تبلیغات
زندگی طبق معمول - من رود نیاسودنم... *
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396  06:06 ق.ظ
توسط: نیلوفر

زمان زیادی از بستن چشم هایم نمی گذرد که با صدای مهیبی به یکباره باز می شوند.. سقف خانه سر جایش است و من و تخت هم! بی شک جایی بیرون از این چهاردیواری فرو ریخته است.. صداها ادامه پیدا می کند و کم کم که هشیاریم کامل می شود متوجه می شوم جنگی در کار نیست، اغتشاش و دعوا هم همین طور؛ بلکه همسایه به نسبت محترم، آن وقت شب خانه اش را تخریب می کند! سرجایم می نشینم موسیقیهای بی کلام تلفنم را پِلِی می کنم. تلفنی که ساکت است.. باد خنکی به همراه صداهای آوار به سر و صورتم می پیچد و تازه احساس می کنم تب دارم.. انگشتانم ورم کرده و استخوان گرد کنار شصت پای راستم به شدت درد می کند! سعی می کنم دوباره دراز بکشم و اعضا بدنم را دریابم.. چهارشنبه آغاز شده است خون زیادی از دست داده ام، انقدری که انگاری پشت سرم خالی شده باشد! درست عین پشت قلبم! با خودم چیزهایی می خوانم درست یادم نمی آید چه چیزهایی؛ احتمالا با این مفاهیم که بعضی روزها همین است دیگر.. زن که باشی حتی فیزیولوژی بدنت هم دائم زیر و رو می شود و... و می چرخم به شانه راستم و پشتم را می کنم به این حرف ها و هر چه شِر و وِر سروده شده زنانه.. با خودم فکر میکنم کدام زنی است که نداند دقیقاً چه مرگش است..

*مصرعی از حسین منزوی


نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.