دوشنبه 23 اردیبهشت 1398  04:00 ب.ظ
توسط: نیلوفر

من از احوال شبیه این دو روزم بیزارم؛ از این التهاب اضطراب آوری که وسط سینه ام نشسته است؛ از این که نمی دانم مقصرم یا محق؛ از این که نمی دانم ترک کرده ام یا جا مانده ام... هر بار که در وضعیتی با این مختصات قرار می گیرم عهد می کنم که سمت هیچ رابطه ای نروم اما انگار زمان هربار حافظه ام را با خودش می برد. بیزارم از هر برزخی در رابطه که قلب آدمی را منجمد می کند. از بذر کینه ای که به وضوح احساس می کنم دارد در بستر جانم رشد می کند. تا میایی به برهوت بی آب و علف خودت خو بگیری، سر کله شان پیدا می شود و انقدر می آیند و می روند و پای معجزه زمان را به میان می کشند که حرکتت بدهند و کافی ست برسند به لحظه ای که تو هم راه بیفتی... همان لحظه پایان همه چیز است. چقدر مردم پر آزار شده ایم و من بیزارم از این آزار... کاش تا همیشه به اندازه یک قطره حضور داشته باشیم اما گند نزنیم به حتی همان یک قطره...


نظرات()   
   
دوشنبه 23 اردیبهشت 1398  07:41 ق.ظ
توسط: نیلوفر

اولش مثل تابلوی کوچه شماره چهارصد و بیست ونه هستیم که فقط به چشم مان می آید و نشانگر کوچه است؛ کمی که می گذرد شبیه شعبه شهروند سرکوچه چهارصد و بیست و نه می شویم که کم کم به یادش مانده که دو هفته یک بار چهارمغز می گیریم و یک روز در میان وینستون لایت. اما زمان که می گذرد موضوع تفاوت هایی پیدا می کند؛ همسایه می شویم.. همان همسایه ای که یک دیوار را با ما شریک است و همین یک دیوار یعنی که حیاط خانه اش شریک غم و شادی های ماست. از یک جایی به بعد نه باید و نه می شود که از کنار روابط به سادگی بگذریم، از همان جایی که به حیاط هم پنجره باز می کنیم و به حال خوب و بد هم تاثیر می گذاریم. حرف هامان، کلمه به کلمه؛ نگاه مان، آمد و شد مان و بزار بردارمان و این که پشت دیوار ما چه می گذرد مستقیم بر آن سوی دیوار شریک مان سایه می اندازد. هر چه دیوار او بلندتر شود سایه دلپذیرتری به حیاط ما می اندازد و هر چه کوتاه تر بشود عزت ما نیز کوتاه تر می شود.. یا باید سر برداریم و برویم دهکوره ای دور افتاده و به دور از هم روزگار بگذرانیم، یا اگر همسایه شدیم همسایگی یاد بگیریم. روابط بین آدم ها شمشیر دو لبه است؛ مبادا خیانت بکنیم به امانت همسایه...


نظرات()   
   
شنبه 21 اردیبهشت 1398  11:44 ق.ظ
توسط: نیلوفر

خب همیشه روزهای اول سخت است، حتی اگر به قدر کافی ناراحت باشی برای اینکه قدرت فاصله گرفتن در تو جمع بشود. این بار با دو جور چالش روبه رو هستم؛ دوم موضوع فاصله گرفتن است. اولی که مهم تر هم هست رویارویی با دنیایی نقطه ضعف است که حتی نمی دانم تا کجا درست است. از ادبیات و نگارش گرفته تا خورد و خوراک و پوشش و آمد و شد... دیگر حتی مطمئن نیستم ناراحتی هایم هم درست باشد. به تازگی از سفر برگشته ام، سفری بی سر و ته و بی نتیجه.. و عوض اینکه جانم زنده شده باشد پر از دردم. به هزار امید رفته بودم و احساس می کنم با هزار زخم برگشته ام. یا من اندازه این سفر نبودم یا سفر اندازه من نبود. که در هر دو صورتش هم باخت با من است. می دانم که تا چندین روز تصاویرش مقابل چشمانم خواهد ماند تا بیشتر متوجهم کند که یک غلط را هزار نفر هم که توجیح کنند باز هم غلط است.


نظرات()   
   
شنبه 7 اردیبهشت 1398  01:05 ب.ظ
توسط: نیلوفر

دنیا همین است؛ همین قدر پست و بی اعتبار. تا سقف آسمانش هم که ارزش بسازی، به هیچ بند است. دنیای آدمیزادی تلخ است؛ تلخ شده است، عینهو زهر مار. به مانند لیوان قهوه غلیظی که نیمه شب از شر هزار هیاهو سر می کشی. دنیا کوچک شده است؛ به قدر چهار طرف یک پایتخت زهوار در رفته، به درد نخور و از همه جا، جامانده.. اندازه تنگ نظری مردمانش که چهار قدم دورتر برایشان پشت کوه است! دیگر از آن محل امن و پاک خبری نیست، از مرزهایی که پر گهر بود.. از مردمی که شانه هاشان هم اندازه بود.. دنیا دیگر متعلق به همه نیست؛ تنها برای آن عده است که پشت کوه ها نیستند؛ آن ها که به پاشنه خودشان می چرخند و انگشت شان به سمت بقیه دراز است.. آن ها که به لحظه ای چشم می بندند بر آنچه از ارزش و اعتبار زنده است. دنیا محل آرامش نیست دیگر...
به طبیعت پناه ببرید؛
از این کالای به گزاف گران..
از مردمان صدای از دور خوشش...
و روح خود را از رنج ها تیمار کنید...


نظرات()   
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو