جمعه 3 آذر 1396  07:37 ب.ظ
توسط: نیلوفر

آنچه زیر پوست ذهنم بدون لحظه ای تعلل در هیچ شب و روزی پیوسته بالا می آید و فروکش می کند، به مانند آن نیرویی است که زیر پوسته نازک آب و خاکم انقدر بی قراری کرد تا زمین و زمان را شکافت و هر چه سالیان سیاه در خودش ریخته بود بالا آورد.. این روزها بی تمرکز و بی حواس از همه جا فقط می بینم و می شنوم و به درون می کشم؛ از لابه لای ویرانه ها، زیر چادرهای آوارگی، بغل محرومیت و فقری که از شکاف های زلزله بیرون زده است، چشم های بی فروغ مردمان دور از آبادانی، مرزهای بی امید سرزمین، کودکان بی عاقبت.... تا دست پرورده های کثیف ترین سیستم ها و سازمان ها.. حتی تاریخ هم از این روزها که از زمین و زمان بلا می بارد به خقیقت نخواهد نوشت...


  • آخرین ویرایش:جمعه 3 آذر 1396
نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.