تبلیغات
زندگی طبق معمول - بِرَوی خرداد...
پنجشنبه 1 تیر 1396  12:12 ب.ظ
توسط: نیلوفر

آخرین شب بهار را در حالتی به بستر می برم که تمام بدنم درد می کند؛ پله ها را که بالا می آیم صدای استخوان هایم را می شنوم و با خودم فکر می کنم شاید بهتر بود بعد از آن همه پیاده روی طولانی کمی بیشتر وسط بلوار می نشستم و بیشتر با خودم به این فکر می کردم که این بلوار یکی از بی نظیرترین بلوار های دنیاست که انتهایش به طاقی از تاریخ و هنر ختم می شود. شاید بهتر بود کمی بیشتر بازی بچه ها و دور همی پیرمردها را تماشا می کردم و آخر بهتری برای آخرین روز بهار رقم می زدم، عوض این که برای یک لحظه مرتکب خطایی بشوم که درونم را مملو از انزجار بکند. به گوش خودم می خوانم اشتباه، اشتباه است و پتو را به خودم می پیچم آخرین شب بهار آخرین شب خردادی پر حادثه و آبستن، آمیخته ای است از سرما و گرما، از خواب و بیداری، از همهمه و سکوت، از آنچه دوست دارم و آنچه از آن بیزارم از خواستن همه دنیا و نخواستنش در یک لحظه.. بر آدمی تکلیف است که با عواقب کارهایش زندگی کند. به همین سادگی...


نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.