یکشنبه 27 اسفند 1396  11:31 ق.ظ
توسط: نیلوفر

نود و هفت؛

پایان سی و یک سال مهجوری و صبوری

و آغاز سی و دوبارگی ام؛

به در آ از بند.. از بست.. از دیوار..

به نام سی و یک سال زندگی رها می کنم افسار زمینی ات را

برچین چهارپارچه اقلیمت را از این خاک غریب

برایم بتاز به بالا، به بلندا و به رهایش؛

ای سی و دوبارگی سرکش

بگیر و بستان به قدرت، آنچه وانهاده بودی به حیا و نجابت

بتاز،

 اما برای من باش.

برای تک تک دقایقم

نفس به نفس سال سی و دوم

نود و هفت.


نظرات()   
   
سه شنبه 21 شهریور 1396  03:40 ب.ظ
توسط: نیلوفر

پاهایشان درد می کرد و در کیف هایشان جعبه های روزانه قرص نگه می داشتند؛ کمرشان نیم انحنای خفیفی برداشته بود و دست هایشان نشان از گذر سال ها می داد اما... اما حضور داشتند؛ حضوری چنان گرم و زنده که به تک تک لحظه های آن سفر جان می بخشید؛ و چه خوب گفته است آن کسی که گفته هر چه قبل از "اما" می گویی بی معنی است! هیچ کدام از نشانه هایی که آن دو زوج را بین ما مسن تر از همه معرفی می کرد اهمیتی نداشت در قبال روح زندگی ای که در نفس آن دو زن و شوهر جاری می شد. از سال های دورتر می آمدند از آشفتگی های انقلاب، از سال های جنگ، از بمباران و روزهای سیاه بعد از آن.. جوانی هاشان نصفه نیمه رها شده بود و انگاری بی هوا افتاده باشند به قرن دیگری؛ ازدواج کرده بودند، به عهدشان متعهد مانده بودند؛ بارداری، زایمان، بزرگ کردن فرزندانی برازنده، تا رسیده بودند به امروز که همسو بشوند با مدرنیته و جریان سریع تکنولوژی و تغییرات عجایب و قرایب نسلی متفاوت از هر آنچه تا به امروز زیسته است و دلشان قنج برود برای خنده نوه کوچک شان در صفحه گوشی تلفن همراه! و همه این ها به زیبایی بین شان نشسته و گذشته بود؛ حتی آنچه نازیبا می نمود... تمام مدت سفر صدایشان را به گوش جانم می شنوم که صدای زندگی است و تصویرشان را به خاطر می سپارم که بی شک تصویری است از پیروزی.. دست در دست هم کوه ها را بالا می آیند، سورتمه سوار می شوند، به دریا می زنند و در جنگل و مه می چرخند؛ رب انار می خرند و سیر ترشی، و چای خوب لاهیجان و برنج ایرانی؛ و به راستی زندگی در ساده ترین مفهومش چه چیزی غیر از این می تواند باشد؛ این روزها که تصاویرشان را در آن لباس های رنگی و آن خنده های عمیق و واقعی چون نگینی بین آن جمع نگاه می کنم با خودم فکر می کنم برای این همه سخت گیری در حق خودم و زندگی تا کجا اشتباه کرده ام.. وقتی احمد آقا وسط اتوبوس می ایستد و خودش را معرفی می کند؛ وقتی شهناز خانم با آن صدای ملیحش برایمان می خواند، وقتی مهری خانم صدا می زند مَمَد! و داروهایش را به یادش می آورد؛ وقتی آن برق لبخندی که به چشم های حاجی نشسته است را به یاد می آورم حجاب از تمام آنچه عرصه را برایم تنگ کرده است فرو می افتد و چه زیبا فرو می افتد.. با خودم فکر می کنم شاید حکمت اینکه این سفر چهار روزه جایزه من بشود همین بود که من راه نفسم را در هوای این چهار فرشته پیدا کنم...
پروردگار همه خوبی ها... به چهار ستون تن شان سلامتی و به قاب قلب های طلایی شان شادی روز افزون فرو بریزان..
آمین.


نظرات()   
   
جمعه 2 تیر 1396  09:10 ب.ظ
توسط: نیلوفر

به دنبالش می گردم و در بین این جستجو تعدادی سی دی پیدا می کنم از حدود پانزده سال پیش؛ فیلم هایی که با هندی کم گرفته شده. سفر به شمال، به شیراز، به مریوان، فیلم هایی از برف بازی و سراب نیلوفر و... آن موقع ها که هنوز پراید و پیکان سوار می شدیم و دور ایران می گشتیم.. بین همه آنچه در آن تصاویر بی کیفیت جریان دارد ،کودکی های سهیل را برجسته می کنم، که خودش بلند و بالا روبه رویم نشسته است و به هر چیز دیگری در آن فیلم ها با صدای بلند می خندم، تا هیچ صدای دیگری را از درونم نشنوم؛ بعد هم به آرامی می آیم طبقه بالا و برای بار سوم شروع می کنم به دیدنش.. "در دنیای تو ساعت چند است" و با خودم فکر میکنم چه می شود که این فیلم تا به این حد در من تاثیر می گذارد؛ از نامش تا تک تک دیالوگ هایی که بین گیله گل و فرهاد میگذرد.. این جریان آشنا از اولین باری که این فیلم را روی پرده سینما دیدم تا به امروز در من زندگی می کند و یک روند نه سی و چند سال که ده ساله را در من زنده نگه می دارد. از این که حافظه ام را برای به یاد آوردن جاهایی از این داستان از دست داده ام دلخورم نمی کند، ولو اینکه خیلی هایش بسی مهم باشند و جز دلایلی که منجر شده است به اینکه این داستان را مدت طولانی پس بزنم. هر بار که این فیلم را می بینم دلم می خواهد حرف بزنم. دلم می خواهد درِ آن خانه را که فرهاد روی میز وسط هالش افتاد و گفت "می ارزید" باز کنم و بیایم بیرون و راه بروم و حرف بزنم.. انگاری که همه زندگی در آن یک کلمه ی مرد قاب ساز معنی پیدا کند. می ارزید... به تخت پشت دراز می کشم و هر آنچه از این اولین جمعه تابستانی در سر دارم، از راهپیمایی های بی مفهوم و فحاشی های بی فرهنگی و ترس و ویرانی و راه و جاده و شنبه فردا و هرچیز دیگر عقب می زنم و با خودم فکر می کنم همه چیزِ این دنیا به آن ساعت عشق می ارزد..


نظرات()   
   
یکشنبه 17 اردیبهشت 1396  07:11 ق.ظ
توسط: نیلوفر

خوابیده اند. در اصوات ناموزونی از خورخور و به شکل عجیبی پیچیده در پتو! می نشینم و نگاهشان می کنم.. نمی دانم چند دقیقه بین مان می گذرد.. بین من و آن شب.. با خودم می خندم به آن همه صدای نابِ پرنده هایِ تاریکی و چشمه های دور و برمان و حیوانک های دور و ملودی آن خورخورها! می خندم و با خودم فکر می کنم پشت همه آنچه این شب بی نظیر را ساخته است زیباترین همدستی پنهان است.. آن دستی که آن دریایِ سبز را در پس آن قله ی بلند نقاشی کرده و آن صداهایی که لابه لای تنه هایِ قطورِ درختانِ امنِ آن بالا می خوانند و لابه لای چشمه هایش می جوشند.. و هم آن دست جادویی که آن همه نقطه نورانی را بر دامن سیاه آن شبِ پاک پاشیده است، بی شک همان دستی است که دوستانِ جانم را به من بخشیده تا با ملودی خورخور وارشان یادآور بودنی باشند بس دلچسب.. بی شک باید باشند تا سمفونی آن شب تکمیل شود باید باشند آنهایی که نه از خون تو اند، نه همخونت، نه نسبی و نه سببی، نه رابطه ای و نه بده بستانی؛ آنهایی که با قلب شان هستند، با کالبدی از شیشه، با دست هایی از محبت و کلماتی از صداقت؛ آنهایی که به سرزمین درونشان راهت می دهند و راهت می برند تا تو در گوشه و کنارشان سفر کنی.. به آبادانی ها و به ویرانی هاشان.. هستند تا دردهایت را به دست هایشان بپیچند و پیچیدن هایت را به آغوش شان. فرستاده هایی جانشین آن بخشی از نداشته هایت، از گمشده هایت، از ازدست رفته هایت.. امنیت پشت ترس ها، دلهره ها و اضطراب هایت.. آمده اند که بشنوندت، بخوانندت و حتی گاهی بنشینند به پای سکوتت که چه ساده است برای چشم هایشان خواندن این سکوت.. نفسی می کشم ورای نفس هاشان و با خودم فکر می کنم اگرچه رفقای بی خطری نیستیم اما بودن مان شفاست.. نعمت است.. موهبت است برای زندگی این روزهامان حداقل.. در کنارشان و حتی کنار آن خورخورهای عجیب و غریب! صداهای زیبای آن شب نشسته است بجای آن نویز مضر و مزمن که امان شب هایم را گرفته و در آن ریتم منحصر به فرد و خصوصی به ادامه ی بودن مان فکر می کنم.. به ادامه ی تصویر این زیبایی.. به ماندگاری آنهایی که به قولِ قلم آن بزرگ، به هنگام رفتن نروند... 


نظرات()   
   
شنبه 26 فروردین 1396  03:38 ب.ظ
توسط: نیلوفر

می بارد.. بدون توقف.. درست از نیمه شبی که در چارچوب اتاق و طول و عرض تخت جا نمی شوم و دلم دو بال می خواهد که خودم را برهانم.. و هم اکنون بعد از یک توطئه ی به توطئه گران برگشته ی ناموفق! پشت میزم نشسته ام و ارغوان های بنفش و زیبا را نگاه می کنم که لابه لای سبزی کاج ها با دانه های باران عشق می بازند! اگر همین حالا، درست همین حالا که از واپسین تار موهایم تا ناخن شصت پای راست متحمل دردی است نامفهوم، رهایم کنند و اختیارم را از هر محدودیت آدمیزادی بگیرند اولین و تنها کاری که خواهم کرد زدن به دل دشت زیر پایم است بدون لحظه ای تعلل حتی به بهانه کندن مانتو و مقنعه! آن مسیر سبز روبه رو را خواهم گرفت و تا آن دوردستی که پیدا نیست دور خواهم شد.. صدای ادل با آواز "میلیون ها سال پیش" که در دل دشت بپیچد از حال من قصه می خواند و من چون سبکی هوای این حوالی پرم از میل به رهایش.. باران است و باران که می زند مرا دیوانگی سرخوشی دربر می گیرد.. باران است و من با باران وعده هایی دارم عمیق و دور و دیر.. باران است و باران...   


نظرات()   
   
سه شنبه 8 فروردین 1396  08:39 ق.ظ
توسط: نیلوفر

نیمه شب که چشم هایم را می بستم حس دلپذیری داشتم انگاری که توانسته باشم رسالت آن روز را به طور کامل انجام بدهم. افتاده بودم درست وسط روابط دوستانم که به جانم بسته اند و در پایان روز توانسته بودم در هم حلشان کنم.. خودم را به یاد می آوردم که بارها دلم خواسته بودم کسی در گوشه ای پنهان از روابطم حضوری موثر می داشت و می توانست خیلی حرف هایی که به هر علت بجا و نابجا و به ظن خودم صحیح به زبان نیاورده بودم را به گوشی برساند کسی بیاید شبیه پیامبری زمینی و آنچه من نشده بود یا نتوانسته بودم ادا کنم به نیابتم بجا بیاورد..  بارها و بارها را به یاد می آوردم که به مانند تن نازک دخترک شیرین مان به تخت، به میز کار، به سجاده به در و دیوار پیچیده بودم و به سان چشم های زیبایش کاسه کاسه اشک ریخته بودم و تنها چیزی که خواسته بودم این بود که کسی با دست و پایی زمینی و با تکلم بشری بیاید و کمکم کند.. برایش حرف می زدم بی آنکه نصیحتش کنم، حتی روزهای دور را هم به یاد می آوردم آن روزهای بارانی که سر تا ته سنندج را راه رفته بودم تمام روزهای منتظر بر تراس خانه قبلی و تمام شب های سرگردان در خواب ها را.. امشب، مابین تمام روزهای بی خاصیتی که برمن گذشته، چشم هایم را می بستم در حالی که در قلب هایشان غمی نبود چشم هایم را می بستم انگاری که رودی را شکافته باشم و در مرده ای دمیده باشم... 


نظرات()   
   
چهارشنبه 20 بهمن 1395  07:54 ق.ظ
توسط: نیلوفر

حالم خوب است. بدون هیچ مقدمه ای. نمی دانم دقیقا از چه چیزی و چه کسی و کجا ناشی می شود و چقدر قرار است بماند نمی خواهم هم بدانم.. از حضور مهمان باشد یا تولد بابا یا آن همه کامنت خوب زیر عکس هایش یا رنگ و بوی رفقای خوبم یا روزهای آخر کاری امسال یا حتی ممکن است از زور فشار زیاد عصاره شده باشم یا هر چیز دیگری.. در واقع فرقی هم نمی کند چرا که هیچ چیزی در اطراف و اطرافیانم تغییر نکرده که بخواهم دنبال علتش بگردم هر چه هست به نوعی یک فرکانس متفاوت درونی است نوعی غنیمت جنگی و من همین قدر می دانم که از آن لحظه که امروز صبح چشم هایم را باز کردم به روحم نشسته.. چشم هایم را می کشم و ماتیک صورتی را برمی دارم با مامان می روم شرکت و طی راه سامی بیگی و تی اِم بَکس برایمان می خواند با آن نیسان آبی بلوار سیمان را می روم بالا! و پشت پنجره آقای مهندس گل و گیاه پانتومیم بازی می کنم که یعنی ماشین منتظرش است! بی سر و صدا وارد اتاق مهری می شوم و وقتی متوجهم می شود با آن قِرهای کج و کوله مدل حسین، سلامش می کنم و چشم هایش را را می بینم که متعجب می ماند! و تصمیم دارم تا شب هم به همین  خل بازی ها ادامه بدهم.. تصمیم دارم آن جرقه هر چقدر هم کوچک و ضعیف را به فال نیک بگیرم... 


نظرات()   
   
