دوشنبه 23 دی 1398  10:03 ب.ظ
توسط: نیلوفر

پیشنهاد دوستانم را برای گلگشت در جمعه های زمستان با یک قرار شبانه ی سینما عوض کردیم که در خانه با مادرم بمانم و با پدرم. که با مادرم سر مزار رفتیم و برای رفتگان مان فاتحه خواندیم و به حرمت این سال ها که مفهوم مرگ برای هر دومان ملموس تر شده اشک ریختیم و خندیدیم. با پدرم گلدان ها را عوض کردیم و گلکاری کردیم و هیچ کدام شان هم خراب نشد! و همچنان معتقدم یک تکه چوب خشک هم با دست بابا جوانه می زند.. خانوادگی رفتیم مهمانی دایی کوچیکه و شب با بچه ها کلی به ساخت مزخرف جهان با من برقص خندیدیم... و درست در حالی که داشتم برای بازگشتن به زندگی، برای بیشتر مراقبت از خودم و نزدیکانم و چند دم بهتر نفس کشیدن برنامه ریزی می کردم، پرده ها افتاد و آخرین جنایت کثیف چهل سالگی شان عیان شد به قیمت پرپر شدن صد و هفتاد و شش تن و جان بیگناه... من ماندم وسط این خاک و آن خون... و به ناگهان هرم فرو ریختن چیزی سخت در درونم با صدایی مهیب پیچید.. چشم باز کردم و دیدم دیگر آنی نیستیم که پیش از آخرین جنایت بودیم...


نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو