زندگی طبق معمول Telegram chanal:lifeasusual Instagram: Neli.motaee twitter:Nelimotaee آدرس اولین خانه مجازی من: http://loto.persianblog.ir/ http://lilie.mihanblog.com 2020-04-04T02:14:53+01:00 text/html 2020-01-15T18:06:48+01:00 lilie.mihanblog.com نیلوفر مرثیه http://lilie.mihanblog.com/post/432 <div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Koodak; font-size: medium;">بماند برای روزی که تمام تعلل هایم به یکباره و دردناک تمام شد و رفتن شد تنها راه مانده. روزی که ده سال قطره قطره خونم را در آوارگی صنعت کشیدن و به جام ظلم نه فقط علیه زنان که علیه بشر ریختن، در برابرش ناچیز شد. روزی که تجاوزهای ریز و درشت به جایگاه زنانه ام کنارش خوار آمد. روزی که غم خاکم، قومم، خونم، سینه تبارم مقابل تمام جنگ ها، به پایش کوچک شد... برای روزی که&nbsp; درد نان و جان و هوا و آدم کمترین شد و سال ها انزوا، ظلم، سکوت و حبس به قامت دردش خم آمد...&nbsp;</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Koodak; font-size: medium;">بماند برای روزی از پس چهل سالگی بی آبرویشان؛ که زمین به خود لرزید و آسمان سیل خون بارید... روزی از پس </span><span style="font-family: Mihan-Koodak; font-size: medium;">فریب سانچی و نیرنگ پلاسکو.. سال وقیح به یغما رفتن و به یغما سپردن آب و خاک و نان و نفت... روزی از پس&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Koodak; font-size: medium;">سال کولبران شهید و مشت یخ زده فرهاد.. که آهم از مشت های فرهاد.. بماند برای روزی خونین از پس قربانی کردن سردار به قیمت هیچ.. از پس تن های بی جان زیر دست و پای حماقت... از پس صورت های سیاه زیر آوار معدن و قعر دره های سوخته... بماند برای&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Koodak; font-size: medium;">روزی که پدر ملت، پدرخوانده از آب در آمد و فرمان تیر داد و کراحت لوله تفنگ از پس چادر به نماز ایستاد... روزی از پی فریب انتقام از گلوی دریده دختران بی قلب به عوض برادری... روزی از پس&nbsp;</span><span style="font-family: Mihan-Koodak; font-size: medium;">آبان خونین و دی مرگ بار..&nbsp;</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Koodak; font-size: medium;">بماند برای فقط همان یک روز...برای آن چهارشنبه سرد، برای این زمستان سیاه و این سال شوم..</span><span style="font-family: Mihan-Koodak; font-size: medium;">&nbsp;برای این جنایت بی شرم.. برای صد و هفتاد و شش بی گناه پرپر.. برای قلب های خونین بجا مانده از یادگارشان.. برای دیوانگی پشت سر از دست رفتن آن لشکر فرهیخته و آن جنابان پاک... برای آرزوهای بی فرجام و بی پناهان بی پایان.. برای همان یک روز که همه چیز در بغض و اشک و فریاد تجلی یافت.. برای همان یک روزی که پیرهای قدیم و جوانان جدید را به بی آدمیتی پرورش دادند و برادر به جان برادر انداختند.. برای ایستادگی مقابل باتوم و اشک آور و خون... بماند فقط برای همان یک روز...