دوشنبه 23 دی 1398  09:03 ب.ظ
توسط: نیلوفر

پیشنهاد دوستانم را برای گلگشت در جمعه های زمستان با یک قرار شبانه ی سینما عوض کردیم که در خانه با مادرم بمانم و با پدرم. که با مادرم سر مزار رفتیم و برای رفتگان مان فاتحه خواندیم و به حرمت این سال ها که مفهوم مرگ برای هر دومان ملموس تر شده اشک ریختیم و خندیدیم. با پدرم گلدان ها را عوض کردیم و گلکاری کردیم و هیچ کدام شان هم خراب نشد! و همچنان معتقدم یک تکه چوب خشک هم با دست بابا جوانه می زند.. خانوادگی رفتیم مهمانی دایی کوچیکه و شب با بچه ها کلی به ساخت مزخرف جهان با من برقص خندیدیم... و درست در حالی که داشتم برای بازگشتن به زندگی، برای بیشتر مراقبت از خودم و نزدیکانم و چند دم بهتر نفس کشیدن برنامه ریزی می کردم، پرده ها افتاد و آخرین جنایت کثیف چهل سالگی شان عیان شد به قیمت پرپر شدن صد و هفتاد و شش تن و جان بیگناه... من ماندم وسط این خاک و آن خون... و به ناگهان هرم فرو ریختن چیزی سخت در درونم با صدایی مهیب پیچید.. چشم باز کردم و دیدم دیگر آنی نیستیم که پیش از آخرین جنایت بودیم...


نظرات()   
   
دوشنبه 23 دی 1398  09:00 ب.ظ
توسط: نیلوفر

می دانید؛ نه تنها اینجا صاحب ندارد، بلکه دنیا صاحب ندارد. یک روزی -که خیلی شبیه این روزهاست- چشم باز می کنیم و می بینیم بازی خورده ایم. که صد جنایت پشت پرده، هزار جنایت روی پرده را لابه لای تاریخ گم و گور می کند. یک روزی چشم باز می کنیم و می بینیم سرمان از تمام تناقضات عجایب و قرایبی که این چند سال اخیر، به ویژه چند ماه اخیر دیده ایم ترکیده و حکایت مان شده است حکایت آن زن بینای داستان کوری... این روزها که جنایات سال های اخیر، با همان سرعتی که از آن می گریزیم به سمت مان می آید، با خودم فکر می کنم ما، ملتی بیش از هر جا بازی خورده و زمینِ مهجور، صحن کثیف ترین بازی...
تاریخ از ما چه خواهد نوشت....؟


نظرات()   
   
جمعه 6 دی 1398  06:32 ب.ظ
توسط: نیلوفر

صدای چکمه های زن تمام طول کوچه توی گوشم بود و من احساس می کردم تمام مردم شهر دنبالم می کنند. احساس می کردم همهمه زیر پوست این سرزمین خاموش پشت سرم می دود... جعبه سیاه سانچی خیلی تصادفی! درست همزمان با شکایت خانواده هایی که ادعا دارند پیام هایی از زنده بودن ملوانان دریافت کرده اند باز و حتی منتشر شده است.. سیاه ترین جعبه که صدای یا ابالفضل آن مردان بی گناه را در لحظه برخورد با خود دارد... آن لحظه هایی که تلاش می کنند پیامی بفرستند و ناامیدی آن ساعت سیاه که یکی شان می گوید “دیگه خورد... دیگه فایده نداره...” تمام سرم پر است از صدای چکمه های زن و احساس می کنم لشکری دنبالم می کند از ارواح هزاران نفری که کمتر از چهل روز پیش کشته شده اند... نمی توانم چشم هایم را ببندم که داغ فرهاد از داغ هزار لشکر سخت تر است.. برای بار چندم احساس می کنم باید بالا بیاورم.. فشار زیادی قلبم و گلویم را به هم فشرده است و احساس می کنم تحمل این آخری را ندارم... صورت زخمی اش و آن مشت گره خورده... می ایستم کنار دیوار و به خودم می پیچم.. وای از مشتهایش... اگر هزار بار دیگر هم زار بزنم انگار نزده ام... همه آن روز که بر گردنه تته ایستاده بودم از دور نگاه شان می کردم مقابل چشم هایم ایستاده است.. رستاخیز آن همه رنج... با خودم فکر می کنم.. نه.. دیگر حتی فکر هم نمی توانم بکنم... زیر لب می خوانم:
میهن!
کدام میهن؟!
خاکی که هر روز چندین بار می کشیم؟!....*

