چرخند؛ رب انار می خرند و سیر ترشی، و چای خوب لاهیجان و برنج ایرانی؛ و به راستی زندگی در ساده ترین مفهومش چه چیزی غیر از این می تواند باشد؛ این روزها که تصاویرشان را در آن لباس های رنگی و آن خنده های عمیق و واقعی چون نگینی بین آن جمع نگاه می کنم با خودم فکر می کنم برای این همه سخت گیری در حق خودم و زندگی تا کجا اشتباه کرده ام.. وقتی احمد آقا وسط اتوبوس می ایستد و خودش را معرفی می کند؛ وقتی شهناز خانم با آن صدای ملیحش برایمان می خواند، وقتی مهری خانم صدا می زند مَمَد! و داروهایش را به یادش می آورد؛ وقتی آن برق لبخندی که به چشم های حاجی نشسته است را به یاد می آورم حجاب از تمام آنچه عرصه را برایم تنگ کرده است فرو می افتد و چه زیبا فرو می افتد.. با خودم فکر می کنم شاید حکمت اینکه این سفر چهار روزه جایزه من بشود همین بود که من راه نفسم را در هوای این چهار فرشته پیدا کنم...
پروردگار همه خوبی ها... به چهار ستون تن شان سلامتی و به قاب قلب های طلایی شان شادی روز افزون فرو بریزان..
آمین.


نظرات()   
   
شنبه 11 شهریور 1396  08:06 ق.ظ
توسط: نیلوفر

این روزها که هر دو مادربزرگ نزدیک مان هستند و هر کدام به نوعی درگیر کهولت و بیماری، بیشتر از هرباری به سال های دورتر فکر می کنم به سالهایی که نتوانم بدون عصا راه بروم و مجبور باشم تمام وقت را یا دراز بکشم یا پاهایم را دراز کنم سال هایی که صورتم چروک شده است و استخوان هایم از شکل عادی خارج شده اند اعضای بدنم یکی یکی عقب می کشند و درد سال های سال را زمین می گذارند.. روزهایی که نتوانم نقشه های زیادی در سر بپرورانم و کارهای زیادی انجام بدهم.. به نوه هایی فکر می کنم که نخواهم داشت تا نازم بدهند و دلم را باز کنند و به فرزندانی که دست و بالم را بگیرند.. و درست همان موقع است که بی آنکه از پیری و چروک صورت و انحنای دست و پا ترسیده باشم از ناتوانی ترسیده ام.. به آنی پرده از تمام کژدار و مریض های این سال ها می افتد تا عریانی سال های دورتری قدرت نمایی کند.. زیر لب آن جمله محمود دولت آبادی را زمزمه می کنم که می گفت:"پیری چیزی نیست جز بی آیندگی" و با خودم فکر می کنم چقدر کار دارم برای آن سال های دور؛ برای روزهای ناتوانی و تنهایی..


نظرات()   
   
دوشنبه 30 مرداد 1396  09:35 ق.ظ
توسط: نیلوفر

می دانید؛ چند روز اول مثل این است که استخوان ماهی به گلویت گیر کرده باشد؛ نه راه پس داری نه راه پیش، نه با سرفه درست می شود نه با آب و نان پایین می رود. حتی نفس هم که می کشی آتش از جایش بلند می شود.. کمی که می گذرد، خوب که جا باز می کند و گلو را می بندد شروع می کند به تراشیدن و پایین رفتن؛ طوری که شب ها که می خواهی سر بر بالین بگذاری آرزو می کنی که ای کاش تا همیشه همان جا توی گلویت می ماند.. تا برسد به عمق درونت یادگاری اساسی بجا گذاشته است انقدری که چه بخواهی چه نه، مدتی ولو طولانی به نقاهت خواهی رفت. این مدت هر چه که هست، از یک ساعت تا یک عمر، به بهبود نمی انجامد؛ که انباشته ات می کند.. زخم ها می مانند زیر لایه لایه گذر و عبور. همه جا را گرد زمان خواهد گرفت و دیر یا زود اثری از آن زخم و خون و خراش به چشم نخواهد ماند؛ اما همیشه، تا همیشه ی همیشه جایی در آن درونی ترین لایه های درونت درد می کند اسمش را هر درد مزمنی می توانند بگذارند میگرن، کلیت، سندروم و یا هر چیز دیگری.. که در واقع فرقی هم نمی کند چرا که از آن پس در درون تو ماری زندگی می کند با خوراکی از رنجی بی سر و صدا که گاه و بی گاه تو را به خودت می پیچاند. ماری که رفته رفته پیرتر و سنگین تر می شود...

*عنوان مصرعی از علیرضا آذر


نظرات()   
   
شنبه 28 مرداد 1396  04:22 ب.ظ
توسط: نیلوفر

دست و پاهای کوچکش را از پشت سقف شیشه ای نورگیر سالن می بینم. در حالی که روی تخته دراز کشیده ام و هالتر را به سختی جابجا می کنم تا هنوز بتوانم بدنم را سرپا نگه دارم او بالای سرم روی سقف شیشه ای جولان میدهد.. عوض اینکه به این فکر کنم که آن مارمولک کوچک پشت آن سقف شیشه ای چه می خواهد با خودم فکر می کنم آهنگ نفس نفس روزبه نعمت اله اصلا آهنگ مناسبی برای یک سالن ورزشی نیست مخصوصا آنجایی که با آن هرم تلخ می نالد لعنت به هرچی رفتنه.. صدای جیغ آن یکی مربی که مثلا دارد سعی می کند با انرژی بشمارد و آن تعداد خانم روبه رویش را به هرچه شاداب تر ورزش کردن وادارد را پشت سر می گذارم و در حالی که چشم هایم هنوز مارمولک پشت سقف را می پاید و ذهنم دورترها را، زیر لب می خوانم:
تو با خود خیال کردی و از خیال خود می رنجی
از خیالی خیال دیگر زائید و به آن یار شد
و باز دیگری و دیگری...

آن دست و پای کوچک از دیدم خارج شده وقتی گوشه چشم هایم را پاک می کنم و ادامه می دهم:
سه بار بگو
ای خیال برو
اگر نرود
تو برو...*
و تمام درونم را رفتن پر می کند...  

*از مقالات شمس تبریزی


نظرات()   
   
شنبه 21 مرداد 1396  07:34 ق.ظ
توسط: نیلوفر

هیچ شباهتی وجود نداشت بین دختری که تمام عصر را دویده بود با دلی که به مانند سیر و سرکه می جوشید، تا متعلقات آن سفر یکباره چند ساعته را فراهم کند و زنی که نیمه شب بسته های ناکام مانده را از ساکش خارج می کرد. طی روز گذشته تکیده شده بود و آنچه در تک تک دقیقه های این ده روز، از رنج و درد به خود کشیده بود، در این نیمه شب اکراه آور بر دامانش می ریخت.. پیوسته حکایتی را از سر به انتها می رفت و برمی گشت در جستجوی آنچه از غرور و تعصبش زیر دست و پا مانده بود.. رسم ناآشنایی نبود اما محلش به شدت غریب و بعید بود.. چقدر به یاد آوردن همه چیز دردناک بود چقدر سنگینی این بار بر قلبش حرام بود و هیچ کجای در و دیوار آن شب نمی توانست به او یاری برساند همه جا تاریک بود.. تاریک مطلق.. 


نظرات()   
   
پنجشنبه 19 مرداد 1396  09:27 ق.ظ
توسط: نیلوفر

ضمن رعایت ادب و نهایت احترام به مهر و محبت رفقا و مخاطبان عزیزم:
پیام ها آمده است از فضای آشکار و نهان! که الا ای اُمُ الحزن! همانا دیگر بس است این همه پست های غم و اندوه؛ حالمان از این همه انتقال درد و رنج از جوانب مختلف این زندگی بی گل و بلبلت گرفت! گندت بزنن با این فضای مجازی داریت که آبروی هرچه اینستاگرام و کانال تلگرام و وبلاگ و هر خزعبل دیگر را بردی! جمعش کن بابا...
لذا محض اطلاع به استحضارتان می رساند که حکایت ما و این چهارصباح مکدر و چرایی سیاهی اش، به یک طرفِ درکِ دور! بی خیالش بشوید، در این چند وقتی که نخواهیم بود و چراغ ها خاموش است -نمی دانم تا کی- شما را به جدهای بزرگوارتان، از هر گونه رودرواسی و معذوریت به در آمده و با ترک کردن ما و اطراف مجازی و حقیقی مان به دامان زندگی رنگی و شاد بازگردید و خودتان را خوشحال کنید، که بیش از این راضی نیستیم به تکدر خاطر مبارک.
دم شما گرم.


نظرات()   
   
چهارشنبه 18 مرداد 1396  09:15 ق.ظ
توسط: نیلوفر

واقعیت داشت. هر چه درباره اش گفته بودند و نوشته بودند درست بود. اینکه عصاره هستی ست؛ اینکه یا همه چیز را در بر می گیرد یا اساسا نیست؛ این که روح مان به نفسش زنده می گردد... همه اش راست بود؛ هر چه در توضیح عشق گفته بودند واقعیت داشت، تنها چیزی که وجود نداشت عشق بان بود.. کسی نبود که راهش ببرد و بپروراندش.. همان اقلیتی هم که پیدا شدند زیر دست و پای الباقی چنان در هم شکستند که حتی تصویر گنگی هم از عاشقی شان بجا نماند.. او همه جا راست و درست بود حتی آن جایی که به تنهایی کافی نبود؛ اما ما هیچ کجا درست نبودیم. پیرش کردیم؛ کم و کمرنگش کردیم؛ و درست مثل روشنی آب که بی رویه و بی رویه به هدرش دادیم تا به تهش برسد عشق را هم تا تهش خراب کردیم. گرچه به نظر می رسد برای آب کورسوی امیدی هست اما برای عشق نه.. این روزها در همه جای سرزمین ها، به هر دری می زنیم تا همان قدر آبی هم که مانده حفظ کنیم، وقت و بی وقت دعای دسته جمعی می گیریم که باران ببارد، از آنچه می ریزد ذخیره می کنیم و هوای قطره قطره اش را داریم اما برای عشق...نه؛ قومی قبیله ای کمر بسته ایم به ویرانی اش تا آخرین قطره.. پس چه انتظار مسخره ای است که درد نکشیم، رنج نبریم و در آتشی که خودمان ساخته ایم نسوزیم..در قبال معصوم ترین و نجیب ترین خلقت خداوندگار...


نظرات()   
   
شنبه 14 مرداد 1396  02:23 ب.ظ
توسط: نیلوفر

حواس شان نبود؛ حواس شان نبود و دنیایی خاطره خلق کرده بودند. چند ماه، فقط چند ماه کافی بود تا بیایند و بروند و سرزمین شان پر بشود از خاطرات ریز و درشت.. آن روز و شب های کوتاه حواس شان نبود، عوضش این شب و روزهای طولانی تا دلت بخواهد هشیارند.. بر تمام ماشین های سفید، پارک های دور و گم، جاده های گریز از شهر و آشنا، کوه های بلند، دشت های تخت، رودهای پر خطر، گزبستنی و نخ های سیگار و لیوان های چایی، تخت های دور، تن های نزدیک و موسیقی های بی کلام... این شب و روزهای طولانی که جای رفتن و ماندن عوض شده است، که مانده است خودش با خودش، در او دختر پریشانی ها سربرآورده به اعاده روح و جانی که به یکباره به یغما رفته است.. نیمه شبی چشم باز کرده بود و قفس سینه اش را خالی دیده بود.. اما حالا نیمه شب رفته و صبح دمیده است، صدای هیاهوی لالی درونش را پر کرده؛ جای قلبش را سنگی سرد گرفته، از بینی اش بجای هوا، خون می ریزد و از چشم هایش بجای شور، آب.. زمین و زمان دیوارهای شیشه ای بلندی است که عالم و آدمِ بیرون آن، پا گذاشته اند بر نفس گاه او که به تنهایی در آن شیشه ای تنگ بجا مانده است... روزها به تلخی شب بشود و شب ها به سختی روز و او زیر لب بخواند "خدایا این سفر کی می رود، کی می رود سر...؟"*

تصنیفی زیبا از فائز و صدای استاد آواز محمدرضا شجریان


نظرات()   
   
