سه شنبه 28 اسفند 1397  01:34 ب.ظ
توسط: نیلوفر

می روم بلندترین نقطه کارخانه می ایستم؛ بر فراز صنعت سخت با همه سختی هایش. صنعتی که به خون جگر چرخیده است. تمام این سال ها به ویژه پانزده ماه اخیر مقابل چشم هایم چون کارناوالی می گذرد. آنچه به باور نیاید دیدم و شنیدم و بزرگ شدم. یک سو دشت ماهی ست و سوی دیگر ابرسازه های ما، و منم که به آنچه لابه لای تمام این روزها به دست آورده ام فکر می کنم؛ به یادداشتی که در کنار تفعل سال نود و هفت برای خودم گذاشتم: که رها شو اما برای من باش.. و امروز آخرین روز این سال است. اینکه زود گذشته یا دیر، بد یا خوب برایم اهمیتی ندارد اما این که برای من بود مهم است. امسال هم تفعلی خواهم زد و کنارش می نویسم: "هم رزم من باش" و پر دلم می دانم که هست. امسال سال رزم است و ما رزم آور نور.


نظرات()   
   
یکشنبه 26 اسفند 1397  02:36 ب.ظ
توسط: نیلوفر

وقتی تصمیم های بزرگ و سخت می گیرید، مطمئن شوید که علاوه بر اینکه به قدر کافی قوی هستید، آمادگی قوی تر شدن را نیز در خود ایجاد کرده اید؛ هیچ قدرتی به خودی خود در شما شکل نمی گیرد و قرار نیست طی یک صبح لطیف، کنار میز صبحانه و طلوع خورشید در منظره ای روبه دریا به شما هدیه داده شود! وقتی تصمیم های بزرگ و سخت می گیرید لازم است بدانید که در بخش اعظمی از این رزم تنها هستید و قرار نیست هیچ شاهزاده سفید اسب یا فرشته ای با بال های حریر به یاری شما بشتابد! به تنهایی وارد فرودگاه ها می شوید، تنها شهرها را ترک می کنید، تنها مقابل پزشک های زیبا می نشینید و چرخش لب هایشان را دنبال می کنید که در مورد بن بست زمان و درمان حرف می زنند. تنها کوله پشتی تان را بلند می کنید و به تنهایی زمین می گذارید و چه بسا آن روزی هم که بازش می کنید و متوجه می شوید عمده آنچه به جان می کشیدید، به کار نمی آید هم تنها باشید...وقتی تصمیم های بزرگ و سخت می گیرید باید به خاطر بسپارید که قدرت، نطفه ی یک شبه ای نیست از سر هوس؛ جنینی ست که سال ها در بطن خود می پرورانید.. 
برای خاطر این مسیر باید محکم باشید.
خیلی محکم...


نظرات()   
   
یکشنبه 26 اسفند 1397  02:35 ب.ظ
توسط: نیلوفر

ساعت را دیده اند بی شک! مبارک است؛ حالا که سقوط دومین نوجوان پانزده ساله هم با مدال افتخار کولبری در ارتفاعات برفی و بی نظیر کردستان به ثبت رسیده است بهترین وقت است برای یک سفر شیک و دیپلماتیک به خاک دوست و برادر، پشت همین کوهستان. آنجا که به یمن این برادری، یک سو عزت است و سوی ما مردان بلند، خم و کوتاه می شوند، می شکنند و فرو می افتند. رفته اند در آن هیچستان پی کدام بازی؟! که گوشه ای از ابعاد جنایات هشت ساله جنگ و غرامت های به باد رفته و خاک و خون پامال شده را جبران کند...که بیخ و بنیاد مملکت را زنی با خود برد!! ته مانده های فرزندان سرزمین، آنها که از تخم اصالت برخاسته اند، یکی پس از دیگری خم و خرد می شوند؛ در عوض نفت و گاز و خاک و آب و دارایی سرزمین کهن که چه سهل و ساده، یکجا به تاراج می رود. این حجم از جنایت -کولبری- که حتی به چشم مجازی هم دیدنش راحت نیست تنها له شدن یک قوم و نمایش ابعاد یک فاجعه ساده نیست؛ که خم شدن کمر حیثیت و عزت یک ملت است؛ مشتی بیگانه ی حرامی آنچه هست را یکجا با خود بردند تا ما به کول بکشیم و به خون برگردانیم...


نظرات()   
   
شنبه 18 اسفند 1397  11:11 ق.ظ
توسط: نیلوفر

از دفترش بیرون می آیم و احساس می کنم عضلات قفسه سینه ام منقبض شده است؛ با خودم فکر می کنم این حجم از تنش و فشار با هیچ توجیهی روا نیست. این بار بد و بیراه نمی گویم، غر نمی زنم، حتی زیر لب هم چیزی نمی گویم؛ اما برای چندین و چندمین بار خودم را یاد می آورم که آدم ها با عواقب کارهایشان زندگی می کنند و اگر این وضعیت عاقبتی برای روند کردار من نیست باید و باید تغییرش بدهم. با خودم تکرار می کنم نود وهشتی بسازم.. و قدم هایم را محکم تر روی پله ها می گذارم. خوب می دانم سال سخت و جنگنده ای دارم تو بگو قرار است تمام طلبم را از دنیا یکجا تسویه کنم. اما بالاخره که چه؟! نمی شود تا ابد کژدار و مریض که. پایان اسفند پایان همه سال هایی ست که به دنیا مجال لگدپرانی داده ام؛ سال سی و چهارم را سال سربلندی رقم می زنم؛ سال پیروزی. حتی اگر مملکت و دنیا از لجنگاه امروز ویرانه تر بشود و آدم ها از امروزشان دیوانه تر بشوند. بماند برای روزی که پیش از همه در این دارلمجانین دیوانه گشتیم!


نظرات()   
   
سه شنبه 14 اسفند 1397  02:00 ب.ظ
توسط: نیلوفر

اولین باری که چیزها در هزار توی ذهنم گم شدند، مقابلم نشست و گفت چیز زیادی را از دست نداده ای؛ و به آرامی به گوشم خواند: "تو را بانو نامیده ام"* چشم هایم را بستم و به هنگام باز کردن به یاد نداشتم نگین سبز روشن انگشترم و دانه های کهربایی تسبیح و ماهی های چوبی در کدام پستوی دور افتاده، جا ماندند... چندمین اسفند است که از سرم می گذرد؛ چندمین سال و چندین و چندمین ماه و چیزها دوباره رو گذاشته اند به گم شدن.. نه مقابلم کسی هست، نه کنارم و امروز بهتر از هر وقتی می دانم که چیز زیادی را از دست نداده ام. حتی اگر این فراموشی ها مقطعی هم نباشد، از این که چیزی را به خاطر نیاورم نمی ترسم. چه خوب و چه بد هر لحظه برای همان لحظه است که می ارزد؛ به یاد آوردن یا نیاوردنش سودی ندارد جز این که کسی که یک روز نه چندان دوری همه چیز در ذهنش مرتب و منظم نگهداری می شده، امروز سوژه خنده ها باشد!

تنها چیزهایی را که لازم دارید نگه دارید! روایت داریم فضای ذهن تان را آب و جارو کنید، پیش از آنکه هیولای فراموشی آن را به آب بدهد!


*"تو را بانو نامیده ام" شعری از پابلو نرودا


نظرات()   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic