تبلیغات
زندگی طبق معمول - مام نامهربان
دوشنبه 9 مرداد 1396  10:03 ق.ظ
توسط: نیلوفر

صدای کمانچه می آید.. همه جا.. توی دفتر، از محوطه پشت، توی کیفم، توی گوش راستم و حتی کانال های زیر کارخانه لابه لای کابل ها.. صدای همان کمانچه ای می آید که با کشیده شدن آرشه اش به راست و چپ صدای گام های رفتن می پیچد.. حتی آنجایی که در آخرین ساعت های روز بین المللی دوستی و رفاقت روی سکو ایستاده ایم و پشت سر رفتن رفیق مان دست تکان می دهیم هم صدای آن کمانچه می آید.. مشتم را پر آب می کنم و پشت سرش می ریزم و درست همان لحظه احساس می کنم جایی درست وسط سینه ام سوخته است.. تمام این چند روز به خودم پیچیده ام نه از درد رفتن کس دیگری، که از آنچه یک نفر دیگر را وادار به رفتن کرد.. از درد در و دیوار تنگ شهری که برکت از آن بربسته و دامانی ندارد تا جوانانش بر آن سر بگذارند از شهر بیکاری ها، بی اخلاقی ها، نارفیقی ها و دلشکستگی ها.. شهری که به طرز دردناکی استخوان جوانانش را به هم می پیچد تا روزگار باقی مانده جوانی شان را بردارند و بروند. شهری که تمام زیبایی هایش را به عوض جامی درد غربت، از زنان و مردانش دریغ می کند.. تمام این چند روز و نمی دانم تا چند روز دیگر هم صدای آن کمانچه خواهد آمد و نمی دانم ویرانی این شهر و این سرزمین تا کجا خواهد کشاندمان، چند نفرمان را فراری خواهد داد و چند زن و مرد دیگرمان را زیر دست و پاهای کور و کرش له خواهد کرد. 


نظرات()   
   
دلدار
چهارشنبه 11 مرداد 1396 01:08 ب.ظ
سلامممممم نفسممممممممممم
خوبی عزیزممممممممم
وبت خیلی خوب بووووووووود خیلی
میخواستم بیای به وب منم سایت سر بزنی و با هم تبادل لینک داشته باشیم
می بینمت
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.