چهارشنبه 29 خرداد 1398  04:07 ب.ظ
توسط: نیلوفر

خب به نظر می رسد فکر کردن به این موضوع کافی باشد چرا که در هر صورت بی نتیجه می ماند. هزار بار هم که خودم را جای مدیرانی بگذارم که به روشنی می دانند نیرویی دارند که پُرِ جانش مرض اخلاقی ست بنا به هیچ توجیه و رابطه ای به این نتیجه نخواهم رسید که "از کنارش بگذریم"!! و از آنجا که به نظر می رسد حتی اگر این ناهنجاری منجر به قتل من هم بشود باز هم یک نتیجه بیشتر ندارد که از کنارش بگذرند، لذا موضوع تمام شده است و به نظر می رسد مسیرم را درست تر از هر باری انتخاب کرده ام و کسی که باید از کنارشان بگذرد من هستم.
و من الله توقیف!


نظرات()   
   
شنبه 20 آبان 1396  02:53 ب.ظ
توسط: نیلوفر

بر ارتفاعات بی نظیر هواراماناتِ تنیده به پاییز مقابل لنز دوربین ایستاده و شال سبز به دست باد سپرده بودم؛ پای کتیبه ای از هزاره های دور، یادگارانی از تاریخ بیستون عشق، روی خط وسط جاده، در مسیر باد و باران.. اما در تمامی تصاویر چیز نامانوسی وجود دارد. نمی دانم کدامین خط و انحناست که تصویر را تلخ می کند. این نشانه هیچ ربطی ندارد به موهای سفید و چروک های ریز و تازه زیر چشم هایم.. انگاری که در لایه های عقبی عکس، رنگی، رخساری، تکی تایی چیزی ریخته باشد. سکوت تلخ ته چشم های دختر آن سوی تصویر چنگ به دل می کشد، به مانند دو حلقه چاه تاریک و دور.. هر چه بیشتر به آن تصاویر نگاه کنی، از هر طرف که ببینی شان بیشتر دستت می آید زیبایی یک زن کمترین ارتباط را با خط و خال و چشم و ابرو دارد...


نظرات()   
   
سه شنبه 3 مرداد 1396  10:05 ق.ظ
توسط: نیلوفر

پیرمرد وارد می شود و ازم می خواهد از طریق پنل پیام کوتاه برای دختران سازمان پیغام تبریک روز دختر بفرستم و در حالی که به موهای سفیدش نگاه می کنم تا بتوانم جواب محترمانه ای به او بدهم، خودش با خودش دچار چالش می شود که این موضوع شامل چه کسانی از دختران سازمان خواهد شد! به چشم هایم -که هنوز به دنبال جواب می گردد- نگاه می کند و ازم می پرسد که "من نمی دانم کی دختر است و کی زن؟!" و چه می دانم لابد انتظار دارد من آمار باکرگی زنان سازمان را داشته باشم..! چشم هایم هنوز او را نگاه می کند و درست به یاد نمی آورم که این روز با چنین عنوانی کی و از کجا سبز شد؛ مثل همه قارچ های دیگری که در تقویم شمسی سبز می شود. هی سعی می کنم مثبت تر باشم اما از هر طرف که نگاهش می کنم معنی درستی ندارد اگر می خواهد بپردازد به نسبت دختر بودن، که فقط در مورد مادر و پدر صدق می کند و در نتیجه تخصیص یک روز از تقویم به آن و ارسال پیامک و چه و چه بی معنی است و تنها وجهه دیگری که باقی می ماند وجه تمایزی است که به طرز مسخره ای بین دختران و زنان مقیم این نوع فرهنگ تعریف شده است. تمایزی که بی در نظرگرفتن درست و غلط بودنش سال هاست جاری است و چنان نفوذ کرده که دختران و زنان مان خودشان هم خودآگاه یا ناخودآگاه قبولش کرده اند. اصلا کاری نداریم به مفهوم باکرگی و هیچ تصمیم نداریم ارتباطش بدهیم به این که یک دختر کجا و چه وقت دخترانگی اش را از دست می دهد؛ به جایی که روحش شکافته می شود ولو اینکه جسمش دست نخورده باقی بماند و اصلا این موضوع مهم هست یا نه؛ اما اینکه چرا باید چنین موضوعی تا حد یک روز ملی مشخص و مطرح شود و مورد توجه قرار بگیرد هیچ خوشایند نیست که زننده هم هست. ضمن تشکر و احترام از کسانی که این روز را به ما تبریک گفتند- چرا که به خوبی می دانیم منشا آن وجهه اول موضوع است نه دوم- به نظر می رسد اگر مخالف چنین روزی با چنین عنوانی نیستیم بهتر آن باشد که آتناها و ستایش ها را به یاد بیاوریم و حداقل بی تفاوت از کنارش بگذریم که در سرزمینی که دخترانش حتی در کودکی هم امان ندارند و در معرض هر گونه تعرضی قرار می گیرند چه جای تبریک و بزرگداشت! 


نظرات()   
   
دوشنبه 29 خرداد 1396  11:09 ق.ظ
توسط: نیلوفر

مادرم گاهی از آن سال ها تعریف می کند.. از روزهایی که نوزاد بودم و من و ساکم را شب ها پتو پیچیده و آماده نگه می داشت تا به محض شنیدن هر صدایی برم دارد و بزند بیرون.. از روزها و شب هایی که ترس پیوسته به شکل گل تبخال روی لب هایش می نشست و انتظار پایان آن جنگ لعنتی را می کشید روز ها و شب هایی که آواره بیابان و جنگل و دهات می شدند این روزها به چهره ترسیده اش نگاه می کنم و با خودم فکر می کنم چه زود نوبت به ما رسید.. به دوستانم که ساک کودکانشان را آماده کرده اند و شب ها تا صبح به اضطراب صداها و آتش ها نشسته اند.. به هانیه به زهرا.. به مریم به سارا... به تمام نسترن های امروز..


نظرات()   
   
دوشنبه 21 فروردین 1396  07:53 ق.ظ
توسط: نیلوفر

مرده است. به همین راحتی. آمده ام که بنویسم مرده است. پدر و برادرش انقدر زده بودنش که جانش تمام شده بود.. پای تردمیل می نشینم و موهای قهوه ایش را به یاد می آورم که در آن ست ورزشی آبی نفتی چقدر جذاب ترش کرده بود و چشم هایی که از تعریف زیبایی اش درخشیده بودند.. عضلات مرتبش را تصور می کنم وقتی شاگردانش را رو به سلامتی تمرین می داد و امروز به لطف مشت و لگد دو مرد زیر خرواری خاک بود.. نه دو مرد بیگانه... پدری و برادری.. با خودم خیلی فکر کردم.. به اینکه چه عملی هر چقدر شنیع می توانست پدری و برداری را به چنین کشتنی راضی کند.. به این که پدران و برادران تا کجا نسبت به دختران و خواهران حق دارند.. به هیچ نتیجه ای نمی رسم.. حالا پچ و پچ ها هم شروع می شود که علی رغم ظاهر جوانش سی و هفت هشت سال سن داشته مطلقه بوده دو فرزند کوچک داشته و لابد اِل کرده و بِل... و من با خودم فکر می کنم کدام یکی از اینها می تواند گواهی گرفتن جانش باشد.. بدنم خالی و خالی تر می شود وقتی صورتش را تصور می کنم در حالی که زیر دست و پایشان له می شود که امروز هیچ کس نمی تواند نسبت به خونش ادعایی بکند هیچ کسی نمی تواند حتی در موردش حرف بزند... درد عضلاتم را پر می کند از سرزمینی که ادعایشان گوشه آسمان را سوراخ کرده اما در هزاره های دور بدویت جا مانده اند.. هنوز دختران زنده به گور در خیابان ها می چرخند و یک روزی در اوج زندگی شان زیر مشت و لگد و سکوت از دست می روند..


نظرات()   
   
چهارشنبه 9 فروردین 1396  08:24 ق.ظ
توسط: نیلوفر

آیا نباید مملکتی اسلا.می را که به قدر عمر یک جوان کامل است که ادعا می کند همه چیز ما عین دیانت ماست، اما در روز جهانی زنان مسلمان حتی کوچکترین اشاره ای به هیچ موضوع دوری هم در این رابطه نمی کند، ترک کرد؟! آیا نباید چهارپارچه مملکتی را که به ریا همه را از این دیانت زده کرده بوسید و با یک خداحافظی خوشحالش کرد؟!! دو روز پیش روز جهانی زنان مسلمان بود چند روزی قبل ترش زنی در فلان بلاد کفر نمای پشتش را کرده بود به هر آنچه جایزه و اعتبار جهانی اش و دستان زن محجبه ای را پای سن آوازش بوسیده بود و در همان حوالی گروه دیگری از زنان آزاد سایر سرزمین های مفسد الارض جمع شده بودند و اعتراض کرده بودند به تبعیضات و محدودیت های بین زنان مسلمان و سایر زنان و کلا بماند تمام آن داستان هایی که تبدیل شده است به مشتی کلیشه تهوع آور از حضور در استادیوم ها و حذف از خیلی میادین و تمام حتک حرمت های دیگر که حتی حوصله ای برای نوشتنش هم نمانده است..
جواب سوالم مثبت است. باید مملکتی که همه چیزش، فیلم است و بازی ترک کرد.


نظرات()   
   
جمعه 29 بهمن 1395  12:42 ب.ظ
توسط: نیلوفر

از ما و نسل های قبلترمان که گذشت اما نسل جدید عزیز و فهمیده و محترم شماها که در همه چیز تغییرات ریشه ای ایجاد کردید، بیایید و این یک مدل را هم آپدیت کنید.. شماها که با انواع مطالعه و فیلم و عکس و رابطه حقیقی و مجازی سر از همه چیز دراوردید شما پسرانی که قبل از هر مردی و مردانگی ته و توی زنان و زنانگی را درآوردید و شما دخترانی که قبل از هر زنانگی زودرسی، زیر و بم مردان را کشیدید، حداقل وقتی جای خودش نشستید و صف مردان و زنان را تشکیل دادید حتی اگر دو صباح هم با هم زندگی کردید -سفید و قهوه ای ش هم خیلی فرقی نمی کند- همدیگر را تنها نگذارید.. همدیگر را بدانید و یاری کنید.. یک موقعی بود، نه چندان دور که به گوش ما می خواندند که هی وای! چه معنی دارد مردی با زنش برود دکتر!! مردی که زایمان زنش را ببیند از زن بودنش منزجر خواهد شد! اگر در کنار دردهای زنانه اش باشد از راه های درمانی و جلوگیری از بارداریش سر دربیاورد اعضا و جوارحش را بشناسد و به ناسلامتی ها و بحران ها و خطراتش آگاه باشد زده خواهد شد و چه می شود و چه نمی شود.. اما این ها حقیقت ندارند اگر هم دارند شماها مثل هر چیز دیگری که دگرگونش کردید تغییرش بدهید.. هرچه بیشتر بدانید بهتر می توانید روابط تان را مدیریت کنید و البته که زن و مرد هم ندارد.. همدیگر را بشناسید تا بتوان امید داشت از پس روزگاران سیاه، صبحی بدمد..


نظرات()   
   
