تبلیغات
زندگی طبق معمول - برکه یخ بسته*
دوشنبه 19 تیر 1396  01:03 ب.ظ
توسط: نیلوفر

درست در یک لحظه عمیق و طولانی انگاری که به ته اقیانوسی کشیده شوی، چنان فشاری به روحم می پیچد که احساس می کنم همانجا باید هر آنچه به درون کشیده ام بالا بیاورم. پشت ظاهر آرامی که بدون کلامی حرف و حتی بدون اینکه صدای نفس هایش شنیده بشود، درد تلخی به چهار ستونم می پیچد و از چشم هایم بیرون می زند. هیچ اتفاقی نیفتاده، هیچ یادآوری صورت نگرفته، هیچ یابودی زنده نشده و مطلقا هیچ چیز غیر عادی وجود ندارد، جز فشار عجیبی که حتی از موسیقی هم می گریزاندم. تنها فرمانی که دریافت می کنم ساکت کردن هر صدایی و بیرون زدن از هر سقفی است؛ انگاری که فضای سرم لبریز شده باشد از هر آنچه صوت است و سینه ام مانده باشد زیر آوار جهان.. به همان ترتیبی که هرگز نتوانسته ام صدایم را از یک اندازه ای بالاتر ببرم، هرگز هیچ فشار و حتی هیجانی را با داد بیرون نداده ام و هرگز هیچ غلیانی بیرونی نشده است، در برخورد با این واکنش بی مقدمه باز هم به شکل مضحکی سکوت می کنم و سکوت می کنم. بی تعلل خودم را به آب می رسانم و در حالی که در سرم صدای دور کمانچه ای می پیچد با خودم فکر می کنم اصلا زمان مناسبی برای سرریز کردن هیچ ظرفیتی نیست...

*فاضل نظری


نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.