تبلیغات
زندگی طبق معمول - آن سوی در
پنجشنبه 6 مهر 1396  09:38 ق.ظ
توسط: نیلوفر

به هوای معدود عصرهایی که خانه باشم و بتوانم کمی بخوابم و بچه های توی کوچه با غوغا و سر و صدا و گزارش فوتبالشان امانم را ببرند پنجره را کشیدم که مثلا دعوایی بکنم و خط و نشانی بکشم؛ بماند که هر بار این کار را می کنم به محض دیدن محمد مهدی ریزه میزه وسط بازی و عرشیا که مثل توپ گرد است به طور کلی فراموش می کنم و مورد هم داشته ایم که دعوا نکرده ام هیچ، وارد بازی شان هم شده ام! پنجره را می کشم و پیش از این که خنکای مطلوب عصرهای پاییزی را حس کنم و یا حتی قیافه های چرک و عرقی بچه ها را ببینم، راننده پراید سفیدی را پشت فرمان می بینم که زیر پنجره در جوار بازی بچه خورده ها پارک کرده در حالی که یک عدد پایپ به دهانش گرفته و پاکت سیگار و کبریت و سایر متعلقاتش را روی صندلی گذاشته است و دود می کند... چه کردم؟! چند ثانیه همه چیز تعطیل شد.. و بعد بلافاصله بچه ها را نگاه کردم که آیا حداقل این یکبار که من می بینم، آنها هم آن مردک را می بینند یا نه و به محض اینکه پاهایم را حس کردم دویدم پایین تا مطمئن شوم سهیل هنوز پای تلویزیون دراز کشیده است.. و البته که بعدش هیچ پیغمبری نتوانست اضطراب این همه سهولت در دسترسی به ویرانی ها را از قلبم بیرون براند.. اضطراب آنچه بیرون از خانه، دقیقا از پشت در به بعد، منتظر فرزندان مان است.. اضطراب آنچه با برنامه و بی برنامه به این خاک و آب نشست تا فقط و فقط حسرت بر جای بگذارد..


نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.