پنجشنبه 12 مرداد 1396  07:23 ق.ظ
توسط: نیلوفر

با خودم فکر می کنم انگشت در حلق خودم فرو ببرم و تکه سنگ هایی که به چاه درونم افتاده بالا بیاورم یا کمی بیشتر به خودم بپیچم تا با این درد قرمز از تنم خارج بشود یا چندتایی قرص بخورم و ساعتای طولانی بخوابم انقدری بخوابم که تن و روحم به این درد عادت کرده باشد. شاید هم باید ممیزی خارجی هفته آینده و کار و بار و همه چیز را چند روزی رها کنم و بزنم کوهی کمری جایی.. یا حتی تلفنم را بردارم و شماره ناشناسی را بگیرم و به گوشش حرف بزنم و حرف بزنم و تا آخریم سلول این درد را بکنم و به دورها، دورش بیندازم.. با خودم فکر می کنم بعضی دردها به همه فصول و همه عصرها تعلق دارند، رنج هایی برای همه دوران، هنوز هم درست وسط سینه ام را می سوزاند و گاه و بیگاه وسط روز به میز می پیچاندم و مابین آن حجم زبان نفهم درد با خودم فکر می کنم خدایا چقدر ضعیف شده ام، چقدر رنج این روزها بر من حرام است، چقدر بیزارم از این پیچش و از این احوال.. و پر پوستم می دانم که راهی نیست جز تحمل... تحمل بایدش


نظرات()   
   
چهارشنبه 11 مرداد 1396  01:45 ب.ظ
توسط: نیلوفر

چشم هایم کوچک شده است و انگاری طی این چند روز جثه ام آب رفته.. حالا که با وجود کانال تلگرامم و گمان اینکه هرچه اینجا هست آنجا هم هست کمتر کسی به اینجا هم سر می زند، دارم این ها را می نویسم؛ این هایی که به آنجا درز نخواهد کرد! بین خودمان بماند، اما چند روز است ماری که در شکمم زندگی می کرد دوباره بیدار شده است! از کجا فهمیدم؟ خب معلوم است.. دائم توی شکمم از یک طرف به طرف دیگر می خزد و از اعضا و جوارح درون شکمم تغذیه می کند.. مارها که می دانید، خیلی یواش ند؛ و مار توی شکم من به نظر خودم ماری پیر و خسته است. از کجا فهمیدم؟! خب معلوم است چون سرعتش از هر مار جوان و معمولی کندتر است و از همه مهم تر این که وقتی می خواهد پسماند خوراکش از درونم را پس بدهد، تمام درد دنیا را در شکمم جمع می کند به استخوان هایم می پیچاند و با مایع غلیظی از تنم خارجش می کند ساعت هایی که دارد درونم را می خورد دست و پاهایم سرد سرد می شود و از چشم هایم پیوسته آب می آید. پیر و خسته است؛ چون وقتی می خواهد آرام بگیرد به آهستگی بالا می آید و درست توی گلویم چنبره می زند.. مار است دیگر! نه می فهمد که خوردن درونم چه دردی را به من تحمیل می کند و نه می داند چنبره زدن های طولانی اش در گلوگاهم تا مدت ها راه نفسم را می بندد.. خیلی به بیرون آوردنش فکر می کنم.. شاید روزی فکر می کردم امکان مسالمت آمیز زیستن با او وجود داشته باشد اما این روزها احساس می کنم برای در درونم نگهداشتنش، انقدرها هم جوان نیستم تاب این تحلیل بردن هایش دیگر در من نیست... چیز زیادی از درونم باقی نمانده است هیچ خوش ندارم آنچه ازم جا می ماند شبیه لاشه ای مارزده باشد و روزی لو برود که در درونِ ظاهر آرام و مسخره ام ماری زندگی می کرده است! او به دروغی کهنه می مانست که انقدر در درونم ماند تا پیر بشود و ذره ذره بکاهدم.. ارزش آنچه برد و خورد نداشت.. این روزها که باز هم درد مکرر و مکدرش شروع شده است، احساس می کنم جایی برای ماندنش نیست وگرنه آبرویی که سال ها به خون جگر جمع کرده ام به باد خواهد داد! بمیری، بمیری ای ویرانگر.. 


نظرات()   
   
چهارشنبه 11 مرداد 1396  08:22 ق.ظ
توسط: نیلوفر

فرزند نه ساله دکتر عزیزی و خانم امامی آل آقا را در استخر توپ شهربازی مار می گزد، بنیتای هشت ماهه دزدیده می شود و زیر گرمای بی سابقه تابستان تلف می شود، به آتناهای کوچک تجاوز می شود و می شود، بدون استثنا سر همه چهارراه ها پسربچه هایی با کله های تراشیده و دخترانی با روسری های چروکیده و کج از شیشه ماشینت آویزان می شوند تا در آن کمتر از یک دقیقه، بهت گل بفروشند که برای نامزدت ببری! کودکان زیادی که با قسم و قرآن دورت اسفند دود می کنند و حتی گاهی به ضرب زور شیشه ماشینت را پاک می کنند؛ به علاوه تمام آن ها که بسته های مربعی کوچک را در پارک ها جابجا می کنند، آنها که در خشونت های خاموش خانه های بیست متری ذره ذره تمام می شوند، آن طفل های معصومی که نکشیده به پایان کودکی شان، تبدیل می شوند به غول هایی که به قدر چند سده جنایت دیده اند.. به علاوه همه آنچه در مصیبت نامه های من جا نمی گیرد؛ نه که نباشد، نه؛ که قلب من نمی کشد شان.. مشتی فاجعه باقی ماند از نسلی که امید آن پیرمرد به آنها بود! چه کردی پیرمرد.. چه کردی.. گیرم که امروز میزبان هفت مرد اول از بزرگ ترین ممالک باشیم برای اجرای مراسمی که هرجای دیگری به سادگی و بدون هر حاشیه ای برگزار می شود، گیرم که تریبون های جمعه هامان بشود سکوی رسمی فحش و بد و بیراه، گیرم که تمام اخلاقیات و مرام و مسلک هامان مانده باشد زیر دست و پای راست و چپ که نه راستش معلوم است و نه چپش.. گیرم که نفت مان اِل و خاک مان بِل، بُرد فلان پرنده مان تا کجا و زیر سرزمین مان مملو از فلان گنج سیاه و فلان رنج غنی شده... این خانه از پای بست رو به ویرانی است.. درست از پای بست... از فرزندانش.. از تخم وترکه ای که از اصالتِ هرچه ارزش بود دور افتاده اند و پای بته های از هر رقم به عمل می آیند... درست از نطفه اش.. در دبستان ها و دبیرستان هایش نسلی پرورش پیدا می کند، سکان داران فردا، که سه سور زده اند به مردان امروز.. یا از سمت عقب ماندگی و ناآگاهی افتاده اند یا از سمت دانایی زیاد.. آقا.زاده ها و گدازاده هایی که جنایات هر دو لبه ی بام را به تعادل برسانند... فاجعه رسیده است به کودکانمان، به فرزندان مان... از این جایی که ایستاده ایم تا ویرانی چقدر فاصله است مگر...


نظرات()   
   
دوشنبه 9 مرداد 1396  10:03 ق.ظ
توسط: نیلوفر

صدای کمانچه می آید.. همه جا.. توی دفتر، از محوطه پشت، توی کیفم، توی گوش راستم و حتی کانال های زیر کارخانه لابه لای کابل ها.. صدای همان کمانچه ای می آید که با کشیده شدن آرشه اش به راست و چپ صدای گام های رفتن می پیچد.. حتی آنجایی که در آخرین ساعت های روز بین المللی دوستی و رفاقت روی سکو ایستاده ایم و پشت سر رفتن رفیق مان دست تکان می دهیم هم صدای آن کمانچه می آید.. مشتم را پر آب می کنم و پشت سرش می ریزم و درست همان لحظه احساس می کنم جایی درست وسط سینه ام سوخته است.. تمام این چند روز به خودم پیچیده ام نه از درد رفتن کس دیگری، که از آنچه یک نفر دیگر را وادار به رفتن کرد.. از درد در و دیوار تنگ شهری که برکت از آن بربسته و دامانی ندارد تا جوانانش بر آن سر بگذارند از شهر بیکاری ها، بی اخلاقی ها، نارفیقی ها و دلشکستگی ها.. شهری که به طرز دردناکی استخوان جوانانش را به هم می پیچد تا روزگار باقی مانده جوانی شان را بردارند و بروند. شهری که تمام زیبایی هایش را به عوض جامی درد غربت، از زنان و مردانش دریغ می کند.. تمام این چند روز و نمی دانم تا چند روز دیگر هم صدای آن کمانچه خواهد آمد و نمی دانم ویرانی این شهر و این سرزمین تا کجا خواهد کشاندمان، چند نفرمان را فراری خواهد داد و چند زن و مرد دیگرمان را زیر دست و پاهای کور و کرش له خواهد کرد. 


نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :24  
  • ...  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • 11  
  • ...  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic