تبلیغات
زندگی طبق معمول - زنگ ممتد
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396  03:22 ب.ظ
توسط: نیلوفر

گوشم را می بوسد و زنگ ممتدی در گوشم می پیچد. می پیچد و بیدارم می کند تا فراموش کنم قبل از بستن چشم هایم ناراحت بودم. فراموش می کنم اما تقریبا مطمئن می شوم که مسئله خطرناک تری وجود دارد! مسئله ای که چون سنگ کوچکی ته چاه قلبم افتاده! سنگی که دارد رسوب می کند و بزرگ و بزرگ تر می شود. نمی ترساندم، چون هر روز که می گذرد بیشتر مطمئن می شوم که این مسئله خطرناک یک روزی لو می رود! چه بسا یک روز نزدیک! تنها موضوعی که باقی می ماند این است که خودم را برای رویارویی با آن آماده کنم. به اندازه کافی بخوابم، درست و حسابی غذا بخورم، به قدر کافی فکرم را استراحت بدهم و خستگی به در کنم تا فضای کافی برای این رویایی آماده شود! می دانم که هیچ تجربه ای نمی تواند به کمکم بیاید و از هیچ میانه داری کاری برنمی آید! سفر کردم که از یادم برود، البته بماند که سفر کردم به علت های دیگری هم و خب خودم هم می دانستم عمده آن محقق نخواهد شد لذا پس از بازگشت تصمیم گرفتم تا مساعد شدن اوضاعی که آرامش خاطر هر رخدادی را فراهم می کند اقدام دیگری نکنم ولو سفر باشد. هیچی دیگر.. قلبمان را گرفته ایم کف دستمان و روزها را پیش می بریم!


نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.