تبلیغات
زندگی طبق معمول - جام عقیق!
شنبه 26 فروردین 1396  02:38 ب.ظ
توسط: نیلوفر

می بارد.. بدون توقف.. درست از نیمه شبی که در چارچوب اتاق و طول و عرض تخت جا نمی شوم و دلم دو بال می خواهد که خودم را برهانم.. و هم اکنون بعد از یک توطئه ی به توطئه گران برگشته ی ناموفق! پشت میزم نشسته ام و ارغوان های بنفش و زیبا را نگاه می کنم که لابه لای سبزی کاج ها با دانه های باران عشق می بازند! اگر همین حالا، درست همین حالا که از واپسین تار موهایم تا ناخن شصت پای راست متحمل دردی است نامفهوم، رهایم کنند و اختیارم را از هر محدودیت آدمیزادی بگیرند اولین و تنها کاری که خواهم کرد زدن به دل دشت زیر پایم است بدون لحظه ای تعلل حتی به بهانه کندن مانتو و مقنعه! آن مسیر سبز روبه رو را خواهم گرفت و تا آن دوردستی که پیدا نیست دور خواهم شد.. صدای ادل با آواز "میلیون ها سال پیش" که در دل دشت بپیچد از حال من قصه می خواند و من چون سبکی هوای این حوالی پرم از میل به رهایش.. باران است و باران که می زند مرا دیوانگی سرخوشی دربر می گیرد.. باران است و من با باران وعده هایی دارم عمیق و دور و دیر.. باران است و باران...   


نظرات()   
   
پرستو
دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 11:08 ق.ظ
حمید مصدق نازنین:
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست

همینجوری یادم افتاد.
پاسخ نیلوفر :
آی باران... باران...
مهدی
یکشنبه 27 فروردین 1396 10:56 ق.ظ
خداییش قشنگ بود خداییش
به پای چرخش و رقص تو نرسم جز اینکه همراهی کنم
بسیار دلبرانه میرقصید
رقصی این چنین با تو خوش است
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.