تبلیغات
زندگی طبق معمول - نه زمان را درد کسی...
سه شنبه 21 فروردین 1397  07:46 ق.ظ
توسط: نیلوفر

چقدر امروز درد دارم؛ به گمانم نیمه شب کسی آمده باشد و بندهای تنم را از هم باز کرده باشد و احتمالا همان کسی، نیمچه بمب کوچکی سمت چپ شکمم کار گذاشته باشد! شاید هم نیمه شب بیدار شده باشم و رفته باشم بیرون و زیر دست و پای هموطنان غیورم در صف ارز مانده باشم! آیا کسی بیدار بوده و مرا دیده که احیانا نیمه شب افتان و خیزان از سال ها جنگ برای کشورهای دوست و برادر بازگشته باشم و پشت در، پیمان شان را بر علیه مان دیده باشم، در حالی که با خود می خوانده ام دورتر می جنگم که نزدیک تر از دست نرود..؟ کسی مرا دیده است که نیمه شب از بدرقه آن پرواز گمشده پاریس بازمی گردم که جانم را با خودش می بَرد؟ یا آن اتوبوسی که کوردستان را به تهران می کشاند...؟ چقدر امروز درد دارم؛ به گمانم شب گذشته تمام سجاده ها را آب کشیده ام و تمام نعش های بی سر از خاک برخاسته ای را غسل داده ام که سراغ تن هایشان را از من می گرفتند.. شاید کسی باشد، کسی که مرا دیده باشد، که چاه آب می کندم در زمین های همجوار، آتش درختان را خاموش می کردم به جان بلوط های پیر یا مامن می ساختم برای چهارپایان زبان بسته ی گریزان از بشر.. کسی که مرا دیده باشد که کودکان را از خاک های زیر و روشده ای بیرون می کشم که شبی به کسری از دقیقه برای همیشه فرو ریخت.. چقدر امروز درد دارم، انگاری که تمام شب را به پای قد کشیدن فرزند یک روسپی رنج برده باشم و صبح که به چشم هایم، چشم باز می کند بی تاب فردایش باشم بین جمعیتی که مادرانش آباد کرده اند.. انگاری که صد شب را بین ژولیده های کارتن خواب گشته باشم و هزار شب افیون به دست نوجوانانش جابجا کرده باشم.. انگار که هزاران سال گفته باشم یا حسین و هزار گوش نشنیده باشم.. چه درد تیزی بین مهره های سه و چهار کمرم می گردد انگاری که بار بشریت را به کول بسته باشم و از هزار دره گذرانده باشم انگاری چرخ هزار صنعت ورشکسته مانده باشد به دوش من... چقدر امروز درد دارم... چقدر امروز برای همه سالیان درد دارم..


نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.