جمعه 23 تیر 1396  09:12 ب.ظ
توسط: نیلوفر

تمام طول راه که هر کس سرش توی شیشه سمت خودش بود فکر می کردم. موضوعِ خیلی پیچیده ای نیست. همین قدر روشن و واضح بر ماست که در روابط مان هر نقشی را که می پذیریم پیوسته بر آن نمانیم؛ رئیسیم، مرئوسیم، مادریم، له له ایم، دوست دختریم، معشوقیم، همسریم،رفیق خالی هستیم هیچ رولی نداریم و یا هر چیز دیگری هر چند وقت یک بار از آن نقش خارج بشویم و موقعیت دیگری بگیریم، در غیر این صورت خیلی شیک تر و مجلسی تر از آنچه فکرش را می کنیم به شکلی نامحسوس و ناخودآگاه به حاشیه همان نقش کشیده خواهیم شد؛ و به حاشیه رفتن در نقوش روابط آدمیزادی درست به مثابه از دست رفتگی است. هیچ جایی برای حضور زنده مان باقی نمی ماند. دریغ از اندک جایی برای حرف زدن مان، خندیدن گریه کردن خالی شدن مان.. هر چه هست پُر شدنی است طبق معمول.. این پیوستگیِ خاک گرفته، این عادتِ به همواره در یک موقعیت انسانی ثابت بودن، جلوه ی هر انتظاری را زشت می کند، ناشنوا و نابینا می کند. آنجایی می رسد که همه چیز، حتی تلاش برای تغییر هم، می رود پس یک حجاب ندیدنی و طولی نخواهد کشید که سنگ روی سنگ می آید و کوه می شود. خیلی زرنگ باشیم، خیلی جوان باشیم، خیلی گوش مان به زنگ باشد، از دامنه فاصله می گیریم و زیر آواری نخواهیم ماند که نه چندان دور، به تلنگری فرو خواهد ریخت. روابط انسانی حتی از گل های دفتر هم بیشتر به مراقبت نیاز دارند... 


نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.