تبلیغات
زندگی طبق معمول - بعد شش روز هفت عذاب آمد..*
دوشنبه 30 مرداد 1396  08:35 ق.ظ
توسط: نیلوفر

می دانید؛ چند روز اول مثل این است که استخوان ماهی به گلویت گیر کرده باشد؛ نه راه پس داری نه راه پیش، نه با سرفه درست می شود نه با آب و نان پایین می رود. حتی نفس هم که می کشی آتش از جایش بلند می شود.. کمی که می گذرد، خوب که جا باز می کند و گلو را می بندد شروع می کند به تراشیدن و پایین رفتن؛ طوری که شب ها که می خواهی سر بر بالین بگذاری آرزو می کنی که ای کاش تا همیشه همان جا توی گلویت می ماند.. تا برسد به عمق درونت یادگاری اساسی بجا گذاشته است انقدری که چه بخواهی چه نه، مدتی ولو طولانی به نقاهت خواهی رفت. این مدت هر چه که هست، از یک ساعت تا یک عمر، به بهبود نمی انجامد؛ که انباشته ات می کند.. زخم ها می مانند زیر لایه لایه گذر و عبور. همه جا را گرد زمان خواهد گرفت و دیر یا زود اثری از آن زخم و خون و خراش به چشم نخواهد ماند؛ اما همیشه، تا همیشه ی همیشه جایی در آن درونی ترین لایه های درونت درد می کند اسمش را هر درد مزمنی می توانند بگذارند میگرن، کلیت، سندروم و یا هر چیز دیگری.. که در واقع فرقی هم نمی کند چرا که از آن پس در درون تو ماری زندگی می کند با خوراکی از رنجی بی سر و صدا که گاه و بی گاه تو را به خودت می پیچاند. ماری که رفته رفته پیرتر و سنگین تر می شود...

*عنوان مصرعی از علیرضا آذر


نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.