جمعه 29 بهمن 1395  11:31 ق.ظ
توسط: نیلوفر

خداوند آقای مهندس را خیر بدهد که به پاس عشقش به خانم دکتر مطبش را با این طراحی ژاپنی تغییر داد تا هر گروه از مشکلات بتوانند در فضایی تفکیک شده مورد معاینه قرار بگیرند دردم را بغل کرده ام و روی مبل آن گوشه نشسته ام و زنان آنجا را نگاه می کنم آن یکی را که با جنین هشت ماهه اش باید برود بستری بشود چون نمی تواند نفس بکشد.. آن دیگری که بعد از دوازده بار سقط جنین بالاخره مادر شده اما هنوز هم هر هفته تزریق دارد.. چشم های گریان آن زن جوان که باز هم موفق نشده مادر شود.. صدای جیغ آن اتاق کوچک از معاینه لگنی.. زنی که از سرکوفت های مادرشوهرش پناه آورده است که دکتر بتواند در کار خداوند دخالت کند و برای او پسری بسازد! تا مبادا نسل طیب و طاهر خاندان شوهرش منقرض بشود.. آن دیگری که رحمش را سرطان خورده و آن یکی را که ترس جراحی و تخلیه شکمی رنگ از رخسارش پرانده.. و تمام آن مواردی که پشت آن درهای کوچکند و احتمالا چیزی از آنها نمی دانم.. وقتی دکتر مو طلایی و ریز نقش با جملاتی که سعی می کند در نهایت مثبت بودن ادایشان کند ازم می پرسد چرا ازدواج نمی کنم دارم به زنانگی فکر می کنم انگاری که خودم را جای تک تک زنان آنجا گذاشته باشم.. زنانگی و مردانگی که به شدت به هم وابسته اند و هر چه بیشتر گذشته بیشتر با هم به جنگ شده اند و هر چه کمتر از هم می دانند.. اسکنر سونوگرافی را روی درد شکمم می گرداند و من به حرف های خانم دکتر فکر می کنم و آقای دکتر هم حتی.. به اینکه از سر درمان ازدواج کنم و از سر درمان بچه ای داشته باشم.. پای راستم را درد بی حس کرده و با خودم فکر می کنم ازدواج درمانی دیگر چه صیغه ای ست.. اسمی که من رویش گذاشته ام و از فکر اینکه مادرانگی و فرزندانگی هم چه زیبا به هم وابسته اند خنده ام می گیرند اگرچه نمی توانم تشخیص بدهم که خنده ای است از سر لذت یا تلخی.. و روزهایی را به یاد می آورم که از سر گذرشان تصمیم گرفته ام هیچ وقت بچه ای نداشته باشم.. روزهایی که با خودم فکر کرده ام مگر می شود بچه ای غیر از نتیجه عشق داشته باشی.. که شاید بشود با کسی که دوستش نداری بخوابی اما نمی توانی بچه ای از او به دنیا بیاوری.. به دنیا آوردن فعل بزرگی است.. فعلی برابر خلقت.. برابر هدیه کردن زندگی.. انگاری که قلبت یا مغز استخوانت را اهدای عضو کنی.. اما تا وقتی که آنچه می بخشی، زندگی باشد.. در غیر آن صورت تا ابد مسئول آنچه هستی که در این دنیای وارونه وارونه رخ خواهد داد.. راستش فکر کردن به بچه دار شدن و زایش دیوانه ام می کند و دقیقا در همین دیوانگی ناشی از آن چند ساعت قرار گرفتن در آن موقعیت کاملا زنانه، دانه های آن دو جور قرص را که نیمی از محتوای جیبم را صرف خودشان کرده اند زیر و رو میکنم که قرار است به طور موقت فضای درونی مرا سرپا نگه دارند و به دلایلی که خانم دکتر موطلایی برای این اختلالات اکراه آور برشمرده فکر میکنم.. گذشته از آن بخش فیزیولوژیکی که بیشتر پیامد است تا علت، همه آتش ها از گور این مغز لعنتی است.. فکر و فکر و فکر...


نظرات()   
   
پنجشنبه 22 مهر 1395  10:06 ب.ظ
توسط: نیلوفر

دراز می کشم و دو حلقه خیار روی چشم هایم می گذارم و با خودم سکوتی را مرور می کنم که طی این دو روز... طی این دو روز، چه؟! یافتن افعال مناسب و به پایان رساندن جملات، مدتی است تبدیل شده است به نوعی چالش گفتاری و نوشتاری توامان و احتمالا منظورم چیزی است شبیه اینکه "طی این دو روز در خانه ماندن، همراه من است".. صدای مادر جان از کنارم رد می شود که با خواهرم می گوید "نه، (بی لحظه ای تعلل) یکی دو ساله دلش خیلی نازک شده زود اشکش در میاد" و صدایش می رود حوالی آشپزخانه.. و من از پس تلاش ناموفقم برای بخاطر آوردن آخرین باری که اشکم درآمده! با خودم به زنان آن روز فکر می کنم.. جدا از غلط و درست بودن آن چیزی که قیام می نامندش، از چگونگی اش، از چراییش، از سیاست زدگی هایش، از دیانت زدگی هایش، از نژادپرستی های پشت سرش، از افراط و تفریطش، از اسارت ها و آزادگی هایش و عمیقاً جدا از تمام مردان و نامردان آن روز، به زنانش فکر میکنم به مادریت به خواهریت به دخترانگی ها و همسرانگی ها.. سی و یکمین بار است که تکرار این ایام بر من می گذرد هنوز هم چیز زیادی نمی دانم و چیز زیادی نمی فهمم.. هنوز هم نمی توانم روی مرزهای باریک این حادثه... این حادثه، چه؟؟ فعلم گم می شود... چه اهمیتی دارد.. اینک منم زنی دیگر در عصری دیگر با تمام آن جوانب به نوعی دیگر، که هر چه مدرن تر تغییر رنگ داده اند. در دیروقت شب و وسط روشنای روز در خیابان های اصلی شهر لابه لای جمعیت عجیب و غریب و گم شده ای، به شکلی نادر بی محدودیت و راحت، راه رفته ام و با خودم به زنان آن صحرا و این صحرا فکر کرده ام و به پهنای صورتم اشک ریخته ام بی آنکه کسی به دیوانگی اشاره ام کند.. انگاری که قلبم به اندازه تمام زنان تاریخ بشریت سنگین باشد.. زنانی قبل از قیام، زنانی پس از جنگ ها، زنانی بازمانده، زنانی به شکلی عمیق زخمی، زنانی پیغمبر زنانی برای همیشه... حداقل اگر سهمی بیش از مردان ندارند کمتر هم ندارند.. جنگ و جار می کنم سر سهم مرد و زن باز هم؟! ابداً.. تاریخ گذشته.. تقریبا چیزی از آن باقی نمانده است.. و این منم زنی خسته در این انتهایش...  


نظرات()   
   
یکشنبه 27 تیر 1395  01:46 ب.ظ
توسط: نیلوفر

خیلی وقت بود که دردهای این مدلی با این شدت به سراغم نیامده بود دردی که تنم را خیس عرقی سرد کند و تمام شب به پتو بپیچاندم انگاری که بندهای تنم از هم جدا شده باشد و جانم از هر بند چون مایع غلیظی از تنم خارج شود.. درد گسی که فشارم را به شدت بیندازد گرمای دست و پاهایم را بگیرد و خالی از هر حس و انرژی ساکت و آرام به خلسه تلخی بکشاندم.. و انگاری از پس تمام این مدت طولانی دویدن و دویدن و فراموشی انحنای ظریف زنانه ام ناگهان به دیواری بخورم و به شکل دردناکی متوقف شوم.. خیلی وقت بود جسمم متحمل این حجم درد نشده بود و تقریبا فراموشم شده بود که قبل از همه تکاپوهای پیوسته، بالا و پایین کردن های هر روز، باز کردن درهای بسته، کنار زدن کوچک ها و بزرگ ها، جنگ ها و صلح ها، خواستن ها و نشدن ها، نخواستن ها و رخدادها، در کنار همه آنچه مرا هر صبح به خود فرا می خواند و هر غروب یه خانه باز می گرداند و در کنار همه آنچه در را برای من باز می کند و شب مرا به بستر خواب می فرستد دخترکی ایستاده است که تنها و تنها یک دختر است فارغ از هر آنچیز دیگر..فراموشم شده بود که ترک هایش را به هزار مرهم دور و دیر به هم بند زده بودیم.. و انگاری از پس این حجم درد به ناگه به خاطر آوردم که همه آن صبح پاشنه بالا کشیدن ها و تا سمت دیگر روز دویدن و فکر کردن و دویدن، تا هزار سال هم که ادامه پیدا کند در نهایت در اندرون خلوت یک شب گرم تابستانی شاید، مشتش باز می شود..


نظرات()   
   
سه شنبه 25 خرداد 1395  08:07 ق.ظ
توسط: نیلوفر

خب خیلی اهمیتی نداشت که آن دسته پسر بچه ده دوازده ساله تصمیم گرفتند تا آخر خیابان پشت سرم بیایند! با خودم گفتم بخشی از بازی شان است و باز هم مهم نبود که آن چندتا پسربچه جقل که حاضرم قسم بخورم زیر ده سال داشتند با دوچرخه هایشان چند متر عقب ترم ایستاده بودند در حالی که منتظر تاکسی بودم و یک خط در میان صدا می زدند "دماغ عملی"!!!! و توجه همه را به سمت بینی بدبخت من زیر آن عینک بزرگ جلب کرده بودند! اما وقتی آن دو مرد که بازهم حاضرم قسم بخورم روی چهل و پنج سال داشتند و سر و ریش شان سفید شده بود خیلی شیک و مجلسی با همان لحن تهوع آور دخترکُش پشت سرم اشاره کردند به کجا و کجا کمی درد داشت و چه بد که به همین جا ختم نشد و آنجایی مرا تبدیل به گلوله ای آتش کرد که آن یکی که سفیدتر بود و احتمالا مسن تر،با اطمینانی که نمی دانم از کجایش درآورد تشخیص داد که "نه بابااااا همش قیافه س... نقش پلمپه..."!!!!... ایشان همانی هستند که عمری است آنجا در آن مغازه ای که در و دیوارش را پر کرده است از نوستالژی های اتومبیل و ایران قدیم تابلو می سازد، دقیقا همانی که ادبیاتش کلی جوانمردی است و به هر کس بگویم او بود که از پس اشعات مادون قرمز و فرابنفش چشم های کثیفش تشخیص داد که من... بله و البته که شاخ در خواهد آورد.. خب هر چقدر هم که امثال او و بدتر از اوهم به هیچ ورم نباشد و اغلب به تجاوزات کلامی خیابانی واکنشی نشان ندهم هرچقدر هم که پوستم را کلفت کرده باشم و رویم روی سنگ شده باشد و معتقد باشم به حفظ عفت و تمدن بشری.. باز هم نشد که تنم یخ نکند و عرق سردی مهره های پشتم را نپیماید.. جسارت دردناکی بود.. چند قدم مانده بود تا باشگاه.. حتی نمی توانستم ذهنم را جمع کنم ببینم چه پوشیده ام صورتم چه رنگی است چه چیزی باعث این وقاحت شده بود.. مانتوی بلند مشکی که هیچ جایم را نشان نمی داد؟! شال مشکی ساده بی طرح و رنگم؟ دست و روی شسته یا موهای سفیدم؟!! در من هیچ چیزی نبود.. با خودم فکر می کنم بایستم و تف به رویش بیندازم یا کشیده نکشیده ای بخوابانم به صورت چروکش یا در ازایش من هم حرفی بزنم که او هم بسوزد و یادش بیندازم که چه حرفی به چه کسی زد تا شرم آبا و اجدادم بگیردش.. بعد تصور می کنم که شلوغ می شود و ملت جمع می شوند و تعداد بیشتری می فهمند چه گفت و البته که بدیهی است که چشم های آنها هم رد همان کثافت را خواهد گرفت و چه بسا همگی در دل تایید کنند! و بعد احتمالا فیلم مان راهی سرویس های مجازی خواهد شد! یک حساب سرانگشتی می کنم در خصوص تعداد نفراتی که تحلیل مان می کنند قضاوت مان می کنند و همان جا اعمال قانون مان می کنند که مقصر دختره فلان شده است و بیچاره مرد بدبخت گیس و ریش سفید!! و لابد از این به بعد تمام روزهای فرد اشاره ام کنند که اِ.. همون دختره که با فلانی داد و بیداد راه انداخت! و با دردی که قفسه سینه ام را می سوزاند وارد باشگاه می شوم.. حالا بدتر از بدی هم وجود دارد.. دور تردمیل را زیادتر می کنم و می دوم.. باید آن درد را از تنم بیرون کنم.. و درد بدتر از آن را که نتوانسته ام حقش را کف دستش بگذارم و البته که دومی بسی دردناک تر است.. می دوم و با خودم فکر می کنم تاکجا ادامه خواهد داشت؟ این تعارضات تا کجا می رود.. مگر تجاوز فقط همان است که به تنت تعرض شود.. از صبح تا شب بارها کلمات و جملات رکیک را از بغل گوشت رد کردن نگاه های هرزی را که تا استخوانت نفوذ می کند اشاراتی که حتی وقتی همراهی هم داری به تو رحم نمی کند پاهایی که توی تاکسی به تو مالیده می شود و کفش هایی که کاملا تصادفی! کفشت را خاکی می کند.. چشم هایی که پشت میزهای جلسات سرتا پایت را می جورد و همکاران و مشتریان و مدرسان و ممیزان و حتی مدیران فرهیخته ای که از دقیقه های پنج و شش به بعد انگشتانت و انگشترت و حرکات دست و صورتت و دکمه های مانتو و پایین مقنعه ات را دنبال می کنند.. ده دقیقه تردمیل کافی نیست برای پس دادن شان.. زورو و بت من هم حتی کافی نیست که سر بزنگاه برسد و زِد سنگینی بر شکم ملت بیندازد و صبح که شد خانمان شان را به آتش کشیده باشد.. زنان دیگر در ولایات کفر بپردازند به آنچه هر فردی -خارج از جنسیتش- در قبال انسانیتش در خود رشد می دهد و اصلا کاری ندارم به نفر اول ریاضیات و مهندس رتبه یک گوگل و گیتاریست برتر و اساتید پایه یکم اولین دانشگاه های جهانی و چه و چه... خیلی کمتر و پایین تر و ابتدایی تر از این ها هم حتی... و زنان ما درگیر بشوند با حجری ترین و بدوی ترین رذایل اخلاقی حتی اگر بارها و بارها و بارها و صدها بار از آن کناره بگیرند... نه.. هیچ چیزی کافی نیست.. به هرچه فکر کنی در راسش کسی نشسته که به همان نسبت احتمال اینکه خودش هم همین باشد بیشتر از هر چیز دیگری است.. شاید تنها راهش همین باشد که به فرزندانمان بیاموزیم... خیلی چیزها را باید بیاموزیم... مادران و به ویژه پدران فرزندان مان چقدر کار دارند... 


نظرات()   
   
چهارشنبه 18 فروردین 1395  02:10 ب.ظ
توسط: نیلوفر

مهدی همان از همه کوچکتره است که هم قد و قواره اش ریز است و هم سنش و تازه امسال قاطی بقیه بچه هایی شده که به مدرسه می روند هر روز عصر صدای داد و هوارهای زیک زیک وارش کوچه را پر می کند که پیوسته بازی می کنند و سر و کله هم می زنند دقعاتی که موفق می شوم گولش بزنم که لپ سفیدش را ببوسم و کنارم می ایستد، قدش به کمرم نمی رسد! و با آن چشم های ریزش به صورتم می خندد.. چشم هایم را تازه بسته ام صدای برادرش را می شنوم که گوشش را می گیرد که آرام تر باش خواهر سهیل! (یعنی من!) تازه برگشته و خسته ست و دریغا که او گوش کند! و من پس چشم های بسته ام می توانم شیطنتی را که زیر پوستش می دود تصور کنم و حتی شانه هایی که تکان می دهد و حالتی که خودش را از چنگال برادر بزرگ ترش می رهاند!
شناور می شوم بین خواب آلودگی آن ساعت های عصرهای زیبای بهار و خستگی کرخت چالش جلسه عصر و برنامه هایی که یکی از پس دیگری در ذهنم سیال می شوند و هیاهوی پشت پنجره.. که موج صدای تیز و هیجان زده مهدی به سهولت تیغی ذهنم را پاره می کند.. دوستان قدم و نیم قدش را که بی وقفه پی توپی می دوند و دائم از سر اینکه از آن دروازه رد شده است یا نه به هم می پرند، صدای محرکی می زند و جنجال را توقفی می دهد و حکم شان بعد از آن همه کشمکش این می شود که هر کس در نهایت بازی را باخت اسم دخترانه ای برایش انتخاب کنند!! و من تا بیایم به این فکر کنم که چطور در کودکی که هنوز هفت سال از عمرش گذشته چنین درک پستی ایجاد شده است.. در خانه اش مابین خانواده اش تو دست و پای پدر و سه برادرش -که از خانواده های خوب آن محلند- چه گذشته که حتی گذاشتن نام دخترانه از نظرش حقارت و تنبیه است.. تا بیایم متاسف شوم که گذر تاریخ و عمر زمان هم نتوانسته دردی از این همه فاجعه درمان کند و تغییری ایجاد کند در حقوق زنانه، هویت زنانه و زندگی زنانه، حداقل در نسل های جدید و جدیدتر، تا بیایم دلم بسوزد برای بعد از این و اصلا تا بتوانم برخیزم و بروم سراغش که نیم وجبی توی کله پوکت چه می گذرد، آن یکی پسرک پشت دروازه کسی را صدا می زند: "سااااانااااااز... ساناز.. هی.. هی.." و من همان جا روی تخت می نشینم...


نظرات()   
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو