پنجشنبه 28 آذر 1398  10:28 ب.ظ
توسط: نیلوفر

امروز که به بهانه پیدا کردن پلاک طلای خواهر جان که نزد من امانت بود تمام اتاق را به هم زدم، چرخیدم و چرخیدم و دوباره گرفتار هچل خودم شدم. بماند که خدا رو شکر پلاک را همان دو سال قبل به دستش رسانده بودم و حداقل در امانت داری روسفید درآمدم اما گرفتار چرا و اما و اگرهای خودم شدم... از همان ابتدا خوف کردم که باید بروم سر کمد و قفسه هایی که مدت زیادی بود سراغشان نرفته بودم انگاری که بدانم آنجا کلی خرت و پرت هست که باید دور ریخته شود و مدت ها ست خاک می خورد و فضا اشغال کرده است. اما چاره ای نبود کمد ها باز شد کتابخانه تخلیه شد قفسه ها خالی شد و من ماندم وسط کلی کاغذ و جزوه و سی دی و قلم خودکار و عکس و تابلو و چه و چه و هزار سوال که چرا باید تا امروز نگه شان داشته باشم؟؟ یک زندگی با این همه دنباله ی اضافه به چه کار من و بشریت خواهد آمد؟؟ درست همان لحظه از صمیم قلب دلم خواست همه چیز را دور بریزم -نه حتی دیوار یا چه- فقط دور بریزم، اتاق خالی بشود و تنها و تنها اقلام ضروری را تهیه کنم. وسایلی که هیچ رنگی و هیچ شباهتی به قبلی ها نداشته باشد. مطمئن بودم که این حد از انزجار نه از سر فرار از خود، که از بی تعلقی ست به آنچه که وجود دارد. انگار دیگر رابطه ای بین مان برقرار نیست و برای منی که باور دارم اشیا و وسایلی که به هر ترتیب و عنوانی سر راهمان قرار می گیرند جان می یابند، این انزجار یعنی فاجعه. یعنی فاتحه محیط خوانده ست و باید هرچه سریع تر نجاتش داد پیش از اینکه خاک بیشتری بخورد.
اما موضوع بغرنج دیگری هم وجود دارد که بیش از هر چیزی نگرانم می کند: چطور ممکن است بخاطر نیاورم که پلاک طلای امانت خواهرجان را دو سال پیش در استامبول تحویلش داده ام...؟!!


نظرات()   
   
پنجشنبه 14 آذر 1398  08:39 ب.ظ
توسط: نیلوفر

دوستی داشتم -نه دوست پسری- یال و کوپالش چنین و چنان؛ یک روزی صبح، از آن صبح هایی که همه مان داریم، آرامیم و مثل بقیه صبح هایمان نیستیم، تماس گرفت که چون اغلب صبحگاه ها مثلا حال و احوال کند، و بی مقدمه چون کشیدن تیغ تیزی عنوان کرد که: ببین! من واقعا حوصله ندارم زنگ بزنم و من سوال بپرسم و تو جواب بدی!!! و عصر یک روز دیگری، از آن عصرهایی که قلبت به اندازه همه بشریت سنگین است تماس گرفت که مثلاً حال و احوال کند، و بی مقدمه چون پاشیدن جامی اسید عنوان کرد اگه یه بار دیگه که با من حرف می زنی گریه کنی دهنت رو سرویس می کنم ها!!! و یک شبی از آن شب ها که هیچ مرگی ت نیست و مثل همه شب های دست به قلم است، به مانند خنجری که از سینه ات بیرون بکشند و دوباره سرجایش بگذارند عنوان کرد: مرده شور چیز و شعر نویسی هات رو ببره! طبق معمول خر و الاغ نویسی که همش ناامیدی و بدبختی هستن...
به خودمان آمدیم دیدیم حرمت مان هم مثل کادوی تولد مان کنار به درد نخور هاست و طرف چون هفت سر دشمن، کمر بسته که یک شب که هیچ، یک سال مان را خراب کند در عوض اینکه برویم یاد بگیریم و خودمان را اصلاح کنیم!!
چند دقیقه سکوت کردم و با خودم فکر کردم این چه معاشرتی ست... چه مدلی از رفاقت است؟! بعد از ماه ها مقدمه و اصرار شکل می گیرد و در ادامه کوتاهی می گندد... البته که جوابی برای نه فقط این سوال که سیل زیادی از مسائل انسانی امروز وجود ندارد و یک نیمه شبی از آن نیمه شب ها که روح به جان مان می دمد خودم را به آب گرم سپردم و با خودم فکر کردم چه کسی می داند که من از خاکستر خویش برخاسته ام... که تنهایی و عزت نفس آنقدر مرا قوی کرده که آدم ها و روابط را درست در محل بزنگاهِ احترام، ترک کنم و بگذرم بی آنکه به پشت سرم نگاهی بیندازم... که به هر قیمتی نمانم و با هر کسی نمانم...


نظرات()   
   
پنجشنبه 14 آذر 1398  06:57 ب.ظ
توسط: نیلوفر


ناخن هایم یکی در میان و پشت سر هم شکسته اند؛ انگار که همدیگر را خبر کرده باشند و پشت سر اولی بقیه هم شکسته باشند! به شدت خسته ام و به انگشتانم نگاه می کنم که با ناخن کوتاه به نظرم چه عجیب شده اند.. حتی به سال هایی که ساز می زدم و ناخن هایم را از ته می گرفتم هم شبیه نیستند.. ساز مهجورم در سکوت گوشه اتاق نگاهم می کند..چه دلم برای روزهای با هم بودن مان تنگ می شود.. سال هایی که بین مان نُت ها حرف اول را می زدند.. اتاقم پر شده است از کارهای ناتمام این روزها؛ و من دارم تکه های ذهنم را از همه جا پس می گیرم بلکه بتوانم قبل از هر اتفاقی بار دیگر این چهل تکه را به هم ببافم... کسی نیست جز من و کسی نخواهد توانست جز من... 



  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
سه شنبه 12 آذر 1398  08:56 ب.ظ
توسط: نیلوفر

دوستی در پیام ناشناس برایم نوشته زندگی طوری شده که هم تنهایی اذیتت می کنه هم حضور آدم ها در کنارت.. و بگذارید در کنار تصدیق این درددل، نکته ای را هم بگویم که اگر اوضاع به چنین تنگنایی رسیده مسبب و مسئول اصلی کسی جز ما نیست؛ اگر به هر رابطه ای وارد نشویم و هر رابطه ای را نپذیریم، اگر در روابط مان مراقب رفتار و کلمات مان باشیم، اگر بودن مان در کنار هم مثل نگه داشتن گلدان کوچک پشت پنجره باشد که پیوسته باید مراقب آب و دان ش بود و به سر و کله اش دست کشید، اگر هم آمدن بلد بودیم و هم رفتن نیز، که روابط تبدیل نمی شد به جهنم... که همه مان حتی در این اسارتگاه که وطن نامیده ایم هم حال مان خوب بود.. که هر روز عده ای مان قصد رفتن نمی کرد... 

درست گفت آن مرحوم که گفت: از ماست که بر ماست و امروز تن مان سراسر زخم است و دردواره... 



  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
دوشنبه 11 آذر 1398  08:54 ب.ظ
توسط: نیلوفر

به آقای ر با تعجب می گویم اسم دختر مهندس گاف، فلان اسم است! از آن اسم هایی که علی رغم اینکه به الف ختم می شود اما زیباست. می گویم نشنیده بودم چنین اسمی!! و در حالی که جواب می دهد اسم دختر مهندس ح هم همین است روبه پنجره برمی گردم و تعجب بزرگترِ اینکه چطور اسمی آنقدر کم، توی یک وجب جا دوبار استفاده شده، به همراه سایر آشفتگی های ذهنم در زیبایی باران پشت پنجره محو می شود.. زیر لب می گویم تهران هم امشب قرار است ببارد و بعد با خودم فکر می کنم دو هفته بعد در تهران آزادم و در دل دعا می کنم موش کوچک توی سالن جلسات در دام چسب پشت در نیفتد و چشم هایم را می بندم...

امان از وقتی که باران ببارد و آدم چشم هایش را ببندد... باید برای هر قطره ای که می بارد یک بار در دل به خودت بگویی قوی باش دختر.. بگویی عزت نفس است که قدرت می آورد، نه حتی دوست داشتنت؛ و بعد به ازای هر قطره باران به دوست داشتن مردم زمانه بخندی... به مردمی که حتی حرمت قلب خودشان را هم نگه نمی دارند...


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 14 آذر 1398
نظرات()   
   
شنبه 9 آذر 1398  08:51 ب.ظ
توسط: نیلوفر

به فاصله چند متر نشسته ام وسط بلوط های زیبا و چوب های خشک شده را نگاه می کنم که با شعله های آتش می رقصند.. دنیا در آن سوی هرم آتش و سرخوشی دم عصر آذر ماهی، مات و لرزان است در دامن زاگرس؛ قلبم کف دستم می زند از آنچه گذشته است بین ما... چه غریبه ام با آن سوی آتش.. چه سخت و بعید گذشته است این سوی آتش... چیزهایی از عمق چشم هایم می غلتند و فرو می افتند و من چه ناشیانه دردم را می اندازم گردن دود و آتش... سرم را پایین می اندازم بلکه روزهای رفته دست از هجوم بی رحمشان بردارند و ترکم کنند؛ و من نیز نه تنها 'از این در وطن خویش غریب' که رها بشوم از این در جمع دوستان قدیم غریب... صدای ترکه های درونم چه به شعله های آتش می آید.. ترکه های به تازگی خشک شده.. 

سرد شده... هوا سرد شده است... وقتش رسیده بار دیگر 'ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد'....


نظرات()   
   
جمعه 8 آذر 1398  08:48 ب.ظ
توسط: نیلوفر

هی ساعت را نگاه می کنم، هی هنوز سر شب است؛ و من هی به نظرم می آید باید نیمی از شب رفته باشد. باید وقت دوباره خوابیدن باشد. وقت آنکه دوباره چشم هایم را بر روی همه چیز ببندم. نه از سر دردی که دارد بندهای تنم را از هم باز می کند، نه از گوش دردی که هنوز یک هفته از خوب شدنش نگذشته و دوباره برگشته، نه از دردی که میرود می گردد و هنوز چند ساعت نگذشته هی دوباره به درونی ترین نقطه قفسه سینه ام برمی گردد؛ نه... که از درد خاکی که در آن نه جای ماندن است و نه پای رفتن.. از درد آن همه جوانی که غرق خون افتادند وسط خیابان ها... من یا لابه لای سازه های غول واره صنعت به خودم می پیچیدم یا اتاق آخر طبقه بالا؛ حتی آنقدر دل نداشتم که فیلم ها را درست ببینم و جلوی فروریختنم را بگیرم و آبان هزار نفر چون مرا برد که برد.. هنوز همه چیز همان است که بود اما انگار که کسی در ما تعادلش را از دست داده است... انگاری که درون مان شده باشد دارلمجانین و دیوانگان به در و دیوار قفس می کوبند... 


نظرات()   
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو