تبلیغات
زندگی طبق معمول - گل کلمیسم!
پنجشنبه 25 خرداد 1396  11:42 ق.ظ
توسط: نیلوفر

خب من بامیه و اسفناج نمی خورم اما عوضش گل کلم و کدو حلوایی می خورم؛ حرص و جوش هم همین طور. این مقایسه دقیقا جایی به ذهنم راه یافت که یک کاسه خورش گل کلم را بدون مکث خوردم و وقتی آخرین دانه را قورت دادم متوجه شدم حتی نفهمیده ام چه مزه ای بود! و وقتی متوجه شدم که متوجه نشده ام چه مزه ای بوده، باقی افکارم در مورد اینکه شب باید دوباره برگردم کارخانه و عقب افتادگی دفاع از آن طرح مسخره مربوط به ریسک و آن تنگ غروب تنگ و آن جاده رفت و برگشت و ممیزی روز شنبه و هزار چیز دیگر هم متوقف شد.. از بی حرکتی آن دقایق و سکونی که بر فضای من و دفتر حاکم می شود ماهی زرد کوچکم بالاخره حاضر می شود برود و آن گوشه ای که ماهی تک خال برایش آماده کرده بنشیند احساس می کنم بر سطح آب آن مکعب کوچک معلق مانده ام و همه چیز در آن لحظه متوقف شده است نبضم به کندی می زند و هیچ صدایی از هیچ تپشی در قفس سینه ام به گوشم نمی رسد. به اولین بار و آخرین باری که بامیه خورده ام فکر می کنم و به هیچمین باری که اسفناج و به آن غروبی که می رود و برمی گردد.. احساس می کنم مایع گرمی از کنار گوشم فرو می ریزد و درست همان موقع صدای کمانچه غریبی در تراس ذهنم شروع به نواختن می کند تصاویری را به یاد می آورم و صداهایی را.. نوت های بالا و پایینی که درس هایم را به یادم می آورد، ولو به هر درد و قیمتی.. به یادم می آورد که محکم بمانم.. ولو در سکوت.. بایستی از سطح آب آن مکعب پایین بیایم و برنامه شب را هماهنگ کنم! ناظری در شب..


نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.