تبلیغات
زندگی طبق معمول - هیچ راهی نیست که آن را نیست پایان..
جمعه 17 آذر 1396  11:25 ق.ظ
توسط: نیلوفر

نشسته ام کنار پیر مهربان تا برایم سرمشق بزند؛ لابه لای میزی از درشتی و مرکب و دوات و کلماتی که به زیباترین شکل ممکن روی کاغذ ها می رقصند.. اتاق بالاخانه ای پر از کتاب قدیمی و ابزار خوشنویسی و یک دستگاه ضبط صوت قدیمی به قدمت هنر انگشتانش که صدای عقب جلو کردن نوارهایش تو را به نرمی در زمان سفر می دهد.. درشتی را روی کاغذ سر می دهد... "هیچ راهی نیست..." و درست همان موقع که نقطه های "ت" را به صد ناز می گذارد صدایی از دل ضبط صوتش، از همان سال های دور می خواند "داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمی شود..." و او در حالی که درشتی اش را در دوات فرو می کند بی توجه به هر جاندار و بی جان حاضر در آن اتاق گرم زیر لب می خواند "هی نمی شود... چطور می شود..".... و این منم که به کلماتی که می نویسد "هیچ راهی نیست که آنرا نیست پایان" نگاه می کنم؛ در حالی که نبضم در پایان آن جمله اش جا مانده و چشم هایم کاسه ای شده پر از آب.. انگاری که آن چهار کلمه از محفوظ ترین نقطه درون آن پیرمرد برآمده بود؛ از دردی نهان که رنجَش هنوز هم تازه است.. نفس عمیقی می کشد و چشم من به گوشه کاغذش می چکد و در پایان مشقم جایی نمی ماند برای "غم مخور"...


نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.