پنجشنبه 24 فروردین 1396  06:17 ق.ظ
توسط: نیلوفر

با خودم فکر می کنم الان چه حسی دارد؟! به چشم هایش نگاه می کنم که برق می زند و مو به مو داستان آدم های مختلف را با آن ادبیات شیرین و نقل قول های کوردی تعریف می کند و با خودم فکر می کنم حتما بعد از خالی شدن از تلخی و شیرینی های روزهای رفته بر دامان کسی که به حرف هایش گوش داده حس دلپذیری دارد انگاری که بخشی از آن را زمین گذاشته باشد.. به ویژه بعد از حرف زدن در مورد بخش هایی که با هر کسی گفتنش نیاید.. گفته است و گفته است و لابه لای تمام آنچه از صبح بریده بریده گذشته و مقایسات خواسته و نخواسته با آدمهایی که هر کدام به نوعی پایشان در یکی از داستان ها گیر بوده است، در من حس حرف زدن را بیدار کرده است می شنوم و می شنوم و با خودم فکر می کنم اگر بخواهم روزی این چنین از آنچه رفته حرف بزنم و تعریف کنم با خودم چه خواهم داشت؟! و البته که اولین نتیجه ای که خواهم گرفت این است که شنونده ام مثل امشب نخواهد خندید و با دلی باز ترکم نخواهد کرد.. و درست همان جا حالت تهوع مهیبی درونم را به هم می پیچاند و با فشار برون ریزی، به شدت میلم به حرف زدن را پر رنگ می کند. میل به تخلیه همه آنچه به وزنه ای سنگین بر این خاک تبدیلم کرده است.. انگاری که از آن لحظه یک استوری بگیرم و گوشه اش بنویسم آدمی با رابطه است که زنده می ماند.. بیاید، برود، حرف بزند، بشنود، بیاموزد و بیامیزد.. آدمی اگر حرف نزد یا حرفش خراب می شود یا سینه اش می گندد...

*یدالله رویایی


نظرات()   
   
پرستو
دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 11:10 ق.ظ
پس من سینه ام گندیده :(
پاسخ نیلوفر :
پاکش کن بانو...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.