پنجشنبه 14 آذر 1398  08:39 ب.ظ
توسط: نیلوفر

دوستی داشتم -نه دوست پسری- یال و کوپالش چنین و چنان؛ یک روزی صبح، از آن صبح هایی که همه مان داریم، آرامیم و مثل بقیه صبح هایمان نیستیم، تماس گرفت که چون اغلب صبحگاه ها مثلا حال و احوال کند، و بی مقدمه چون کشیدن تیغ تیزی عنوان کرد که: ببین! من واقعا حوصله ندارم زنگ بزنم و من سوال بپرسم و تو جواب بدی!!! و عصر یک روز دیگری، از آن عصرهایی که قلبت به اندازه همه بشریت سنگین است تماس گرفت که مثلاً حال و احوال کند، و بی مقدمه چون پاشیدن جامی اسید عنوان کرد اگه یه بار دیگه که با من حرف می زنی گریه کنی دهنت رو سرویس می کنم ها!!! و یک شبی از آن شب ها که هیچ مرگی ت نیست و مثل همه شب های دست به قلم است، به مانند خنجری که از سینه ات بیرون بکشند و دوباره سرجایش بگذارند عنوان کرد: مرده شور چیز و شعر نویسی هات رو ببره! طبق معمول خر و الاغ نویسی که همش ناامیدی و بدبختی هستن...
به خودمان آمدیم دیدیم حرمت مان هم مثل کادوی تولد مان کنار به درد نخور هاست و طرف چون هفت سر دشمن، کمر بسته که یک شب که هیچ، یک سال مان را خراب کند در عوض اینکه برویم یاد بگیریم و خودمان را اصلاح کنیم!!
چند دقیقه سکوت کردم و با خودم فکر کردم این چه معاشرتی ست... چه مدلی از رفاقت است؟! بعد از ماه ها مقدمه و اصرار شکل می گیرد و در ادامه کوتاهی می گندد... البته که جوابی برای نه فقط این سوال که سیل زیادی از مسائل انسانی امروز وجود ندارد و یک نیمه شبی از آن نیمه شب ها که روح به جان مان می دمد خودم را به آب گرم سپردم و با خودم فکر کردم چه کسی می داند که من از خاکستر خویش برخاسته ام... که تنهایی و عزت نفس آنقدر مرا قوی کرده که آدم ها و روابط را درست در محل بزنگاهِ احترام، ترک کنم و بگذرم بی آنکه به پشت سرم نگاهی بیندازم... که به هر قیمتی نمانم و با هر کسی نمانم...


نظرات()   
   
شنبه 9 آذر 1398  08:51 ب.ظ
توسط: نیلوفر

به فاصله چند متر نشسته ام وسط بلوط های زیبا و چوب های خشک شده را نگاه می کنم که با شعله های آتش می رقصند.. دنیا در آن سوی هرم آتش و سرخوشی دم عصر آذر ماهی، مات و لرزان است در دامن زاگرس؛ قلبم کف دستم می زند از آنچه گذشته است بین ما... چه غریبه ام با آن سوی آتش.. چه سخت و بعید گذشته است این سوی آتش... چیزهایی از عمق چشم هایم می غلتند و فرو می افتند و من چه ناشیانه دردم را می اندازم گردن دود و آتش... سرم را پایین می اندازم بلکه روزهای رفته دست از هجوم بی رحمشان بردارند و ترکم کنند؛ و من نیز نه تنها 'از این در وطن خویش غریب' که رها بشوم از این در جمع دوستان قدیم غریب... صدای ترکه های درونم چه به شعله های آتش می آید.. ترکه های به تازگی خشک شده.. 

سرد شده... هوا سرد شده است... وقتش رسیده بار دیگر 'ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد'....


