تبلیغات
زندگی طبق معمول - صبح خنک
پنجشنبه 22 تیر 1396  06:42 ق.ظ
توسط: نیلوفر

خواب دیده ام. خواب یک پل بزرگ که مرا به حرمی رسانده حرمی که صحن آن پوشیده از برف است و صبح که ابتدای بلوار سیمان پیاده می شوم هوای خنکی به تن و روحم می پیچد و پس از گرمای طاقت فرسای این چند وقت اخیر، جانم می بخشد؛ انگاری که همه آن برف تابستانی را با خودم به بیداری آورده باشم. بعد از برگشتن از سفر چند روزه هفته گذشته این ها اولین دقایقی ست که در دلم حس خوبی تکان می خورد دور شدن گرمای این روزها به شدت از کلافگی درونی ام می کاهد و حالم را بهتر می کند و سرخوردگی ای که از تقابل دنیایی فقط یک طبقه بالاتر جاری شده را کمی آرام تر می کند. دست هایم را از هم باز می کنم تا جریان باد به تمامی به قامتم بپیچد و با خودم فکر می کنم آیا آن کسی که گفته بود بسیار سفر باید تا خامی پخته شود، به این فکر کرده بود که سفر کرده توانایی پختگی دارد یا نه؟ به سمت سیلوهای رکود زده سیمان برمی گردم و فکرم را با خودم اصلاح می کنم که آیا سفر کرده ظرفیت پختگی بیشتر را دارد یا نه؟ و در حالی که احساس می کنم هنوز جمله بندی تفکراتم ایراد دارد! به میزان انرژی و زنده گی مسافر فکر می کنم برای تداوم در مسیر پختگی.. و بعدش هم به پاپیون کیف و کفش جدید و متفاوتم نگاه می کنم که علاوه بر درگیری اینکه چرا خریدمشان در این فصل پر هزینه، به یادم می آورد خیلی وقت بود با خودم قدم نزده بودم..


نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.