چهارشنبه 25 دی 1398  09:36 ب.ظ
توسط: نیلوفر

بماند برای روزی که تمام تعلل هایم به یکباره و دردناک تمام شد و رفتن شد تنها راه مانده. روزی که ده سال قطره قطره خونم را در آوارگی صنعت کشیدن و به جام ظلم نه فقط علیه زنان که علیه بشر ریختن، در برابرش ناچیز شد. روزی که تجاوزهای ریز و درشت به جایگاه زنانه ام کنارش خوار آمد. روزی که غم خاکم، قومم، خونم، سینه تبارم مقابل تمام جنگ ها، به پایش کوچک شد... برای روزی که  درد نان و جان و هوا و آدم کمترین شد و سال ها انزوا، ظلم، سکوت و حبس به قامت دردش خم آمد... 
بماند برای روزی از پس چهل سالگی بی آبرویشان؛ که زمین به خود لرزید و آسمان سیل خون بارید... روزی از پس فریب سانچی و نیرنگ پلاسکو.. سال وقیح به یغما رفتن و به یغما سپردن آب و خاک و نان و نفت... روزی از پس سال کولبران شهید و مشت یخ زده فرهاد.. که آهم از مشت های فرهاد.. بماند برای روزی خونین از پس قربانی کردن سردار به قیمت هیچ.. از پس تن های بی جان زیر دست و پای حماقت... از پس صورت های سیاه زیر آوار معدن و قعر دره های سوخته... بماند برای روزی که پدر ملت، پدرخوانده از آب در آمد و فرمان تیر داد و کراحت لوله تفنگ از پس چادر به نماز ایستاد... روزی از پی فریب انتقام از گلوی دریده دختران بی قلب به عوض برادری... روزی از پس آبان خونین و دی مرگ بار.. 
بماند برای فقط همان یک روز...برای آن چهارشنبه سرد، برای این زمستان سیاه و این سال شوم.. برای این جنایت بی شرم.. برای صد و هفتاد و شش بی گناه پرپر.. برای قلب های خونین بجا مانده از یادگارشان.. برای دیوانگی پشت سر از دست رفتن آن لشکر فرهیخته و آن جنابان پاک... برای آرزوهای بی فرجام و بی پناهان بی پایان.. برای همان یک روز که همه چیز در بغض و اشک و فریاد تجلی یافت.. برای همان یک روزی که پیرهای قدیم و جوانان جدید را به بی آدمیتی پرورش دادند و برادر به جان برادر انداختند.. برای ایستادگی مقابل باتوم و اشک آور و خون... بماند فقط برای همان یک روز... 
به نام خون


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 25 دی 1398
نظرات()   
   
دوشنبه 23 دی 1398  09:03 ب.ظ
توسط: نیلوفر

پیشنهاد دوستانم را برای گلگشت در جمعه های زمستان با یک قرار شبانه ی سینما عوض کردیم که در خانه با مادرم بمانم و با پدرم. که با مادرم سر مزار رفتیم و برای رفتگان مان فاتحه خواندیم و به حرمت این سال ها که مفهوم مرگ برای هر دومان ملموس تر شده اشک ریختیم و خندیدیم. با پدرم گلدان ها را عوض کردیم و گلکاری کردیم و هیچ کدام شان هم خراب نشد! و همچنان معتقدم یک تکه چوب خشک هم با دست بابا جوانه می زند.. خانوادگی رفتیم مهمانی دایی کوچیکه و شب با بچه ها کلی به ساخت مزخرف جهان با من برقص خندیدیم... و درست در حالی که داشتم برای بازگشتن به زندگی، برای بیشتر مراقبت از خودم و نزدیکانم و چند دم بهتر نفس کشیدن برنامه ریزی می کردم، پرده ها افتاد و آخرین جنایت کثیف چهل سالگی شان عیان شد به قیمت پرپر شدن صد و هفتاد و شش تن و جان بیگناه... من ماندم وسط این خاک و آن خون... و به ناگهان هرم فرو ریختن چیزی سخت در درونم با صدایی مهیب پیچید.. چشم باز کردم و دیدم دیگر آنی نیستیم که پیش از آخرین جنایت بودیم...


نظرات()   
   
دوشنبه 23 دی 1398  09:00 ب.ظ
توسط: نیلوفر

می دانید؛ نه تنها اینجا صاحب ندارد، بلکه دنیا صاحب ندارد. یک روزی -که خیلی شبیه این روزهاست- چشم باز می کنیم و می بینیم بازی خورده ایم. که صد جنایت پشت پرده، هزار جنایت روی پرده را لابه لای تاریخ گم و گور می کند. یک روزی چشم باز می کنیم و می بینیم سرمان از تمام تناقضات عجایب و قرایبی که این چند سال اخیر، به ویژه چند ماه اخیر دیده ایم ترکیده و حکایت مان شده است حکایت آن زن بینای داستان کوری... این روزها که جنایات سال های اخیر، با همان سرعتی که از آن می گریزیم به سمت مان می آید، با خودم فکر می کنم ما، ملتی بیش از هر جا بازی خورده و زمینِ مهجور، صحن کثیف ترین بازی...
تاریخ از ما چه خواهد نوشت....؟


نظرات()   
   
جمعه 6 دی 1398  06:32 ب.ظ
توسط: نیلوفر

صدای چکمه های زن تمام طول کوچه توی گوشم بود و من احساس می کردم تمام مردم شهر دنبالم می کنند. احساس می کردم همهمه زیر پوست این سرزمین خاموش پشت سرم می دود... جعبه سیاه سانچی خیلی تصادفی! درست همزمان با شکایت خانواده هایی که ادعا دارند پیام هایی از زنده بودن ملوانان دریافت کرده اند باز و حتی منتشر شده است.. سیاه ترین جعبه که صدای یا ابالفضل آن مردان بی گناه را در لحظه برخورد با خود دارد... آن لحظه هایی که تلاش می کنند پیامی بفرستند و ناامیدی آن ساعت سیاه که یکی شان می گوید “دیگه خورد... دیگه فایده نداره...” تمام سرم پر است از صدای چکمه های زن و احساس می کنم لشکری دنبالم می کند از ارواح هزاران نفری که کمتر از چهل روز پیش کشته شده اند... نمی توانم چشم هایم را ببندم که داغ فرهاد از داغ هزار لشکر سخت تر است.. برای بار چندم احساس می کنم باید بالا بیاورم.. فشار زیادی قلبم و گلویم را به هم فشرده است و احساس می کنم تحمل این آخری را ندارم... صورت زخمی اش و آن مشت گره خورده... می ایستم کنار دیوار و به خودم می پیچم.. وای از مشتهایش... اگر هزار بار دیگر هم زار بزنم انگار نزده ام... همه آن روز که بر گردنه تته ایستاده بودم از دور نگاه شان می کردم مقابل چشم هایم ایستاده است.. رستاخیز آن همه رنج... با خودم فکر می کنم.. نه.. دیگر حتی فکر هم نمی توانم بکنم... زیر لب می خوانم:
میهن!
کدام میهن؟!
خاکی که هر روز چندین بار می کشیم؟!....*

پ‌ن: بخشی از قطعه آزادی شیرکو بیکس


نظرات()   
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو