تبلیغات
زندگی طبق معمول - شمع آفریدم*
چهارشنبه 3 خرداد 1396  08:47 ق.ظ
توسط: نیلوفر

اردیبهشت تمام شده است و این روزها که بی سر و صدا می آیند و به آرامی هم می روند آخرین روزهای سی و یک سالگی من اند. روزهایی علی رغم هر سال، آرام و بی حادثه. بر فراز دشت سبز زیر پایم می ایستم بی آنکه چیزی از ذهنم بگذرد. دقیقه های خرداد بر روح و جانم روان شده و مرا در نوعی بی تعلقگی درونی معلق نگه می دارد؛ انگاری که حجاب از همه چیز افتاده باشد. آنچه از روزگار جوانی لازم بوده دیده ام و آنچه باید شنیده ام و در کوله ام آنچه لازم بوده از روزگاران انباشته شده است. انگاری که هر آنچه از اندیشه و دگرگونی جوانی بوده از سرم گذشته باشد؛ دردهایم را به جان برده باشم و زخم هایم را به دل. انگاری یک دور تا ته رفته باشم و برگشته باشم. در آستانه سی و دو سالگی ام ایستاده ام و برخلاف هر سال، ترسی از هیچ رخداد عجیب و غریبی در دلم نیست؛ حتی اگر برتر از هر سال غافلگیرم کند. نمی دانم این رقّت تا به کجایش خوب است و تا چقدر می تواند مفید باشد، اما هر چه هست فعلا می خواهمش. برایم شده است همان سوپاپی که از عمقی سخت و روح فرسا به بالایم می کشد. نوعی مسکن که با وجود تمام عوارضش برای مدتی از همه جا گسسته نگهم می دارد و در یک بی وزنی کرخت به بالا پَسَم می دهد. چشم هایم را باز می کنم... ایستاده ام مقابل هاشور سی و دومین غروب خردادِ از راه رسیده.. از این جا که منم تا خودم فاصله ای نیست و همین مهم ترین دستاورد آمیخته ای از این سال های زندگی است... شمع آفریده ام...


نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.