&nbsp;</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Koodak; font-size: medium;">به نام خون</span></div> text/html 2020-01-13T17:33:31+01:00 lilie.mihanblog.com نیلوفر به نام خون http://lilie.mihanblog.com/post/431 <div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Koodak;"><font size="3">پیشنهاد دوستانم را برای گلگشت در جمعه های زمستان با یک قرار شبانه ی سینما عوض کردیم که در خانه با مادرم بمانم و با پدرم. که با مادرم سر مزار رفتیم و برای رفتگان مان فاتحه خواندیم و به حرمت این سال ها که مفهوم مرگ برای هر دومان ملموس تر شده اشک ریختیم و خندیدیم. با پدرم گلدان ها را عوض کردیم و گلکاری کردیم و هیچ کدام شان هم خراب نشد! و همچنان معتقدم یک تکه چوب خشک هم با دست بابا جوانه می زند.. خانوادگی رفتیم مهمانی دایی کوچیکه و شب با بچه ها کلی به ساخت مزخرف جهان با من برقص خندیدیم... و درست در حالی که داشتم برای بازگشتن به زندگی، برای بیشتر مراقبت از خودم و نزدیکانم و چند دم بهتر نفس کشیدن برنامه ریزی می کردم، پرده ها افتاد و آخرین جنایت کثیف چهل سالگی شان عیان شد به قیمت پرپر شدن صد و هفتاد و شش تن و جان بیگناه... من ماندم وسط این خاک و آن خون... و به ناگهان هرم فرو ریختن چیزی سخت در درونم با صدایی مهیب پیچید.. چشم باز کردم و دیدم دیگر آنی نیستیم که پیش از آخرین جنایت بودیم...</font></span></div> text/html 2020-01-13T17:30:09+01:00 lilie.mihanblog.com نیلوفر بازی خوردگان http://lilie.mihanblog.com/post/430 <div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Koodak" size="3"><span style="color: rgb(34, 34, 34);">می دانید؛ نه تنها اینجا صاحب ندارد، بلکه دنیا صاحب ندارد. یک روزی -که خیلی شبیه این روزهاست- چشم باز می کنیم و می بینیم بازی خورده ایم. که صد جنایت پشت پرده، هزار جنایت روی پرده را لابه لای تاریخ گم و</span><span style="color: rgb(34, 34, 34);">&nbsp;گ</span></font><span style="color: rgb(34, 34, 34); font-family: Mihan-Koodak; font-size: medium;">ور می کند. یک روزی چشم باز می کنیم و می بینیم سرمان از تمام تناقضات عجایب و قرایبی که این چند سال اخیر، به ویژه چند ماه اخیر دیده ایم ترکیده و حکایت مان شده است حکایت آن زن بینای داستان کوری... این روزها که جنایات سال های اخیر، با همان سرعتی که از آن می گریزیم به سمت مان می آید، با خودم فکر می کنم ما، ملتی بیش از هر جا بازی خورده و زمینِ مهجور، صحن کثیف ترین بازی...</span></div><font face="Mihan-Koodak" size="3"><div style="text-align: justify;"><span style="color: rgb(34, 34, 34);">تاریخ از ما چه خواهد نوشت....؟</span></div></font> text/html 2019-12-27T15:02:09+01:00 lilie.mihanblog.com نیلوفر میهن http://lilie.mihanblog.com/post/427 <div style="text-align: justify;"><span style="color: rgb(34, 34, 34); font-family: Mihan-Koodak; font-size: medium;">صدای چکمه های زن تمام طول کوچه توی گوشم بود و من احساس می کردم تمام مردم شهر دنبالم می کنند. احساس می کردم همهمه زیر پوست این سرزمین خاموش پشت سرم می دود... جعبه سیاه سانچی خیلی تصادفی! درست همزمان با شکایت خانواده هایی که ادعا دارند پیام هایی از زنده بودن ملوانان دریافت کرده اند باز و حتی منتشر شده است.. سیاه ترین جعبه که صدای یا ابالفضل آن مردان بی گناه را در لحظه برخورد با خود دارد... آن لحظه هایی که تلاش می کنند پیامی بفرستند و ناامیدی آن ساعت سیاه که یکی شان می گوید “دیگه خورد... دیگه فایده نداره...” تمام سرم پر است از صدای چکمه های زن و احساس می کنم لشکری دنبالم می کند از ارواح هزاران نفری که کمتر از چهل روز پیش کشته شده اند... نمی توانم چشم هایم را ببندم که داغ فرهاد از داغ هزار لشکر سخت تر است.. برای بار چندم احساس می کنم باید بالا بیاورم.. فشار زیادی قلبم و گلویم را به هم فشرده است و احساس می کنم تحمل این آخری را ندارم... صورت زخمی اش و آن مشت گره خورده... می ایستم کنار دیوار و به خودم می پیچم.. وای از مشتهایش... اگر هزار بار دیگر هم زار بزنم انگار نزده ام... همه آن روز که بر گردنه تته ایستاده بودم از دور نگاه شان می کردم مقابل چشم هایم ایستاده است.. رستاخیز آن همه رنج... با خودم فکر می کنم.. نه.. دیگر حتی فکر هم نمی توانم بکنم... زیر لب می خوانم:</span></div><font face="Mihan-Koodak" size="3"><span style="color: rgb(34, 34, 34);"><div style="text-align: justify;">میهن!</div></span><span style="color: rgb(34, 34, 34);"><div style="text-align: justify;">کدام میهن؟!</div></span><span style="color: rgb(34, 34, 34);"><div style="text-align: justify;">خاکی که هر روز چندین بار می کشیم؟!....*</div><div style="text-align: justify;"><br></div></span><span style="color: rgb(34, 34, 34);"><div style="text-align: justify;">پ‌ن: بخشی از قطعه آزادی شیرکو بیکس</div></span></font> text/html 2019-12-19T18:58:37+01:00 lilie.mihanblog.com نیلوفر شهر گم ها و گورها http://lilie.mihanblog.com/post/425 <div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Koodak" size="3">امروز که به بهانه پیدا کردن پلاک طلای خواهر جان که نزد من امانت بود تمام اتاق را به هم زدم، چرخیدم و چرخیدم و دوباره گرفتار هچل خودم شدم. بماند که خدا رو شکر پلاک را همان دو سال قبل به دستش رسانده بودم و حداقل در امانت داری روسفید درآمدم اما گرفتار چرا و اما و اگرهای خودم شدم... از همان ابتدا خوف کردم که باید بروم سر کمد و قفسه هایی که مدت زیادی بود سراغشان نرفته بودم انگاری که بدانم آنجا کلی خرت و پرت هست که باید دور ریخته شود و مدت ها ست خاک می خورد و فضا اشغال کرده است. اما چاره ای نبود کمد ها باز شد کتابخانه تخلیه شد قفسه ها خالی شد و من ماندم وسط کلی کاغذ و جزوه و سی دی و قلم خودکار و عکس و تابلو و چه و چه و هزار سوال که چرا باید تا امروز نگه شان داشته باشم؟؟ یک زندگی با این همه دنباله ی اضافه به چه کار من و بشریت خواهد آمد؟؟ درست همان لحظه از صمیم قلب دلم خواست همه چیز را دور بریزم -نه حتی دیوار یا چه- فقط دور بریزم، اتاق خالی بشود و تنها و تنها اقلام ضروری را تهیه کنم. وسایلی که هیچ رنگی و هیچ شباهتی به قبلی ها نداشته باشد. مطمئن بودم که این حد از انزجار نه از سر فرار از خود، که از بی تعلقی ست به آنچه که وجود دارد. انگار دیگر رابطه ای بین مان برقرار نیست و برای منی که باور دارم اشیا و وسایلی که به هر ترتیب و عنوانی سر راهمان قرار می گیرند جان می یابند، این انزجار یعنی فاجعه. یعنی فاتحه محیط خوانده ست و باید هرچه سریع تر نجاتش داد پیش از اینکه خاک بیشتری بخورد.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Koodak" size="3">اما موضوع بغرنج دیگری هم وجود دارد که بیش از هر چیزی نگرانم می کند: چطور ممکن است بخاطر نیاورم که پلاک طلای امانت خواهرجان را دو سال پیش در استامبول تحویلش داده ام...؟!!</font></div> text/html 2019-12-05T17:09:57+01:00 lilie.mihanblog.com نیلوفر دوست نماها http://lilie.mihanblog.com/post/419 <div style="text-align: justify; color: rgb(34, 34, 34);"><font face="Mihan-Koodak" style="" size="3">دوستی داشتم -نه دوست پسری- یال و کوپالش چنین و چنان؛ یک روزی صبح، از آن صبح هایی که همه مان داریم، آرامیم و مثل بقیه صبح هایمان نیستیم، تماس گرفت که چون اغلب صبحگاه ها مثلا حال و احوال کند، و بی مقدمه چون کشیدن تیغ تیزی عنوان کرد که: ببین! من واقعا حوصله ندارم زنگ بزنم و من سوال بپرسم و تو جواب بدی!!! و عصر یک روز دیگری، از آن عصرهایی که قلبت به اندازه همه بشریت سنگین است تماس گرفت که مثلاً حال و احوال کند، و بی مقدمه چون پاشیدن جامی اسید عنوان کرد اگه یه بار دیگه که با من حرف می زنی گریه کنی دهنت رو سرویس می کنم ها!!! و یک شبی از آن شب ها که هیچ مرگی ت نیست و مثل همه شب های دست به قلم است، به مانند خنجری که از سینه ات بیرون بکشند و دوباره سرجایش بگذارند عنوان کرد: مرده شور چیز و شعر نویسی هات رو ببره! طبق معمول خر و الاغ نویسی که همش ناامیدی و بدبختی هستن...</font></div><div style="text-align: justify; color: rgb(34, 34, 34);"><font face="Mihan-Koodak" size="3">به خودمان آمدیم دیدیم حرمت مان هم مثل کادوی تولد مان کنار به درد نخور هاست و طرف چون هفت سر دشمن، کمر بسته که یک شب که هیچ، یک سال مان را خراب کند در عوض اینکه برویم یاد بگیریم و خودمان را اصلاح کنیم!!</font></div><div style="text-align: justify; color: rgb(34, 34, 34);"><font face="Mihan-Koodak" style="" size="3">چند دقیقه سکوت کردم و با خودم فکر کردم این چه معاشرتی ست... چه مدلی از رفاقت است؟! بعد از ماه ها مقدمه و اصرار شکل می گیرد و در ادامه کوتاهی می گندد... البته که جوابی برای نه فقط این سوال که سیل زیادی از مسائل انسانی امروز وجود ندارد و یک نیمه شبی از آن نیمه شب ها که روح به جان مان می دمد خودم را به آب گرم سپردم و با خودم فکر کردم چه کسی می داند که من از خاکستر خویش برخاسته ام... که تنهایی و عزت نفس آنقدر مرا قوی کرده که آدم ها و روابط را درست در محل بزنگاهِ احترام، ترک کنم و بگذرم بی آنکه به پشت سرم نگاهی بیندازم... که به هر قیمتی نمانم و با هر کسی نمانم...</font></div> text/html 2019-12-05T15:27:12+01:00 lilie.mihanblog.com نیلوفر چهل تکه http://lilie.mihanblog.com/post/424 <div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Koodak" size="3"><br></font></div><div><p dir="rtl" style="text-align: justify; color: rgb(34, 34, 34); margin: 0px; font-stretch: normal; line-height: normal;"><font face="Mihan-Koodak" size="3">ناخن هایم یکی در میان و پشت سر هم شکسته اند؛ انگار که همدیگر را خبر کرده باشند و پشت سر اولی بقیه هم شکسته باشند! به شدت خسته ام و به انگشتانم نگاه می کنم که با ناخن کوتاه به نظرم چه عجیب شده اند.. حتی به سال هایی که ساز می زدم و ناخن هایم را از ته می گرفتم هم شبیه نیستند.. ساز مهجورم در سکوت گوشه اتاق نگاهم می کند..چه دلم برای روزهای با هم بودن مان تنگ می شود.. سال هایی که بین مان نُت ها حرف اول را می زدند.. اتاقم پر شده است از کارهای ناتمام این روزها؛ و من دارم تکه های ذهنم را از همه جا پس می گیرم بلکه بتوانم قبل از هر اتفاقی بار دیگر این چهل تکه را به هم ببافم... کسی نیست جز من و کسی نخواهد توانست جز من...&nbsp;</font></p></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: &quot;.SFUI-Regular&quot;;"><br></span></div> text/html 2019-12-03T17:26:08+01:00 lilie.mihanblog.com نیلوفر از ماست که ... http://lilie.mihanblog.com/post/423 <p dir="rtl" style="text-align: justify; color: rgb(34, 34, 34); margin: 0px; font-stretch: normal; line-height: normal;"><font face="Mihan-Koodak" style="" size="3">دوستی در پیام ناشناس برایم نوشته زندگی طوری شده که هم تنهایی اذیتت می کنه هم حضور آدم ها در کنارت.. و بگذارید در کنار تصدیق این درددل، نکته ای را هم بگویم که اگر اوضاع به چنین تنگنایی رسیده مسبب و مسئول اصلی کسی جز ما نیست؛ اگر به هر رابطه ای وارد نشویم و هر رابطه ای را نپذیریم، اگر در روابط مان مراقب رفتار و کلمات مان باشیم، اگر بودن مان در کنار هم مثل نگه داشتن گلدان کوچک پشت پنجره باشد که پیوسته باید مراقب آب و دان ش بود و به سر و کله اش دست کشید، اگر هم آمدن بلد بودیم و هم رفتن نیز، که روابط تبدیل نمی شد به جهنم... که همه مان حتی در این اسارتگاه که وطن نامیده ایم هم حال مان خوب بود.. که هر روز عده ای مان قصد رفتن نمی کرد...&nbsp;</font></p><p dir="rtl" style="text-align: justify; color: rgb(34, 34, 34); margin: 0px; font-stretch: normal; line-height: normal;"><font face="Mihan-Koodak" size="3">درست گفت آن مرحوم که گفت: از ماست که بر ماست و امروز تن مان سراسر زخم است و دردواره...&nbsp;</font></p><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: &quot;.SFUI-Regular&quot;;"><br></span></div> text/html 2019-12-02T17:24:51+01:00 lilie.mihanblog.com نیلوفر احساسات بی احترام http://lilie.mihanblog.com/post/422 <div style="text-align: justify;"><span style="color: rgb(34, 34, 34);"><font face="Mihan-Koodak" style="" size="3">به آقای ر با تعجب می گویم اسم دختر مهندس گاف، فلان اسم است! از آن اسم هایی که علی رغم اینکه به الف ختم می شود اما زیباست. می گویم نشنیده بودم چنین اسمی!! و در حالی که جواب می دهد اسم دختر مهندس ح هم همین است روبه پنجره برمی گردم و تعجب بزرگترِ اینکه چطور اسمی آنقدر کم، توی یک وجب جا دوبار استفاده شده، به همراه سایر آشفتگی های ذهنم در زیبایی باران پشت پنجره محو می شود.. زیر لب می گویم تهران هم امشب قرار است ببارد و بعد با خودم فکر می کنم دو هفته بعد در تهران آزادم و در دل دعا می کنم موش کوچک توی سالن جلسات در دام چسب پشت در نیفتد و چشم هایم را می بندم...</font></span></div><div><p dir="rtl" style="text-align: justify; color: rgb(34, 34, 34); margin: 0px; font-stretch: normal; line-height: normal;"><font face="Mihan-Koodak" style="" size="3">امان از وقتی که باران ببارد و آدم چشم هایش را ببندد... باید برای هر قطره ای که می بارد یک بار در دل به خودت بگویی قوی باش دختر.. بگویی عزت نفس است که قدرت می آورد، نه حتی دوست داشتنت؛ و بعد به ازای هر قطره باران به دوست داشتن مردم زمانه بخندی... به مردمی که حتی حرمت قلب خودشان را هم نگه نمی دارند...</font></p></div> text/html 2019-11-30T17:21:34+01:00 lilie.mihanblog.com نیلوفر قدیم و غریب http://lilie.mihanblog.com/post/421 <div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Koodak; font-size: medium; color: rgb(34, 34, 34);">به فاصله چند متر نشسته ام وسط بلوط های زیبا و چوب های خشک شده را نگاه می کنم که با شعله های آتش می رقصند.. دنیا در آن سوی هرم آتش و سرخوشی دم عصر آذر ماهی، مات و لرزان است در دامن زاگرس؛ قلبم کف دستم می زند از آنچه گذشته است بین ما... چه غریبه ام با آن سوی آتش.. چه سخت و بعید گذشته است این سوی آتش... چیزهایی از عمق چشم هایم می غلتند و فرو می افتند و من چه ناشیانه دردم را می اندازم گردن دود و آتش... سرم را پایین می اندازم بلکه روزهای رفته دست از هجوم بی رحمشان بردارند و ترکم کنند؛ و من نیز نه تنها 'از این در وطن خویش غریب' که رها بشوم از این در جمع دوستان قدیم غریب... صدای ترکه های درونم چه به شعله های آتش می آید.. ترکه های به تازگی خشک شده..&nbsp;</span></div><div><p dir="rtl" style="text-align: justify; color: rgb(34, 34, 34); margin: 0px; font-stretch: normal; line-height: normal;"><font face="Mihan-Koodak" style="" size="3">سرد شده... هوا سرد شده است... وقتش رسیده بار دیگر 'ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد'....</font></p></div> text/html 2019-11-29T17:18:55+01:00 lilie.mihanblog.com نیلوفر دیوانگان http://lilie.mihanblog.com/post/420 <div><div style="text-align: justify;"><span style="color: rgb(34, 34, 34); font-family: Mihan-Koodak; font-size: medium;">هی ساعت را نگاه می کنم، هی هنوز سر شب است؛ و من هی به نظرم می آید باید نیمی از شب رفته باشد. باید وقت دوباره خوابیدن باشد. وقت آنکه دوباره چشم هایم را بر روی همه چیز ببندم. نه از سر دردی که دارد بندهای تنم را از هم باز می کند، نه از گوش دردی که هنوز یک هفته از خوب شدنش نگذشته و دوباره برگشته، نه از دردی که میرود می گردد و هنوز چند ساعت نگذشته هی دوباره به درونی ترین نقطه قفسه سینه ام برمی گردد؛ نه... که از درد خاکی که در آن نه جای ماندن است و نه پای رفتن.. از درد آن همه جوانی که غرق خون افتادند وسط خیابان ها... من یا لابه لای سازه های غول واره صنعت به خودم می پیچیدم یا اتاق آخر طبقه بالا؛ حتی آنقدر دل نداشتم که فیلم ها را درست ببینم و جلوی فروریختنم را بگیرم و آبان هزار نفر چون مرا برد که برد.. هنوز همه چیز همان است که بود اما انگار که کسی در ما تعادلش را از دست داده است... انگاری که درون مان شده باشد دارلمجانین و دیوانگان به در و دیوار قفس می کوبند...&nbsp;</span></div></div> text/html 2019-11-15T16:40:38+01:00 lilie.mihanblog.com نیلوفر قتل بدون دخالت دست http://lilie.mihanblog.com/post/417 <div style="text-align: justify;"><font size="3" face="Mihan-Koodak">خب من در حالی که خالی از احساس امنیت برای ماندن در وطن خودم از کنار پری هیتر رد می شدم، برای اولین بار یکی از هزاران کفتر چاهی را که در سایت ما زندگی می کنند،&nbsp;</font><span style="font-family: Mihan-Koodak; font-size: medium;">دیدم</span><font size="3" face="Mihan-Koodak">&nbsp;</font><span style="font-family: Mihan-Koodak; font-size: medium;">در حالی که خواب بود!!</span><span style="font-family: Mihan-Koodak; font-size: medium;">&nbsp;گذشته از اینکه انگار نه انگار که اینجا صنعتی ست با انواع آسیب ها، درست وسط راه! بی آنکه از گذر ما تکانی بخورد.. به این فکر می کردم که اگر دوبال خوشرنگ مثل او داشته باشم می مانم؟ اینچنین در خواب عمیق... به این فکر می کردم برای باز شدن دو بالم چقدر کار دارم و کمی بعد با مرور حداقل یک سال اخیر به این نتیجه رسیدم که در واقع چقدر کار ندارم، توان و قدرتی بایدم که به جای همه نبودن ها و نداشتن ها پشتم را بگیرد تا بال باز کنم. بعد به مقصد نرسیده به این نتیجه رسیدم مردم سرزمینم هیچکدام شان هیچ کس را ندارند بجز خودشان... و کلید که به در انداختم تصویر کفتر در خواب را عقب زدم و تصویر سرزمینی که به تاراج غیر مردمم رفته است را هم.. سرزمینی که انگاری از آن ما نیست و به قول الهام تک تک مان را در خانه هامان کشتند... بدون دخالت دست...&nbsp;<br>بر من و شاید هم بر ما، لازم است که همه چیز را از تن و جان مان بریزانیم و راه بیفتیم دنبال آن قدرت خودی که پشت مان را بگیرد...</span></div> text/html 2019-11-13T16:26:50+01:00 lilie.mihanblog.com نیلوفر ترک http://lilie.mihanblog.com/post/416 <div style="text-align: justify;"><font size="3" face="Mihan-Koodak">اولین روز پاکی با قدرت سپری شد! این روزها درست مثل اولین روزهای ترک کردن است. البته که ترک کردن موضوعات مختلف، ماهیت مشابهی دارد و یک فرآیند مغزی مشابه رخ می دهد؛ لذا اولین روز پاکی با قدرت سپری شد. در گفتگوی ذهنی که البته با صدای بلند در پیاده روی امروز صبح در مسیر بلوار سیمان داشتم، کلمه "هِرّی" به تعداد بیشتر و با تشدید محکم تری تکرار شد و احساس قدرت را در من نهادینه تر کرد! در کتاب عادات اتمی که این روزها سعی می کنم به هر ترتیبی بخوانم و به کارش بگیرم یک جمله ای هست که به شدت به دلم نشسته و به نظرم بتواند کمک حالم باشد؛ نوشته هر چیزی را که می خواهید و هر نتیجه ای را که به دنبالش هستید، شبیه کسی باشید که آن را دارد و به آن رسیده است. امروز که قدم هایم را نمی دانم از سر حرص یا هر چیز دیگری، محکم به زمین می گذاشتم به خودم یادآوری می کردم شبیه کسی باش که از این روزها گذشته است...&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="3" face="Mihan-Koodak">و امروز در اولین روز پاکی قوی هستم.</font></div> text/html 2019-11-11T15:55:41+01:00 lilie.mihanblog.com نیلوفر منیّت http://lilie.mihanblog.com/post/415 <div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Koodak; font-size: medium;">می دانید نقطه شکست روابط مان کجاست؟! می دانید کدام ضربه تُنگ ظریف رابطه ها را از هم می شکند؟&nbsp;</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Koodak; font-size: medium;">بله؛ قدیمی ها هم همیشه گفته اند.. همان جا که "من" شکل می گیرد. انگاری که سنگی بیفتد و به صدای ظریفی، شیشه ای بشکند. "من" که شکل گرفت نه گوش مان صداهای سخن دوست را می شنود و نه چشم مان آنچه را می بیند که روزی دیده بود. اسمش را می گذاریم گذر زمان! اسمش را می گذاریم غبار روزگار! اما کور خوانده ایم. آتش به پا کرده ایم و خودمان خبر نداریم تا وقتی شعله بکشد..&nbsp;</span></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Koodak; font-size: medium;">امان از جان سوخته...</span></div> text/html 2019-11-08T19:35:51+01:00 lilie.mihanblog.com نیلوفر قوی باش http://lilie.mihanblog.com/post/414 <div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Koodak; font-size: medium;">من آمدم برنامه ریزی کنم اما رفتم سر فایل های گذشته م و مثل دیوانه ها شروع کردم به خواندن سفرنامه های یزد و اصفهان دو سال گذشته و اصلا کاری ندارم به خوب و بد بودن آنچه نوشتم و یادبود های مثبت و منفی آن، اما تفاوت هایی که خودم و فضای اطرافم با این روزها پیدا کرده ایم چقدر قابل تامل بود؟!! انتظار رشد داشتم. یعنی بیشتر از این انتظار رشد داشتم، اما کلی فاکتور از دست رفته... مهم تر از همه اینکه وقتی شخصیت قوی نداشته باشم و درون محکمی نساخته باشم داشته هام مثل ماهی از تو بغلم سر می خورند و من نمی توانم از هیچ کدام دفاع کنم و یا حتی مراقبت. موضوع ساده تر از چیزی ست که من آن را پیچانده ام.</span></div>