پ‌ن: بخشی از قطعه آزادی شیرکو بیکس


نظرات()   
   
جمعه 8 آذر 1398  08:48 ب.ظ
توسط: نیلوفر

هی ساعت را نگاه می کنم، هی هنوز سر شب است؛ و من هی به نظرم می آید باید نیمی از شب رفته باشد. باید وقت دوباره خوابیدن باشد. وقت آنکه دوباره چشم هایم را بر روی همه چیز ببندم. نه از سر دردی که دارد بندهای تنم را از هم باز می کند، نه از گوش دردی که هنوز یک هفته از خوب شدنش نگذشته و دوباره برگشته، نه از دردی که میرود می گردد و هنوز چند ساعت نگذشته هی دوباره به درونی ترین نقطه قفسه سینه ام برمی گردد؛ نه... که از درد خاکی که در آن نه جای ماندن است و نه پای رفتن.. از درد آن همه جوانی که غرق خون افتادند وسط خیابان ها... من یا لابه لای سازه های غول واره صنعت به خودم می پیچیدم یا اتاق آخر طبقه بالا؛ حتی آنقدر دل نداشتم که فیلم ها را درست ببینم و جلوی فروریختنم را بگیرم و آبان هزار نفر چون مرا برد که برد.. هنوز همه چیز همان است که بود اما انگار که کسی در ما تعادلش را از دست داده است... انگاری که درون مان شده باشد دارلمجانین و دیوانگان به در و دیوار قفس می کوبند... 


نظرات()   
   
یکشنبه 26 اسفند 1397  02:35 ب.ظ
توسط: نیلوفر

ساعت را دیده اند بی شک! مبارک است؛ حالا که سقوط دومین نوجوان پانزده ساله هم با مدال افتخار کولبری در ارتفاعات برفی و بی نظیر کردستان به ثبت رسیده است بهترین وقت است برای یک سفر شیک و دیپلماتیک به خاک دوست و برادر، پشت همین کوهستان. آنجا که به یمن این برادری، یک سو عزت است و سوی ما مردان بلند، خم و کوتاه می شوند، می شکنند و فرو می افتند. رفته اند در آن هیچستان پی کدام بازی؟! که گوشه ای از ابعاد جنایات هشت ساله جنگ و غرامت های به باد رفته و خاک و خون پامال شده را جبران کند...که بیخ و بنیاد مملکت را زنی با خود برد!! ته مانده های فرزندان سرزمین، آنها که از تخم اصالت برخاسته اند، یکی پس از دیگری خم و خرد می شوند؛ در عوض نفت و گاز و خاک و آب و دارایی سرزمین کهن که چه سهل و ساده، یکجا به تاراج می رود. این حجم از جنایت -کولبری- که حتی به چشم مجازی هم دیدنش راحت نیست تنها له شدن یک قوم و نمایش ابعاد یک فاجعه ساده نیست؛ که خم شدن کمر حیثیت و عزت یک ملت است؛ مشتی بیگانه ی حرامی آنچه هست را یکجا با خود بردند تا ما به کول بکشیم و به خون برگردانیم...


نظرات()   
   
دوشنبه 30 مهر 1397  08:20 ق.ظ
توسط: نیلوفر

ثبت بشود به تاریخ امروز؛ به روزی که نیروی آمیخته ای از مثبت و منفی به آن وامی داردم که از جا برکنم؛ به روزی که آخرین کسی که فکرش را می کردم فرا رسیده و دنیایم را تکان داده است؛ انگاری که ناقوس ذهنم را به نرمی بگیرد و به سرعت ول کند و صدای دنگ دنگش بپیچد به مرزهای سرزمینم. که حریم امنی که ساخته ای مفت هم نمی ارزد. دنیایت کوچک تر از آن چیزی ست که به ودیعه در تو نهاده اند. که آنچه بنا کرده ای حتی نقطه هم نیست در این کارزار که خودش به هیچ نمی ارزد. ثبت بشود به تاریخ امروز که گوشم را گرفت و از خودم جدایم کرد...
به سرخط آبان مهربان.


نظرات()   
   
جمعه 5 مرداد 1397  09:46 ب.ظ
توسط: نیلوفر

برای چندین و چندمین بار است که از این گردنه زیبا می گذرم، سی سال گذشته است؛ امروز آن دختر دوساله انقدر بزرگ شده و انقدر دیده و شنیده است که تصاویر زنانی که از گیس آویزان شده اند او را نترساند. تصاویر مردان بی دست و سر.. خاک به خون کشیده شده.. صدای حمله و هجوم... امروز روشن تر از همه این سی سال مفهوم مشقی قطعنامه و صلح و برد و باخت را می فهمد؛ مفهوم پاتک و لابی و حماقت را. هر سال عده ای برای یک روز هم که شده ترس از کورد و کوردنشین و کوردستان و مرز غرب را فراموش می کنند و در این تنگه گرد هم می آیند و طی یک تئاتر تهوع آور و بی آبرو به سر خون های پامال شده عزت می گذارند؛ که امروز هیچ رنگی از آن خون نیست.. دلاورانی که حتی یک روز هم جنگ را تجربه نکرده اند و دخترکان دو ساله شان امروز سی دو ساله اند نه سیصد ساله.. سلفی ها و عکس های دسته جمعی کنار آهن پاره های توپ و تانکی که سی سال پیش از روی نعش مردم این دامن گذشت.. چشم هایم را می بندم و باز می کنم.. سی سال گذشته است و این خاک هنوز هم می لرزد و فرو می ریزد و ویران می شود.. دویست و سی و پنج روز از آخرین ویرانی می گذرد و طی این مدت بیشتر از همه این سی سال از این گردنه سیاه گذشته ام؛ دویست و سی و پنج روزی که روی همه سی ساله ها را سیاه کرده است هوای خاک آلودش را به درون می کشم و یا خودم فکر می کنم چه تکرار اکراه آوری! که سی سال خیلی کوتاه بود برای اینکه یک سرزمین ویران شود؛ که همه جای سرزمین همرنگ این خاک بشود؛ بی رنگ، بی رو، بی خون، ویران.. تنگه و عاشقان توخالی اش را پشت سر می گذارم و می رسم به چادر ها و کانکس ها و ویرانی ها.. به زمین زیر و رو شده، به محرومیت سر از خاک براورده، به مرز پر گُه - هر... آی که هوای این ویرانی، چنگ به گلویم می گذارد؛ گویی که لشکر اموات لابه لای آوار رژه می روند و شیهه اسب سپاه مرگ از گنبد میرزاده وسط شهر بانگ می دهد.. که کدام شهر، کدام گنبد و کدام میر..
کف قبرستان روی زمین می نشینم، کنار همخوابگی مزار مردگان و چادر زندگان؛ برق آفتاب جسم و جانم را از هم می شکافد. کودکان برهنه ی فراری از کوره های کانکس، دورم می چرخند و من سنگ دیگری به هزار سنگ چاه درونم می اندازم.. آی دردهای مکرر حرامی سرزمینم.. بن بست فقر، بیکاری، بیماری، اعتیاد، جنگ، بی صاحبی، بی سرداری، گنج هزار دزد، زرینه هزار ساله به دندان برده.. آی خاک از هفت دولت بیگانه، وصله ناجور.. درد به جانم می پیچد.. درد فرزندان به جبر رفته اش، درد جوانی های سیاه شده و کهن سالی های آوار شده اش.. رنج ظلم و ظلمت بی حساب و محاصره سایه سیاه جنگ.. آی شعب ابی رزم، دامن ام الحزن..
چشم هایم را پاک می کنم. خنده ام می گیرد؛ خنده ی به طعم زهر. شصتم را بالا می آورم تقدیم به پنجمین روز تمام مردادهای تمام سالها، تقدیم به این مناسبت داری و نام گذاری مضحک. که حکایت این مرصاد داری و بزرگوار منشی بی حیثیت و روز ملی کرمانشاه ویران شده درست همان تیتاپی است که به خر نشان بدهند فقط مشکلی که دارد این است که کورد جماعت با تیتاپ ذوق نمی کند! خود گویید و خود خندید عجب جماعت هنرمندی!!


نظرات()   
   
چهارشنبه 20 تیر 1397  10:47 ب.ظ
توسط: نیلوفر

اعلامیه پسر بچه پانزده ساله خانواده الهی به دیوار کنارمان چسبیده و کوچه سراسر شیون و واویلاست.. به نیمه شب نکشیده اتوبوسی در کوردستان تصادف می کند و تمام مسافرانش زنده زنده می سوزند و نزدیک ظهر صادق و صابر در مرز خسروی تصادف وحشتناکی می کنند و من هنوز زنده و سالم پشت سیستمم نشسته ام وکلیدها را می فشارم. تمام فضای اطرافم آغشته است به استرس و اضطرابی گس و ناخوشایند. به پستی که یلدا دیروز منتشر کرد فکر می کنم، در مورد مهم ترین روش مقابله با استرس؛ اینکه قبل از هر ماجرایی آمادگی آن را در خودمان ایجاد کنیم.. با خودم فکر می کنم چگونه می شود آمادگی چنین حوادثی را که طی دو سال اخیر در این مرز پر گُه-هر سر به فلک گذاشته در خود ایجاد کرد؟ خاکی سراسر غافلگیری وحشیانه... چگونه می توانم نسبت به این آشفته بازار پیوسته آماده باشم... و از آن هم که بگذارم نسبت به از دست رفتن و یا حتی آسیب دیدن عزیزانم... دردناک است. بسی دردناک.. و قطعا برای این بخش از رسالتم می بایستی بیش از این ها قوی باشم..


نظرات()   
   
پنجشنبه 10 خرداد 1397  10:10 ق.ظ
توسط: نیلوفر

تمام دیروز عصر را به شکل بیمارگونه ای خواب بودم و تمام شب را؛ و امروز که پای اتاق کنترل می ایستم احساس می کنم هر دو خط بر دوش من کار می کنند به شدت احساس خستگی می کنم و تنها فرمانی که دریافت می کنم میل به خواب است. خوابی که در پس آن، همه ناهنجاری های اخیر را باران شسته باشد و برده باشد.. ذهنم دارد می چرخد به دور این موضوع که این روزها آدم ها چقدر زود پسرخاله می شوند! تا همین چند وقت پیش قبل از اینکه اسم کوچکت را صدا بزنند اجازه می گرفتند اما امروز رفته اند سر یخچال خیلی عادی و مجلسی-! سبیل های جناب فلان مهندس خان از فلان شرکت فخیمه جلوی چشم هایم رژه می رود که بسی راحت تر از اینکه ازم پرسید آسانسور طبقه اول توقف دارد یا نه، فرمایش کرد اولین بار است می بینم کفشت را واکس نزده ای!! و پیام های آن یکی دلاور را که از اسم کوچکم تشکر کرده بود و من بودم و برخوردهای سوپر رسمی مان و این عرض ارادت به اسم کوچک را!!

عاقا من اصلا مشکلی با اسم کوچک صدا زدن و فضولی در ظاهر و واکس کفش و اینکه آیا لاغر شده ام یا نه و تغییر اندامم با ورزش بوده یا عمل جراحی ندارم! فقط به این فکر می کنم چرا آدم ها تعادل ندارند واقعا؟! یعنی ممکن است ملتی همه با هم رد داده باشند؟!! بعد به آنی قلبم تیر می کشد، انگاری که در لحظه قرار است خشک بشوم از تصویر گیس های بریده دختر بچه ها در آن دبستان و تصور شانزده پسر نوجوان در حالی که... در حالی که از خود بی خود به جان هم افتاده اند... البته که خنده ام می گیرد و تصمیم می گیرم به دوستان پیام بدهم با عرض تبریکات فراوان مبنی بر اینکه بالاخره و با سرعت قابل توجهی رسیدیم به جایی که باید می رسیدیم و در برابر عمیق ترین فجایای اخلاقی در این مرز پر گه هر دخالت های شما در رابطه با اندازه و فرم اندام ما و چایی نخورده پسرخاله شدن تان و ورود به نام کوچک ملت در کمترین برخورد زمانی، والله اصلا قابل توجه نیست! ما دسته عقب مانده هاییم که دیوانه شده ایم، شما بفرمایید راحت باشید.  


نظرات()   
   
سه شنبه 21 فروردین 1397  08:46 ق.ظ
توسط: نیلوفر

چقدر امروز درد دارم؛ به گمانم نیمه شب کسی آمده باشد و بندهای تنم را از هم باز کرده باشد و احتمالا همان کسی، نیمچه بمب کوچکی سمت چپ شکمم کار گذاشته باشد! شاید هم نیمه شب بیدار شده باشم و رفته باشم بیرون و زیر دست و پای هموطنان غیورم در صف ارز مانده باشم! آیا کسی بیدار بوده و مرا دیده که احیانا نیمه شب افتان و خیزان از سال ها جنگ برای کشورهای دوست و برادر بازگشته باشم و پشت در، پیمان شان را بر علیه مان دیده باشم، در حالی که با خود می خوانده ام دورتر می جنگم که نزدیک تر از دست نرود..؟ کسی مرا دیده است که نیمه شب از بدرقه آن پرواز گمشده پاریس بازمی گردم که جانم را با خودش می بَرد؟ یا آن اتوبوسی که کوردستان را به تهران می کشاند...؟ چقدر امروز درد دارم؛ به گمانم شب گذشته تمام سجاده ها را آب کشیده ام و تمام نعش های بی سر از خاک برخاسته ای را غسل داده ام که سراغ تن هایشان را از من می گرفتند.. شاید کسی باشد، کسی که مرا دیده باشد، که چاه آب می کندم در زمین های همجوار، آتش درختان را خاموش می کردم به جان بلوط های پیر یا مامن می ساختم برای چهارپایان زبان بسته ی گریزان از بشر.. کسی که مرا دیده باشد که کودکان را از خاک های زیر و روشده ای بیرون می کشم که شبی به کسری از دقیقه برای همیشه فرو ریخت.. چقدر امروز درد دارم، انگاری که تمام شب را به پای قد کشیدن فرزند یک روسپی رنج برده باشم و صبح که به چشم هایم، چشم باز می کند بی تاب فردایش باشم بین جمعیتی که مادرانش آباد کرده اند.. انگاری که صد شب را بین ژولیده های کارتن خواب گشته باشم و هزار شب افیون به دست نوجوانانش جابجا کرده باشم.. انگار که هزاران سال گفته باشم یا حسین و هزار گوش نشنیده باشم.. چه درد تیزی بین مهره های سه و چهار کمرم می گردد انگاری که بار بشریت را به کول بسته باشم و از هزار دره گذرانده باشم انگاری چرخ هزار صنعت ورشکسته مانده باشد به دوش من... چقدر امروز درد دارم... چقدر امروز برای همه سالیان درد دارم..


نظرات()   
   
یکشنبه 26 آذر 1396  10:34 ق.ظ
توسط: نیلوفر

همه اهداکنندگان جوایز گلدن گلوب امسال زن هستند و در اعتراض به تعرضات گسترده افشا شده در جهان به زنان و نمایش اتحاد زنان برای همدلی با قربانیان، لباس سیاه خواهند پوشید؛ با خودم فکر می کنم از تمام آنچه طی این سال ها گوشم را مورد تعرض قرار داده می گذرم و از همه تالمی هم که به روحم پیچیده.. اگر و تنها اگر بابت فقط همین یک تنش آخری به آن جمع گسترده بپیوندم چند تن از بانوهای همکارم حاضرند به حرمتم و حمایتم لباس سیاه بپوشند!؟ چند نفر از زنان سرزمینم که علی ظاهر پیرو آئین اخلاق و صلحند از من لب برنمی چینند و از ته چشم نگاه بی حیاواری هدیه ام نمی دهند؟! چند نفرشان همراه با من قلب شان خواهد سوخت.. تعداد انقدر کم است که داغ سنگین تری از آنچه تو را آزرده بر دلت خواهد گذاشت...   


نظرات()   
   
شنبه 4 آذر 1396  08:19 ق.ظ
توسط: نیلوفر

آمدم رنگ پروفایلم را نارنجی کنم که من هم نه بگویم به خشونت علیه زنان و بعد به عنوان زنی که اندکی بیشتر داعیه مبارزه دارد برای منع این خشونت بنویسم؛ اما چشمم می افتد به تصویر سیاه کرمانشاه که سیزده روز است بر خرابه های روح و روانم نشسته. خنده ام می گیرد.. انواع محرومیت های انسانی از شکاف های مهیب زلزله از خاک این سرزمین بیرون زده است انگاری که حجاب از سر سالها سیاهی بیفتد و ظرف کمتر از یک دقیقه، عریانی شنیعی بیرون بزند. بهت ویرانی و آوار در قبال آنچه از محرومیت و ظلم در این سرزمین مبهوتت می کند ناچیزترین است. این دوران حتی به دلاوران این خاک هم خشم روا داشته، چه رسد به زنانش؛ به قهرمانی کیانوش رستمی و سوسن رشیدی، به سال ها پهلوانی و مرزداری سربلند، به دست صلح و رابطه که بعد از سالها با آبروی آبشار پیران و کتیبه های هزار ساله و کاروانسراهای مردمداریش به سوی اهالی دنیا دراز شده بود، به رنج مردمی که به هر دری زده بودند تا به جهانیان نشان بدهند کورد اهل صلح و معرفت است نه جنگ و ترس و خون.. آخ که با خودم فکر می کنم چه می شد اگر ملت طی این سیزده روزی که با فوج فوج کمک های مهربانی شان به سوی مان آمده اند تا نه تنها زندگی نصفه و نیمه آوارزدگان را نجات بدهند بلکه روسیاهی اش را بگذارند برای کاربه دستان، با خودشان سطل سطل رنگ می آوردند و قلم مو و در و دیوار فرو ریخته این خاک را نارنجی می کردند کاش رنگ، زبان شان می شد تا فریاد بزنند آنچه اینجا به چشم دیده اند فراتر از چهل و پنج ثانیه تکان و آوار، و سال ها ویرانی است. کاش نارنجی ها را می پاشیدند به آسمان و زمینش تا خشونت علیه زنان و کودکانی که سر جاده های روستاها برای کمک دست دراز می کردند پیدا می شد آنجایی که در چشمان شان خفقان سال ها ظلم را می بینی که زلزله تنها روزنه ای بوده برای بیرون ریختنش.. آنجا که دیگر راه نیست آب نیست خاک نیست.. آنجایی که خوابِ سردم.دارانش در قبال این حجم بلا، که شبی با زلزله فرو ریخت و سحرگاهان با باد و باران برفت نارنجی محض است؛ آنجا که خشونت و ظلم نه فقط علیه زنان که خشونت علیه نوع بشر است.


نظرات()   
   
سه شنبه 30 آبان 1396  04:05 ب.ظ
توسط: نیلوفر

دو بال سیاه داشت وقتی در درگاه در ایستاد و تمام سرزمین را به مانند جعبه کفشی تکان داد.. همه چیز دور از دست شد؛ انگاری که هرگز ایجاد نشده است. درها انتهای طولانی ترین راهروها بودند و دستاویزها بالا و بلند.. صدایش که به هیچ صدایی شبیه نیست، صدایی ورای صدای وحشت و هول، لابه لای تمام جرزها و دیوارها پیچید و گوش فلک را کر کرد؛ تجسم مسجل شد و جز او چیزی نبود.. در درگاه در ایستاد و پنجه های ویرانی اش را بر زنده گان انداخت و با نفسش هر آنچه ارزش بود از سکه افتاد.. فقط چند ثانیه طول کشید تا از راه برسد، در صور بدمد و تیپ پای جانانه ای بزند به زمین و زمان و بغلی از ویرانی برای مان بجا بگذارد..
که تا ابد بخوانیم آن سالی که زلزله آمد...


نظرات()   
   
پنجشنبه 6 مهر 1396  08:38 ق.ظ
توسط: نیلوفر

به هوای معدود عصرهایی که خانه باشم و بتوانم کمی بخوابم و بچه های توی کوچه با غوغا و سر و صدا و گزارش فوتبالشان امانم را ببرند پنجره را کشیدم که مثلا دعوایی بکنم و خط و نشانی بکشم؛ بماند که هر بار این کار را می کنم به محض دیدن محمد مهدی ریزه میزه وسط بازی و عرشیا که مثل توپ گرد است به طور کلی فراموش می کنم و مورد هم داشته ایم که دعوا نکرده ام هیچ، وارد بازی شان هم شده ام! پنجره را می کشم و پیش از این که خنکای مطلوب عصرهای پاییزی را حس کنم و یا حتی قیافه های چرک و عرقی بچه ها را ببینم، راننده پراید سفیدی را پشت فرمان می بینم که زیر پنجره در جوار بازی بچه خورده ها پارک کرده در حالی که یک عدد پایپ به دهانش گرفته و پاکت سیگار و کبریت و سایر متعلقاتش را روی صندلی گذاشته است و دود می کند... چه کردم؟! چند ثانیه همه چیز تعطیل شد.. و بعد بلافاصله بچه ها را نگاه کردم که آیا حداقل این یکبار که من می بینم، آنها هم آن مردک را می بینند یا نه و به محض اینکه پاهایم را حس کردم دویدم پایین تا مطمئن شوم سهیل هنوز پای تلویزیون دراز کشیده است.. و البته که بعدش هیچ پیغمبری نتوانست اضطراب این همه سهولت در دسترسی به ویرانی ها را از قلبم بیرون براند.. اضطراب آنچه بیرون از خانه، دقیقا از پشت در به بعد، منتظر فرزندان مان است.. اضطراب آنچه با برنامه و بی برنامه به این خاک و آب نشست تا فقط و فقط حسرت بر جای بگذارد..


نظرات()   
   
شنبه 21 مرداد 1396  07:34 ق.ظ
توسط: نیلوفر

هیچ شباهتی وجود نداشت بین دختری که تمام عصر را دویده بود با دلی که به مانند سیر و سرکه می جوشید، تا متعلقات آن سفر یکباره چند ساعته را فراهم کند و زنی که نیمه شب بسته های ناکام مانده را از ساکش خارج می کرد. طی روز گذشته تکیده شده بود و آنچه در تک تک دقیقه های این ده روز، از رنج و درد به خود کشیده بود، در این نیمه شب اکراه آور بر دامانش می ریخت.. پیوسته حکایتی را از سر به انتها می رفت و برمی گشت در جستجوی آنچه از غرور و تعصبش زیر دست و پا مانده بود.. رسم ناآشنایی نبود اما محلش به شدت غریب و بعید بود.. چقدر به یاد آوردن همه چیز دردناک بود چقدر سنگینی این بار بر قلبش حرام بود و هیچ کجای در و دیوار آن شب نمی توانست به او یاری برساند همه جا تاریک بود.. تاریک مطلق.. 


نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :4  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic