جمعه 8 آذر 1398  09:48 ب.ظ
توسط: نیلوفر

هی ساعت را نگاه می کنم، هی هنوز سر شب است؛ و من هی به نظرم می آید باید نیمی از شب رفته باشد. باید وقت دوباره خوابیدن باشد. وقت آنکه دوباره چشم هایم را بر روی همه چیز ببندم. نه از سر دردی که دارد بندهای تنم را از هم باز می کند، نه از گوش دردی که هنوز یک هفته از خوب شدنش نگذشته و دوباره برگشته، نه از دردی که میرود می گردد و هنوز چند ساعت نگذشته هی دوباره به درونی ترین نقطه قفسه سینه ام برمی گردد؛ نه... که از درد خاکی که در آن نه جای ماندن است و نه پای رفتن.. از درد آن همه جوانی که غرق خون افتادند وسط خیابان ها... من یا لابه لای سازه های غول واره صنعت به خودم می پیچیدم یا اتاق آخر طبقه بالا؛ حتی آنقدر دل نداشتم که فیلم ها را درست ببینم و جلوی فروریختنم را بگیرم و آبان هزار نفر چون مرا برد که برد.. هنوز همه چیز همان است که بود اما انگار که کسی در ما تعادلش را از دست داده است... انگاری که درون مان شده باشد دارلمجانین و دیوانگان به در و دیوار قفس می کوبند... 


نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو