جمعه 6 دی 1398  07:32 ب.ظ
توسط: نیلوفر

صدای چکمه های زن تمام طول کوچه توی گوشم بود و من احساس می کردم تمام مردم شهر دنبالم می کنند. احساس می کردم همهمه زیر پوست این سرزمین خاموش پشت سرم می دود... جعبه سیاه سانچی خیلی تصادفی! درست همزمان با شکایت خانواده هایی که ادعا دارند پیام هایی از زنده بودن ملوانان دریافت کرده اند باز و حتی منتشر شده است.. سیاه ترین جعبه که صدای یا ابالفضل آن مردان بی گناه را در لحظه برخورد با خود دارد... آن لحظه هایی که تلاش می کنند پیامی بفرستند و ناامیدی آن ساعت سیاه که یکی شان می گوید “دیگه خورد... دیگه فایده نداره...” تمام سرم پر است از صدای چکمه های زن و احساس می کنم لشکری دنبالم می کند از ارواح هزاران نفری که کمتر از چهل روز پیش کشته شده اند... نمی توانم چشم هایم را ببندم که داغ فرهاد از داغ هزار لشکر سخت تر است.. برای بار چندم احساس می کنم باید بالا بیاورم.. فشار زیادی قلبم و گلویم را به هم فشرده است و احساس می کنم تحمل این آخری را ندارم... صورت زخمی اش و آن مشت گره خورده... می ایستم کنار دیوار و به خودم می پیچم.. وای از مشتهایش... اگر هزار بار دیگر هم زار بزنم انگار نزده ام... همه آن روز که بر گردنه تته ایستاده بودم از دور نگاه شان می کردم مقابل چشم هایم ایستاده است.. رستاخیز آن همه رنج... با خودم فکر می کنم.. نه.. دیگر حتی فکر هم نمی توانم بکنم... زیر لب می خوانم:
میهن!
کدام میهن؟!
خاکی که هر روز چندین بار می کشیم؟!....*

پ‌ن: بخشی از قطعه آزادی شیرکو بیکس


نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic