تبلیغات
زندگی طبق معمول - جا به جا...
چهارشنبه 2 اسفند 1396  12:16 ب.ظ
توسط: نیلوفر

مادر عروس به جمع دعوت می شود تا حرف آخر را در مورد وصلت دخترش بزند؛ زن با صورتی آرام مقابل جمع می نشیند تا پدرم سراپا قدر بگذارد بر رنج تنهایی نشسته بر چهره اش در به ثمر رساندن دختر؛ آن رنج آشنا.. رنجی که بهتر از هر کسی در کنار مادربزرگم احساسش کرده است. نشسته ام بین تقابل سه نسل و با خودم فکر می کنم چقدر خوب است که سر از حساب کتاب پروردگار در نمی آورم. از مادران دیروز و امروز؛ از نسلی که دیروز پرورش پیدا کرده اند و نسل امروز.. به فرزندانی که ما پرورش خواهیم داد و به سرعت یاد دوستی می افتم که چندی پیش تلفنش را برداشت و همزمان چشم هایش را بست و دهانش را باز کرد! او امروز در بطن خود جنینی را حمل می کند که تنها ابزار نگهداشتن یک زندگی از هم پاشیده است؛ با خودم فکر می کنم آیا او قرار است به آن کودک زندگی ببخشد یا آن کودک شکل نیافته یک زندگی را نجات بدهد؟ یا هردو شاید؟ به چه قیمتی متولد خواهد شد آن کودک بی گناه تر از هر کس.. و چه قرار است از این زندگی بیاموزد.. تاسف عمیقی تمام قلبم را پر می کند... کاش این دوست مان دیگر به کانال ما سر نزند...


نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.