چهارشنبه 5 تیر 1398  04:31 ب.ظ
توسط: نیلوفر

1. در کشاکش از حال رفتن زیر دست مربی، برای باز کردن قفل زانوهایم به این فکر می کردم که تنها چیزی که مستحق مراقبت است جان من است و تنها چیزی که ارزشمند است هم اوست؛ به ویژه در مورد کسانی که خانه اول و آخر خودشان هستند و خودشان.
2. بعد از به هوش آمدن از زیر دست مربی! به این فکر می کردم دریچه ورود همه آسیب ها به جان من کسی بجز خود من نیست و تمام قصه های هزار و یک شبی که ساخته اند که نابودی آدمها را به گردن این و آن و همان و همین بیندازند بی شک مشتی خزعبل و اباطیل بیش نبوده است.
3. به هنگام دوباره ایستادن، ولو بر زانویی که به قامتم می لرزید شهادت دادم که آن منجی موعود، آن نجات دهنده توانا، آن صبور قادر، تنها و تنها منِ ماست که قدرت هر برد و البته هر باختی را دارد. تنها به این مانده که چه را بخواهد و کجا برود...


نظرات()   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic