تبلیغات
زندگی طبق معمول - سر برنکند خورشید...
شنبه 21 مرداد 1396  06:34 ق.ظ
توسط: نیلوفر

هیچ شباهتی وجود نداشت بین دختری که تمام عصر را دویده بود با دلی که به مانند سیر و سرکه می جوشید، تا متعلقات آن سفر یکباره چند ساعته را فراهم کند و زنی که نیمه شب بسته های ناکام مانده را از ساکش خارج می کرد. طی روز گذشته تکیده شده بود و آنچه در تک تک دقیقه های این ده روز، از رنج و درد به خود کشیده بود، در این نیمه شب اکراه آور بر دامانش می ریخت.. پیوسته حکایتی را از سر به انتها می رفت و برمی گشت در جستجوی آنچه از غرور و تعصبش زیر دست و پا مانده بود.. رسم ناآشنایی نبود اما محلش به شدت غریب و بعید بود.. چقدر به یاد آوردن همه چیز دردناک بود چقدر سنگینی این بار بر قلبش حرام بود و هیچ کجای در و دیوار آن شب نمی توانست به او یاری برساند همه جا تاریک بود.. تاریک مطلق.. 


نظرات()