نظرات()   
   
دوشنبه 20 آبان 1398  07:25 ب.ظ
توسط: نیلوفر

می دانید نقطه شکست روابط مان کجاست؟! می دانید کدام ضربه تُنگ ظریف رابطه ها را از هم می شکند؟ 
بله؛ قدیمی ها هم همیشه گفته اند.. همان جا که "من" شکل می گیرد. انگاری که سنگی بیفتد و به صدای ظریفی، شیشه ای بشکند. "من" که شکل گرفت نه گوش مان صداهای سخن دوست را می شنود و نه چشم مان آنچه را می بیند که روزی دیده بود. اسمش را می گذاریم گذر زمان! اسمش را می گذاریم غبار روزگار! اما کور خوانده ایم. آتش به پا کرده ایم و خودمان خبر نداریم تا وقتی شعله بکشد.. 
امان از جان سوخته...


نظرات()   
   
یکشنبه 12 آبان 1398  09:08 ب.ظ
توسط: نیلوفر

آمده ام نشسته ام پای لپتاپ با دنیایی کار انباشته شده اما جز نفس کشیدنش و اینجا نوشتن هیچ کاری نمی توانم انجام بدهم. حتی گوش کردن به موسیقی را هم به تنهایی تاب نمی آورم. فشاری که این بار دارم تحمل می کنم نوعی فشار بی قرار است. این بار دارد همه جوره تلاشش را می کند که بهم ثابت کند از یک جایی به بعد انقدر قوی نمانده ام که بتوانم وضعیت هایی این چنینی را تاب بیاورم که ترک هایی دارم که به شدت به مراقبت نیاز دارند.
خوب می دانم که باید هر چه سریع تر تغییراتی که لازم است انجام بدهم و اصلاحاتی که ضروری ست اتفاق بیفتد اما چنان کرخت و سنگینم که هر روز بیشتر عقب می مانم.. 
این روزها، روزهای خوبی نیستند.. روزهایی هستند آغشته به درد...


نظرات()   
   
جمعه 10 آبان 1398  05:54 ب.ظ
توسط: نیلوفر

سلام برتو ای خانه قدیمی
سلام بر تو ای مونس همیشه
سلام بر تو ای گوشه امن
من آمده ام، بازگشته ام به تو... از همه فضاها و همه آدم ها و همه گوشه ها... 
فرزندت را بار دیگر به آغوش بگیر... فرزندی دردمند، زخمی و غمگین...
بازگشته ام مام کوچک من...


نظرات()   
   
دوشنبه 23 اردیبهشت 1398  04:00 ب.ظ
توسط: نیلوفر

من از احوال شبیه این دو روزم بیزارم؛ از این التهاب اضطراب آوری که وسط سینه ام نشسته است؛ از این که نمی دانم مقصرم یا محق؛ از این که نمی دانم ترک کرده ام یا جا مانده ام... هر بار که در وضعیتی با این مختصات قرار می گیرم عهد می کنم که سمت هیچ رابطه ای نروم اما انگار زمان هربار حافظه ام را با خودش می برد. بیزارم از هر برزخی در رابطه که قلب آدمی را منجمد می کند. از بذر کینه ای که به وضوح احساس می کنم دارد در بستر جانم رشد می کند. تا میایی به برهوت بی آب و علف خودت خو بگیری، سر کله شان پیدا می شود و انقدر می آیند و می روند و پای معجزه زمان را به میان می کشند که حرکتت بدهند و کافی ست برسند به لحظه ای که تو هم راه بیفتی... همان لحظه پایان همه چیز است. چقدر مردم پر آزار شده ایم و من بیزارم از این آزار... کاش تا همیشه به اندازه یک قطره حضور داشته باشیم اما گند نزنیم به حتی همان یک قطره...


نظرات()   
   
