تبلیغات
زندگی طبق معمول - اسب عربی..
دوشنبه 18 اردیبهشت 1396  10:38 ق.ظ
توسط: نیلوفر

سه روز است که به طرز خنده دار و مستمری عطسه می کنم! و سه روز است از لحظه ای که چشم باز می کنم تا حتی ساعاتی که چشمم بسته است تشنه ام؛ انگاری که درونم ظهر تابستان طبس است! دردی در تنم حس نمی کنم و همه آنچه درک می کنم نوعی خواب رفتگی مفرط است. دست هایم، پاهایم، انگشتانم، تخت پشتم، قفس سینه ام و حتی رگ هایی که چون جانوران دریایی در مغزم دست و پا دوانده اند! روز اول کانالم را باز کردم که بنویسم، روز دوم اینجا را و روز سوم پناه بردم به یادداشت های خصوصی! نشدنی بود البته! و خب مسخره است دائم راز خطرناکی را در قلبت نگهداری و هی به عرصه های عمومی ات سر بزنی و هی برگردی! نه خانی رفته باشد و نه خانی آمده باشد! بعد از مدت ها کاغذهای سفید را در می آورم و می نویسم، شعر و شعر.. مولانا و سعدی و سیدِ صالحی.. روزی اسمش خوشنویسی بود و امروز فقط یک سری منحنی است که با ملودی که می شنوم به روی سفیدی کاغذ می گردد.. با خودم فکر می کنم به اولین شرایط بهبود که رسیدم خواهم ایستاد، بار سبک خواهم کرد و بال و پرم را به سوی هنر باز خواهم کرد به ساز، به نقاشی، به رنگ، به قلم، به دوات، به شعر و جمله و کلمه... ذهنم جا می ماند روی اولین شرایط بهبود! به فرصتی که باقی مانده و به آنچه تا به امروز ساخته ام. و خب البته به راز خطرناکی که در قلبم نگه می دارم و به سکوت می کشاندم! سه روز است بدنم خواب می رود و به طرز مسخره ای تشنه ام! سه روز است که در سینه ام اسبی عربی پا می کوبد..


نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.