تبلیغات
زندگی طبق معمول - لحظه صفر
سه شنبه 30 آبان 1396  04:05 ب.ظ
توسط: نیلوفر

دو بال سیاه داشت وقتی در درگاه در ایستاد و تمام سرزمین را به مانند جعبه کفشی تکان داد.. همه چیز دور از دست شد؛ انگاری که هرگز ایجاد نشده است. درها انتهای طولانی ترین راهروها بودند و دستاویزها بالا و بلند.. صدایش که به هیچ صدایی شبیه نیست، صدایی ورای صدای وحشت و هول، لابه لای تمام جرزها و دیوارها پیچید و گوش فلک را کر کرد؛ تجسم مسجل شد و جز او چیزی نبود.. در درگاه در ایستاد و پنجه های ویرانی اش را بر زنده گان انداخت و با نفسش هر آنچه ارزش بود از سکه افتاد.. فقط چند ثانیه طول کشید تا از راه برسد، در صور بدمد و تیپ پای جانانه ای بزند به زمین و زمان و بغلی از ویرانی برای مان بجا بگذارد..
که تا ابد بخوانیم آن سالی که زلزله آمد...


نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.