دوشنبه 23 اردیبهشت 1398  07:41 ق.ظ
توسط: نیلوفر

اولش مثل تابلوی کوچه شماره چهارصد و بیست ونه هستیم که فقط به چشم مان می آید و نشانگر کوچه است؛ کمی که می گذرد شبیه شعبه شهروند سرکوچه چهارصد و بیست و نه می شویم که کم کم به یادش مانده که دو هفته یک بار چهارمغز می گیریم و یک روز در میان وینستون لایت. اما زمان که می گذرد موضوع تفاوت هایی پیدا می کند؛ همسایه می شویم.. همان همسایه ای که یک دیوار را با ما شریک است و همین یک دیوار یعنی که حیاط خانه اش شریک غم و شادی های ماست. از یک جایی به بعد نه باید و نه می شود که از کنار روابط به سادگی بگذریم، از همان جایی که به حیاط هم پنجره باز می کنیم و به حال خوب و بد هم تاثیر می گذاریم. حرف هامان، کلمه به کلمه؛ نگاه مان، آمد و شد مان و بزار بردارمان و این که پشت دیوار ما چه می گذرد مستقیم بر آن سوی دیوار شریک مان سایه می اندازد. هر چه دیوار او بلندتر شود سایه دلپذیرتری به حیاط ما می اندازد و هر چه کوتاه تر بشود عزت ما نیز کوتاه تر می شود.. یا باید سر برداریم و برویم دهکوره ای دور افتاده و به دور از هم روزگار بگذرانیم، یا اگر همسایه شدیم همسایگی یاد بگیریم. روابط بین آدم ها شمشیر دو لبه است؛ مبادا خیانت بکنیم به امانت همسایه...


نظرات()   
   
شنبه 21 اردیبهشت 1398  11:44 ق.ظ
توسط: نیلوفر

خب همیشه روزهای اول سخت است، حتی اگر به قدر کافی ناراحت باشی برای اینکه قدرت فاصله گرفتن در تو جمع بشود. این بار با دو جور چالش روبه رو هستم؛ دوم موضوع فاصله گرفتن است. اولی که مهم تر هم هست رویارویی با دنیایی نقطه ضعف است که حتی نمی دانم تا کجا درست است. از ادبیات و نگارش گرفته تا خورد و خوراک و پوشش و آمد و شد... دیگر حتی مطمئن نیستم ناراحتی هایم هم درست باشد. به تازگی از سفر برگشته ام، سفری بی سر و ته و بی نتیجه.. و عوض اینکه جانم زنده شده باشد پر از دردم. به هزار امید رفته بودم و احساس می کنم با هزار زخم برگشته ام. یا من اندازه این سفر نبودم یا سفر اندازه من نبود. که در هر دو صورتش هم باخت با من است. می دانم که تا چندین روز تصاویرش مقابل چشمانم خواهد ماند تا بیشتر متوجهم کند که یک غلط را هزار نفر هم که توجیح کنند باز هم غلط است.


نظرات()   
   
شنبه 7 اردیبهشت 1398  01:05 ب.ظ
توسط: نیلوفر

دنیا همین است؛ همین قدر پست و بی اعتبار. تا سقف آسمانش هم که ارزش بسازی، به هیچ بند است. دنیای آدمیزادی تلخ است؛ تلخ شده است، عینهو زهر مار. به مانند لیوان قهوه غلیظی که نیمه شب از شر هزار هیاهو سر می کشی. دنیا کوچک شده است؛ به قدر چهار طرف یک پایتخت زهوار در رفته، به درد نخور و از همه جا، جامانده.. اندازه تنگ نظری مردمانش که چهار قدم دورتر برایشان پشت کوه است! دیگر از آن محل امن و پاک خبری نیست، از مرزهایی که پر گهر بود.. از مردمی که شانه هاشان هم اندازه بود.. دنیا دیگر متعلق به همه نیست؛ تنها برای آن عده است که پشت کوه ها نیستند؛ آن ها که به پاشنه خودشان می چرخند و انگشت شان به سمت بقیه دراز است.. آن ها که به لحظه ای چشم می بندند بر آنچه از ارزش و اعتبار زنده است. دنیا محل آرامش نیست دیگر...
به طبیعت پناه ببرید؛
از این کالای به گزاف گران..
از مردمان صدای از دور خوشش...
و روح خود را از رنج ها تیمار کنید...


نظرات()   
   
یکشنبه 26 اسفند 1397  02:36 ب.ظ
توسط: نیلوفر

وقتی تصمیم های بزرگ و سخت می گیرید، مطمئن شوید که علاوه بر اینکه به قدر کافی قوی هستید، آمادگی قوی تر شدن را نیز در خود ایجاد کرده اید؛ هیچ قدرتی به خودی خود در شما شکل نمی گیرد و قرار نیست طی یک صبح لطیف، کنار میز صبحانه و طلوع خورشید در منظره ای روبه دریا به شما هدیه داده شود! وقتی تصمیم های بزرگ و سخت می گیرید لازم است بدانید که در بخش اعظمی از این رزم تنها هستید و قرار نیست هیچ شاهزاده سفید اسب یا فرشته ای با بال های حریر به یاری شما بشتابد! به تنهایی وارد فرودگاه ها می شوید، تنها شهرها را ترک می کنید، تنها مقابل پزشک های زیبا می نشینید و چرخش لب هایشان را دنبال می کنید که در مورد بن بست زمان و درمان حرف می زنند. تنها کوله پشتی تان را بلند می کنید و به تنهایی زمین می گذارید و چه بسا آن روزی هم که بازش می کنید و متوجه می شوید عمده آنچه به جان می کشیدید، به کار نمی آید هم تنها باشید...وقتی تصمیم های بزرگ و سخت می گیرید باید به خاطر بسپارید که قدرت، نطفه ی یک شبه ای نیست از سر هوس؛ جنینی ست که سال ها در بطن خود می پرورانید.. 
برای خاطر این مسیر باید محکم باشید.
خیلی محکم...


نظرات()   
   
سه شنبه 14 اسفند 1397  02:00 ب.ظ
توسط: نیلوفر

اولین باری که چیزها در هزار توی ذهنم گم شدند، مقابلم نشست و گفت چیز زیادی را از دست نداده ای؛ و به آرامی به گوشم خواند: "تو را بانو نامیده ام"* چشم هایم را بستم و به هنگام باز کردن به یاد نداشتم نگین سبز روشن انگشترم و دانه های کهربایی تسبیح و ماهی های چوبی در کدام پستوی دور افتاده، جا ماندند... چندمین اسفند است که از سرم می گذرد؛ چندمین سال و چندین و چندمین ماه و چیزها دوباره رو گذاشته اند به گم شدن.. نه مقابلم کسی هست، نه کنارم و امروز بهتر از هر وقتی می دانم که چیز زیادی را از دست نداده ام. حتی اگر این فراموشی ها مقطعی هم نباشد، از این که چیزی را به خاطر نیاورم نمی ترسم. چه خوب و چه بد هر لحظه برای همان لحظه است که می ارزد؛ به یاد آوردن یا نیاوردنش سودی ندارد جز این که کسی که یک روز نه چندان دوری همه چیز در ذهنش مرتب و منظم نگهداری می شده، امروز سوژه خنده ها باشد!

تنها چیزهایی را که لازم دارید نگه دارید! روایت داریم فضای ذهن تان را آب و جارو کنید، پیش از آنکه هیولای فراموشی آن را به آب بدهد!


*"تو را بانو نامیده ام" شعری از پابلو نرودا


نظرات()   
   
شنبه 1 دی 1397  04:41 ب.ظ
توسط: نیلوفر

چه غم انگیز است قصه آدم ها
چه غم انگیز منش آدم ها
چه غم انگیز است قلب و ذهن آدم ها
چقدر غم انگیزند...
چقدر دنیا جای تنگی شده است
جای کثیف و آلوده ای
چه تنگنای خفه کننده ای شده است
هوای مان
کلام مان
و دست هایمان...


نظرات()   
   
