تبلیغات
زندگی طبق معمول - زنی در آستانه...
پنجشنبه 20 مهر 1396  01:58 ب.ظ
توسط: نیلوفر

و این منم؛ نه، اشتباه نکنید! نه به قول فروغ خدا بیامرز، زنی در آستانه فصل سرد! که زنی بر روی ترد میل! زنی خسته از دردهای خودش و آدم ها که هرچه توان و قدرت و ویتامین و موجودیت داشته مصرف کرده و حالا سه شب در هفته خود را با وزنه و هالتر و دمبل و دستگاه ها هلاک می کند تا سرپا بماند. زنی بر روی لبه باریک هستی و نیستی، تیغی دو لبه که از هر سویی زخم می زند. زنی که از صبح که چشم باز می کند و بیرون می زند، عمده رنج های بشری را به روح و جان می بیند و می شنود. از صنعت ویران، نیاز مردان و اضطراب پدرانی که هرلحظه منتظر بیکار شدن ند. سرمایه دارانی که برای بسته شدن و نشدن کسب و کارشان پا پا می کنند؛ دست های پشت پرده، دزدی های نجیب، لابی های ریز و درشت، کودکان کار، زنان کنار جاده، کارتن خواب های سر سطل های زباله، منحرفین فکری و جنسی، خانواده های متزلزل، فرزندان همجوارخطر، اعتیاد، ربا، رشوه، دروغ، دست درازی، تجسس و تمرد و هزار درد دیگری که سال های جوانیم به باورم نبود بتوانم همه را با هم در یک روز ببینم.. در یک روز بدتر از دیروزی.. و این منم؛ زنی فروریخته که در آستانه آخرین چیزی که قرار گرفته فصل سرد است.. زنی در ولع یک وجب جا در گوشه ای دور افتاده با قوت غالب تنها و تنها آرامش.. گوشه دور از چشم و دست که هنوز طبیعتش زنده باشد با چندتایی مرغ و جوجه و یک جفت گاو و گوسفند.. زنی که حاضر است به رسم نوح مونس یک جفت از هر جک و جانوری بشود حتی به قیمت آنکه فرزندی نداشته باشد که روزی برود با بدان بنشیند و درست از همان جا دودمان به باد بدهد! زنی در جدال پیوسته با تاریکی، با بی آدمیتی، با وحشت بی عشق ماندن.. زنی ترسیده و تراشیده از آدم ها، از خاک و خونی که هر روز بیشتر به قهقرا می روند و انگاری که همه دور هم نشسته باشند که "بگذار برود..." زنی که هر روز لرزان تر بر روی مرز خلاء قدم برمی دارد...


نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.