تبلیغات
زندگی طبق معمول - حی علی گندِ العمل!
چهارشنبه 5 مهر 1396  09:38 ق.ظ
توسط: نیلوفر

ایستاده بودم و نگاه می کردم؛ بدون هیچ حسی و بدون هیچ واکنشی. تا همین کمی پیش ها، همین کمی قبل تر که هنوز مد نشده بود زنان هم در عرصه تکدی گری حضور پیدا کنند و هر چه بود در همان خانه های شبانه بود، دیدن چنین صحنه هایی خیلی دورِ دور می نمود. شاید در واحد یک طول عمر حتی یک بار هم دیده نمی شد اما به لطف همه آنچه پکیج این جامعه را تشکیل داده، این روزها همه جوره رونق گرفته است.. بعد از نشستن زنان در لوای چادرهای مشکی گوشه های خیابان ها و بافتن لیف و دستگیره و آن پیرزن و بساط کوچکش بعد از تغییر نام چهارراه شیر و خورشید به چهارراه هلال احمر! بعد از آمدن شان سر چهارراه ها با آن ماتیک های رنگ تیره برای طلب کردن و طلبه گرفتن، بعد از راه افتادن دختر بچه ها در آن حجب و حیای هنوز نیفتاده به دنبال نمی دانم پول یا خون، امروزها چیزهای جدیدتری می بینیم.. هوا تاریک بود، هیچ کسی نبود، در واقع آن موقع شروع روز که ما راهی می شویم جز کارتن خواب ها کسی بیرون نیست! خیلی دقت کردم تا از صدای گنگشان که چند قدمی با من فاصله داشتند متوجه بشوم کدامشان زن است و کدام شان مرد و کدام یکی قصد تعرض به دیگری را دارد.. در واقع صداها به طور کامل به زن تعلق داشت چرا که آن مرد مبهوت و منگ دور خودش می چرخید و سعی می کرد فاصله اش را از آن زن حفظ کند.. چند روز پیش را به یاد آوردم که خودم سعی کرده بودم قبل از رسیدن سرویس آن کارتن خوابِ از همه دنیا بریده را از خودم دور کنم؛ من آن روز صبح به تنم فکر می کردم که مورد دست درازی قرار نگیرد؛ به روانم که تا چند دقیقه بعدی چه بر سرش می آمد؛ به آنچه همکارانم از پشت شیشه های سرویس می دیدند و بعدها می گفتند؛ به اینکه اگر دست به آن مرد معلق در زمین و آسمان بزنم و بلایی سرش بیاید چه در انتظارم خواهد بود و هزار فکر معنادار و بی معنای دیگر و امروز در حالی که بدون هیچ واکنشی به آن مرد متحیر نگاه می کردم از خودم می پرسیدم او به چه فکر می کند؟! به تجاوز؟ به سرقت؟ به بی آبرویی؟ به چه... او حتی نترسیده بود هم.. نهایت تعرضی که آن زن می توانست در حق مرد مستاصل روا بدارد چه بود؟... هیچ.. راهش را کشید و لنگ لنگان رفت و در حالی که زیر لب همچنان می گفت و می گفت، رد پایش رد سیاهی به جان این سرزمین می گذاشت..
پله های سرویس را بالا رفتم. درست مثل آن روز صبح که با قلبِ کف دستم رفته بودم بالا.. هیچ کسی هیچی ندیده بود.. زن رفته بود، مرد هم همین طور.. و من هم.. با خودم فکر می کردم عربستان، صاحب ارثیه ی بزرگ دیانت! اجازه رانندگی به زنان داد و همچنین اجازه حضور در مسابقات ورزشی. همان جایی که هی در بوق و کرنا می کردیم دخترانشان را زنده به گور می کنند. زنان در افغانستان صاحبان حق های بزرگ اجتماعی شدند؛ خوب بخاطرش داریم، همان مملکتی که ملتش را پست و پایین و لایق توهین می دیدیم.. و در آن سوی شیشه تا آن افق دور دشت ماهی، تصاویر ریز و درشتی از زنان سرزمینم به پاسخ ایستاده بود که هیچ کدام در هیچ صنفی از مهندس و پزشک و وکیل و ورزشکار و دولتی و خصوصی تا گدا و متجاوز و اغفالگر! هیچ کدام بر سر انصاف و عدالت ننشسته اند.. آیا ماندن در این مرز و بوم پر گُه-هَر از گوشت سگ حرام تر نیست؟!


نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.