شنبه 1 دی 1397  08:26 ق.ظ
توسط: نیلوفر

این ادبیات فارسی با این همه رسایی و شیوایی دو جمله به درد بخور داشت که زحمت کشیدیم در کمترین زمان ممکن به رنگ قهوه ای درش آوردیم و امروز هربار بگوییم "از ماست که بر ماست" و "قضاوت کردن دیگران صحیح نیست" تنها تن صاحب نطق را به گور لرزانده ایم! اولی را که بالا برویم، پایین بیاییم، از ماست که بر ماست! اما دومی را هم جدی بگیریم. تنها زمانی می توانیم دیگری را قضاوت کنیم که خودمان در آن موضوع مبرا باشیم؛ رطب خورده که نمی شود منع رطب کرد. وقتی که همه چیز را بدانیم. درک درستی داشته باشیم و باور داشته باشیم خط کش ما لزوما مقیاس درستی نیست. آن وقت تازه به جایی می رسیم که ترجیح بدهیم بجای دیگران چوب خودمان را بزنیم! دست برداریم از خوب و بد شمردن ملت. لزوما چون ما خودهالیوود پنداریم که بقیه دهاتی مسلک نیستند! چون ما آنجاها می رویم و آنان ها را می بینیم و آن چنان ها را می کنیم -حتی به فرض محالی که محال نیست، درست هم باشیم- آن جا و آنان و آنچنانِ بقیه که غلط نیست. که اگر هم هست ما چه حقی داریم که قضاوت کنیم؟ چه می دانیم از سرزمین های درونی آدمیان...؟ هیچ... به خدایگان خارجی و خوب و شیک و فرهیخته شما سوگند که هیچ نمی دانیم... کمی احتیاط؛ فقط همان کمی.. به جان و روح هم زخم نزنیم که آدم ها در حفظ درد هایشان حافظه ای بس قوی دارند. مبادا برسیم به جایی که کاری از دست و دل مان برنیاید؛ به روزی که دیر شده باشد.


نظرات()   
   
شنبه 1 دی 1397  07:26 ق.ظ
توسط: نیلوفر

توصیه می کنم شما را به مدارا! به این که دنبال هیچ ارزشی نگردید؛ چرا که همه مرزها جابجا شده است. آدم ها تا توانسته اند همه چیز را عوض و عوضی کرده اند؛ نه چارچوب کاری، نه اصول خانواده، نه رسم رفاقت و نه هیچ چیز دیگری سرجایش نمانده است. امروز به جایی رسیده ایم که پایبندی به هر قاعده و اصلی، تحجر و جاماندگی ست و فراروی از هر بی قیدی، تجدد؛ خیلی هم بخواهید بر اصول خودتان که نه، حتی بر اصول باقی هم پافشاری کنید هر روز منزوی تر خواهید شد..
چیزی به پایان دنیا باقی نمانده است..


نظرات()   
   
دوشنبه 26 آذر 1397  10:22 ب.ظ
توسط: نیلوفر

مدت زیادی ست که در آن اتاق، پوشی از پوشی تکان نخورده است؛ انگار که سکنه ای نداشته باشد الا میزبان مسکوت مانده ای که شبِ دیر می آید و صبحِ زود می رود. زمان زیادی گذشته و آن ساز مهجور همان گوشه دنج مانده، بی نازِ آرشه ای و بی هیچ جادوی صدایی.. از آن باغ کوچک روی میز چندتایی بیشتر گلدان باقی نمانده است و دو سه تایی ماهی که در آن کدری از طرفی به طرف دیگر می روند.. کتاب های نخوانده طبقه آخر کتابخانه، که از یک جایی به بعد دیگر اضافه نشدند؛ و کارهای تلنبار شده دور و بر آن میز کوتاه بی ریخت.. نقاشی ها، مرکب و قلم ها، کاغذهای کتاب ننوشته و همه آنچه از مام دل برمی آمد عقب مانده اند و یک مشت عدد و رقم و خبر و رنج بالا آمده است. همه چیز خلاصه شده است در کار و کار و کار که آن هم همیشه خدا یک جاییش می لنگد و غیر از آن هر چیز دیگری که هست در پله آخر گیر کرده. پشت پنجره می نشینم و حتی رعد و برق هم دیگر نمی ترساندم؛ با خودم فکر می کنم طی دو سال گذشته انقدر حادثه های قریب و غریبه رخ داده و بی آنکه امان مان بدهد به جان و روح مان کوفته است که انگاری از جنگ های هزاره بازگشته ایم؛ به ناگهان با ضرب های پر درد و بی تعلل زندگی مان شد به مانند الک دانه درشتی که جان مان را از خودش گذر داد. مانده ایم و حجمه ای از صدا و قامتی که دیگر رنگ و رویی ندارد...


نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :7  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic