تبلیغات
زندگی طبق معمول - طبقه بالای مهجور
پنجشنبه 6 مهر 1396  12:18 ب.ظ
توسط: نیلوفر

باید دوباره به طبقه بالا برگردم؛ باید دوباره نمازم را در اتاق طبقه بالا بخوانم، چای م را توی تراس طبقه بالا بخورم و از پنجره اتاق طبقه بالا به بام های کوتاه و بلند خانه های اطراف نگاه کنم و منتظر باران بمانم. باید لپتاپ جدید را بعد از نه ماه بالاخره باز کنم و راه بیندازم. باید دوباره پشت میز طبقه بالا بنشینم و کار کنم و فیلم ببینم و کتاب بخوانم. باید دوباره سر جای خودم، زیر آن دریچه پنهانی دراز بکشم و بنویسم تا کلماتم بال بزنند و دریچه را باز کنند و رفتن آغاز بشود. باید دوباره صدای ملودی ها و خوانندگان محبوبم بپیچد در اتاق طبقه بالا و فغان ساکنین طبقه پایین را در بیاورد که وای بر شما شیت شدگان!! باید سازم را از گوشه اتاق طبقه بالا تکانی بدهم و آرشه ای بکشم؛ بوم نقاشی بردارم و درشتی خوشنویسی؛ کتاب های کتابخانه را بریزم پایین و نخوانده هایش را جدا کنم باید راه را باز کنم.. در ابتدای پاییز دیگری ایستاده ام و با خودم فکر می کنم اساسا وقتی جوانه های پاییز سال رفته به امسال قد ندادند، وقتی آنچه کاشته بودیم برداشتی نداشت، وقتی رویشی حاصل نشد، وقتی آسمان و ریسمان به هم بافته شده ای بود که به تبی و تابی از هم برید و تنها چیزی که باقی ماند سقوط ما از طبقه بالا به پایین بود چه روا که طبقه پایین بمانیم وقتی کسی هم دور و برمان نماند. همیشه در طبقات فوقانی است که دریچه هایی روبه آسمان باز می شود. پنجره هایی از اتاق های زیر شیروانی به رفتن.      


نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.