تبلیغات
زندگی طبق معمول - چیزهایی هست که ما نمی دانیم!
یکشنبه 10 اردیبهشت 1396  09:35 ق.ظ
توسط: نیلوفر

موضوع ماموریتم عقب میفتد و شاید هم کنسل بشود و به دنبالش وقت دکتر و قرار نمایشگاه کتاب و خرید و برنامه های دیگر هم. با خودم فکر می کنم چه قفل و بستی است که نمی خواهد هیچ رقم باز بشود و مسیرم تا به کجا کج شده که از هر طرفی دیوار است. بعد بدون هیچ مقدمه ای مغزم متوقف می شود و می آیم پایین پای کاسه توت فرنگی پرورشی که از سر مزرعه گرفته ایم! همه را بدون مکث می خورم و بدون اینکه چیز دیگری به ذهنم راه پیدا کند ساک ورزشم را برمی دارم و می زنم بیرون. زیر دور جدید تمریناتم در حالی که ملت روی سرم جمع شده اند تا من و مربی جان بتوانیم ژانگولر بازی جدیدمان را تمرین کنیم در یک لحظه به این فکر می کنم الان لابد پرواز نشسته است و آن یک لحظه درست همان جا تمام می شود. هم آن لحظه و هم آن ساعاتی که زیر آسمان اردیبهشت پارک نشسته ام و با خودم فکر می کنم چه می شد شب کمی بیشتر ادامه پیدا می کرد.. شبی خنک و نم زده و جاده ای رو به سوی بن بست مرزهای غربی این خاک و آب.. شبی که من و خوابم را به هم می پیچید.. شبی که با ما حرف بزند و شعر بخواند و لالایی بسازد.. یک شب اردیبهشتی.. 


نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.