تبلیغات
زندگی طبق معمول - ماهی سفید کوچکم
یکشنبه 3 اردیبهشت 1396  08:08 ق.ظ
توسط: نیلوفر

آن ماهی سفیده که چشم هایش قرمز بود مرده. وقتی داشتم لکه قرمزی که به چشمم افتاده را در آینه می دیدم دوباره به یادش آوردم آن دیگری، آن یکی که آبی تر است همانی که روی تنش راه راه دارد، زخمی اش کرده بود انتهای دم کوچکش خون افتاده و یکی از باله هایش کنده شده بود.. به نیکجو گفته بودم بیرونش بیاوریم اما دیر شده بود آن دلبر سفید را همجنسش خورده بود.. از وقتی توانسته بودم بر مهر پرخاطره ام بر ماهی ها غالب شوم اجازه داده بودم آن آکواریوم کوچک در دفترم بماند از روزی که پیچ و تابشان به دنبال هم، افسار تصاویر گذشته را به دست نگیرد.. سال ها طول کشیده بود تا موفق شوم. تا یاد بگیرم آدمها لزوما درک متقابلی از مسائل ندارند ولو به هم نزدیک باشند. حالا آن آکواریوم کوچک گوشه دفتر بود و من آمادگی اش را داشتم که یک روز صبح که در دفتر را باز می کنم آن پنج جنبنده طناز دیگر را هم گوشه آکواریوم بی حرکت بیابم... کمر حوله را محکم می کنم و مقابل تاریکی خنک پنجره دراز می کشم تکه ای از زمین که دو شب است فتحش کرده ام.. صدایی در گوشم پیچیده است.. صدایی موهوم به تصاویری آمیخته به هم.. نوعی وزن نامتعادل که به خواب می پیچد و با خودش می بردش..  


نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.