تبلیغات
زندگی طبق معمول - این سفر کی می رود سر..
شنبه 14 مرداد 1396  01:23 ب.ظ
توسط: نیلوفر

حواس شان نبود؛ حواس شان نبود و دنیایی خاطره خلق کرده بودند. چند ماه، فقط چند ماه کافی بود تا بیایند و بروند و سرزمین شان پر بشود از خاطرات ریز و درشت.. آن روز و شب های کوتاه حواس شان نبود، عوضش این شب و روزهای طولانی تا دلت بخواهد هشیارند.. بر تمام ماشین های سفید، پارک های دور و گم، جاده های گریز از شهر و آشنا، کوه های بلند، دشت های تخت، رودهای پر خطر، گزبستنی و نخ های سیگار و لیوان های چایی، تخت های دور، تن های نزدیک و موسیقی های بی کلام... این شب و روزهای طولانی که جای رفتن و ماندن عوض شده است، که مانده است خودش با خودش، در او دختر پریشانی ها سربرآورده به اعاده روح و جانی که به یکباره به یغما رفته است.. نیمه شبی چشم باز کرده بود و قفس سینه اش را خالی دیده بود.. اما حالا نیمه شب رفته و صبح دمیده است، صدای هیاهوی لالی درونش را پر کرده؛ جای قلبش را سنگی سرد گرفته، از بینی اش بجای هوا، خون می ریزد و از چشم هایش بجای شور، آب.. زمین و زمان دیوارهای شیشه ای بلندی است که عالم و آدمِ بیرون آن، پا گذاشته اند بر نفس گاه او که به تنهایی در آن شیشه ای تنگ بجا مانده است... روزها به تلخی شب بشود و شب ها به سختی روز و او زیر لب بخواند "خدایا این سفر کی می رود، کی می رود سر...؟"*

تصنیفی زیبا از فائز و صدای استاد آواز محمدرضا شجریان


نظرات()