سه شنبه 15 تیر 1395  02:11 ب.ظ
توسط: نیلوفر

تلفنش زنگ می خورد و در طول چند دقیقه ای که صحبت می کند دفترچه نیمه باز روی میزش را از گوشه چشم نگاهی می اندازم! با همان خط بامزه که از دور مشتی حروف گرد به چشم می آید جملاتی نوشته شده است حاکی از اینکه طی بیست سال اخیر اقتصاد چه روندی داشته و چنانچه می خواهید کاری را صد در صد انجام بدهید بیست در صد کار کنید و هشتاد درصد تبلیغات و اخباری از همه جای دنیا همه هم در قالب نهایت سه خط! هنوز گرم صحبت است دفترچه را برمی دارم و طرف دیگرش را باز می کنم به شکل مشابهی با جملاتی رفتاری و شناختی پر شده است و همش دلم می لرزد که الان صحبتش تمام می شود و کنجکاوی من در پی شناخت مسیر او به نظرش گستاخی بیاید -که پر بیراه هم نیست البته!-  بعد از مدت ها سرم را بلند می کنم و نگاهش می کنم با دقت تمام در حال ارائه گزارش تلفنی است.. با خودم فکر می کنم تمام موفقیت بزرگ و محکم پشت آن چهره ی آرامی که مقابلش نشسته ام از کجاها آب می خورد.. بارها به این موضوع فکر کرده ام که تا به این سن رسیده چطور زندگی کرده که امروز اینجا ایستاده است.. و هر بار به این نتیجه می رسم که او یکی از ایده آل های من است -باتمام نقاط مثبت و منفی که طی این سال ها از او شناخته ام- و گاهی حتی مقایسه اغلب مع الفارغی رخ می دهد که همیشه هم نتیجه مثبت نخواهد داشت.. امروز آن روزی نیست که بخواهم در مورد او شخصیتش و طریقه زندگیش بنویسم چرا که در نظر دارم جای دیگری از کسانی که به نوعی الگو بوده اند بنویسم.. تنها می خواهم به خودم یادآوری کنم که چنین رفتارهای کوچک در موفقیت های بزرگ سهم شیرینی دارند از این که می بینم کسی مثل او هم خیلی چیزها خارج از تخصصش را می خواند به ویژه موارد رفتاری و جالب تر اینکه از آنها یادداشت برمی دارد آن هم در دفترچه ای که یکی از ارکان اصلی دفترش به حساب می آید جرقه شادی درونم بالا و پایین می پرد! وقتی می بینم آن روان نویس نارنجی! چرخیده و نوشته "آیا هیولای درون خودتان را می شناسید؟!" و بلافاصله سرم را بلند می کنم تا ببینم در آن اندام درشت و پلک های افتاده و لپ های شل چه هیولایی می تواند نهفته باشد دلم می جوشد! و احتمالا او از کشی که لبانم آمده است و لبخندی با خودش آورده می فهمد که به دفترچه اش سرکی کشیده ام! و از آنجا که خداوند مرا بخواهد با قطع شدن تلفنش و همین که بخواهد چیزی بگوید کس دیگری اجازه می خواهد که وارد شود و من با لپ های تا بناگوش سرخ شده و کاملا راضی از بی ادبی که مرتکب شده ام سرم را بالا می گیرم و با یک وقت بخیر بی مزه خوشحالش می کنم و دفترش را ترک می کنم و تصمیم می گیرم هیچ وقت دیگر به حرکت بی سابقه امروزم فکر نکنم اما عهد می بندم با خودم که در اولین فرصت آن دفترچه دیگر را هم نگاهی بیندازم!.. والا به قرعان!

+زین پس یک برچسب جدید و متفاوت خواهیم داشت! به حق چیزهای ندیده و نشنیده!!


نظرات()   
   
دوشنبه 24 خرداد 1395  03:50 ب.ظ
توسط: نیلوفر

همانا که هیچ چیزی جز آن قد و بالای کوچک و آن صورت گرد و چشم های مشکی درشت نمی توانست طلسم مرا بشکند به کلماتی غیر از پرسش در مورد دستگاه های سالن و مقدار وزنه هایشان و تعداد ست هایم و اینکه آیا درست انجام می دهم یا نه...! او را در آن سرهمی سورمه ای مخصوص ژیمناستیک می بینم که ستاره می زند و تلاش می کند که به هنگام فرود پاهایش را جفت بگذارد.. به موهای لخت چتریش که با هر پرش چشم های درشتش را نمایان تر می کند که می چرخند تا چشم های روشن خانم مربی را پیدا کنند که لحظه ای از آنها نایستاده..! خانم مربی او و خانم مربی های من هنوز به خوبی نام مرا به خاطر نسپرده اند اما به سادگی فهمیده اند که من همان زنی هستم که عاشق کیارش شده!! بعله.. کیارش همان پسری بود که اگر خداوند به من می بخشید امروز داشت ستاره می زد و چشم های مغرورش به من می خندید...


نظرات()   
   
دوشنبه 17 خرداد 1395  09:20 ق.ظ
توسط: نیلوفر

گیرم که خوابیده باشی... گیرم که آن شب که می خوابیدی گمانمان نبود که برنخواهی گشت تا روزی دیگر را کنار هم آغاز کنیم... گیرم که ده سال است در آن خانه آرمیده ای... گیرم که شبی تب دار تو را از ما گرفت و ده سال است که زنگ صدایت به گوشمان نمی پیچد... اما بانو.. بیا و غیرت کن و امروز را از ما خبری بگیر... به حرمت سالروز به دنیا آمدنت حتی اگر چهار گوشه اش را بوسیده باشی...
 مبارکت باشد بلند بالا... مبارک باشدت این سی و یک سالگی مهجور...

*سالروز میلاد رفیق روزهای دور.. رفیق از دست رفته... شیمای عزیزم.. روحش شاد...


نظرات()   
   
چهارشنبه 5 خرداد 1395  04:45 ب.ظ
توسط: نیلوفر

سی ساعت تا پایان سی سالگی ام باقی مانده.. سی ساعت باقی مانده تا پا به درگاه دهه چهارمم بگذارم.. خودم برای خودم به سان مادری هستم که قد و بالای دخترش را نگاه می کند و سی سال پیشش را به یاد می آورد.. روزی نه چندان دور که با دردی ناشناخته و غریب درونش به آخرین امتحان دوره متوسطه اش پیچیده شده و در آخرین ساعات شب دخترکی سبزه رو و چشم ابرو مشکی به دنیا آورده است.. ایستاده ام کناری و سی سال بزرگ شدنش را مرور می کنم.. کودکی اش را با کفش های تق تقی و دلبری های دخترانه.. نوجوانی های آرام اش را.. و جوانی های پر فراز و نشیبش.. سالهایی که درس می خواند و نمی خواند هم.. سالهای کار کردنش با تمام چالش ها و تنش ها... سالهایی که یکی پس از دیگری می آمدند و سرزمین درونی او را شکل می داند.. سال هایی که جای بازی ها و شلوغ کاری هایش خالی است سال هایی که آتیش نسوزاند که بلوا به پا نکرد که لشگری به دنبال ناخن های قرمز و لب های خوش رنگش راه نینداخت.. تمام روزهایی که دلش شکسته شد از اولین روزهایی که دست به قلم برد تا روزهایی که کاغذهای عصاره روزهایش در آتش ها سوختند.. کناری ایستاده ام و به یادش می آورم.. روزهایی که چشم هایش خیس بود را به ندرت به یاد می آورم.. روزهایی که فرو ریخته باشد.. روزهایی که دوباره برنخواسته باشد.. و امروز دخترکم سال سی امش را به انتها می برد و فردا که شد دهه چهارمش را جشن می گیرد.. او امروز دختری کامل است کارهایی که باید می کرده را کرده و آنچه باید می شده شده است حداقل در حد همان حداقلش. آنچه از سرش گذشته چه بسا به درونش بیش از سی سال هدیه کرده باشد و آنچه او را طی سال ها برتابانده در تعدد تارهای سفید موهایش و در نقطه سیاه دو چشمش به آرامی نشسته است.. دخترم بالاها و پایین هایی فراتر از سی سال را سپری کرده و امروز ایستاده است در آستانه چهارمین دهه و من به سان مادری در پی چیدن تدارکات این آغازم.. مادری که می گردد به دنبال بساط سور و سات تولدی دیگر و مثل همه باری که می خواهد برای دخترکش کاری بخصوص انجام بدهد انگاری ذهنش پاک شده است.. انگاری که سال سی ام آب پاکی بوده که ریخته شده است روی دستانش.. تکلیف همه چیز معلوم است و دخترک بر جایی نشسته است که غافلگیر کردنش خوشحالی پاشیدنش برقص آوردنش به شور کشیدنش، از آن شورهایی که چشم هایش برق بزند از زور سادگی و روشنی به آسانی امکان پذیر نباشد.. انگاری که از یک جایی به بعد با همه چیزی و با هر چیزی نتوانی درونی را به جوش آوری.. به ویژه درون هایی که به واسطه سی سال تاقسمتی تفاوت هایی پیدا کرده اند.. هزار راه و هزار حالت در ذهنت بچینی و حتی بسازی اما هیچ کدام آنچه که به خواهد و به دلش بنشیند از آب در نیاید با اینکه کلا ذهنت کار نکند که تفاوتی ندارد.. انگاری که تمام آن راه ها را یک بار رفته و برگشته است و تا تو از آغاز بگویی او از پایانش بازگردد و درست همین جاست که با بندهای تنت حس می کنی که دخترت بزرگ شده است.. من مادری هستم با دست هایی از پا درازتر که برمی خیزم و در گوش دخترم زمزمه می کنم که "بلند شو مادر.. برای آخرین بار به فهرست آنچه گذشته نگاهی بینداز.. کتاب هایی که خوانده ای، فیلم هایی که دیده ای، صداها و آواهایی که شنیده ای، سرزمین هایی که دیده ای، آدم هایی که آمدند و رفتند و حوادثی که به شیرینی و تلخی به جانت نشستند.. بلند شو و تنی به آب بزن.. موهایت را بیارای و دستی به سر و صورتت بکش.. امروز آغاز باقی ماجراست.. درست عین یک نقطه عطف دیگر.." به پوست نازک صورتش دست بکشم و برایش از فردایی بگویم که در امروز باقی نخواهد ماند.. "بلند شو دخترم... این رنگ و این هم قلم..." و صدایش به آرامی در گوشم می پیچد که زمزمه می کند: در وصالت چه را بیاموزم/ در فراقت چه را بیاموزم/ یا تو با درد من بیامیزی/ یا من از تو دوا بیاموزم.... دور می شود و می شنوم که می خواند: "یا بیامیزی یا بیاموزم..." 


نظرات()   
   
شنبه 22 اسفند 1394  12:28 ب.ظ
توسط: نیلوفر

دانه های خاک را به هم می آمیزم و زیر لب با خودم می خوانم "مرا کسی نساخت، خدا ساخت، نه آنچنان که کسی می خواست، که من کسی نداشتم، کسم خدا بود،او بود که مرا ساخت، آنچنان که خودش خواست، نه از من پرسید و نه از آن منِ دیگرم..."*ریشه های تازه نهال بنجامین را با ذکر تبرک و نور در خاک پنهان می کنم و انگاری درست همان موقع نفس کائنات در تارهایش می پیچد و متولد می شود با خودم فکر می کنم اگرچه خیلی وقت است آن دختر زاهد و ذاکر نیستم خیلی وقت است انحنای عارفانه درونم ساییده شده و دفترچه ای که کلماتش پیش تر ها یک بار روح مرا از سقوط نجات داده خیلی وقت است که فقط خاک خورده اما این دانه های نرم انگاری مرا به اصل خود برمی گرداند و انقدری دلنشین و خوشایند است و انقدری فالش نیک است که مرا از پرداختن به هر فکر روشن و خوبی نمی ترساند.. برگ های کوچک نهالم را در خاک، خانه می دهم و به گوشش نجوا می کنم "سپیده که سر بزند/ در این بیشه زار خزان زده/ شاید دوباره گلی بروید، شبیه آنچه در بهار بوییدیم …"** تنها یک هفته تا بهاری دیگر باقی مانده و آخرین شنبه اش از سرم می گذرد.. شنبه ای آرام و روزهای پایانی آرام.. اگرچه فهرست بلند بالای کارهایم چون همیشه هنوز هم بلند بالاست اما نگران چیزی نیستم انگاری که کار ناتمامی باقی نمانده باشد قرارداد نبسته ای، وعده های محقق نشده ای، حرف های نزده ای، بدهی نداده ای.. هیچ چیزی باقی نمانده باشد و ته سالی حساب مان سربه سر باشد.. با خودم فکر می کنم سال دیگری کهنه شده و در مقایسه با این کهنگی چیزی عقب نیفتاده است -حداقل مورد حیاتی یا بحرانی- نقشه سال نو را که چندی پیش ویزیو کردم مقابلم می گذارم و به دوازده وعده تازه پیش رویم فکر می کنم که نقشه ام به تن این دوازده وعده چه زیباست! به آرامی خط هایش را دنبال می کنم که خانه ای را به خانه دیگر وصل کرده و مسیری که قرار است طی کنم نشانم میدهد.. نه می خواهم و نه لزومی دارد که خاطره هیچ آخر سال دیگری را مرور کنم -حتی خوب ها را هم- در پی ردی باشم یا پی بهانه ای بگردم از این که ذهنم خالی است و حتی قلبم هم، خیلی دلگیر نیستم از اینکه به تنهایی تصمیم می گیرم به تنهایی نقشه می کشم و برای اجرایش قدم برمی دارم غمگین نیستم آنچه هست اعتمادی است که به اعتقادم بسته ام.. اعتقاد به آنچه و آنکسی که تا معتقدم کند بهای سختی را ازم گرفت...
می روم بر فراز دشت ماهی قدمی می زنم و زیر آسمان ناب آبی اش نفس می کشم.. زمین و زمان خداوند بی نظیر شده است زندگی پاشیده است به سر و روی هستی.. این همه زیبایی انقدر بی قرارم می کند که گاهی حس می کنم در چارچوب دفتر جا نمی گیرم و همان لحظه باید حجاب برکنم و بزنم به دل دشت و درست آن راه فرعی سمت چپی را پیش بگیرم که انتهایش معلوم نیست.. می ایستم لبه باغچه آخر و احساس می کنم قدم از همیشه بلندتر شده است! خنکای دلچسبش نفسم را که از پایین آمدن پله ها گرفته بود چاق می کند با خودم فکر می کنم اگرچه اوضاع همچنان پایدار است.. شرایط کارم همچنان فشرده و ناملایم است آدم های اطراف همان لبخند به لب های هزار فکرند و عرصه همچنان بر من و روزهایم تنگ است اما دلیل نمی شود که کفه دیگر هم سرجایش نباشد.. جهان نو می شود نقشه ها تازه می شوند و به تن دوازه ماه چهار فصل تازه می رقصند در پس هر ساعتی -و حتی چه بسا هر دقیقه ای- راهی تازه آرمیده است و چه حسی بهتر از این که تو در دروازه این سال جدید بایستی با رقتی دلچسب... و با خودت بخوانی همه چیز جوانه خواهد زد.. جهان تو منتظر تولد است.. تولد در دستان آواهایی که در گوشت اذان احسن الحال نجوا می کند.. جهان تو منتظر است...

*دکتر علی جان شریعتی
** پل الوار دوست داشتنی


نظرات()   
   
دوشنبه 9 شهریور 1394  09:45 ق.ظ
توسط: نیلوفر

چه چیزی جز یک باران چند دقیقه ای آخر تابستانی می تواند حجم خستگی های جامانده اول روز را با خود ببرد و به روح مکدرم حیات دوباره بدهد... شمیم دلچسبش بپیچد لابه لای بندهای من و دفتر و ملودی زیبایی سر بدهد و از آن رخوتی که در اولین ساعات روز عنقریب است که اشکت را در بیاورد رهایشت دهد... دو ساعت از شروع ساعت کاری می گذرد و من همچنان در محوطه سبز پشت ساختمان راه می روم و راه می روم به دنبال راه حلی برای تمام شرایط کاری حال حاضر.. و نتیجه ای که می گیرم فقط چندتا دیوار است و مقداری اضطراب... به هر سمت که می روم فقط با تعریف و تمجید روبه رومی شوم و تو بهترینی و بهترین کار را کرده ای و بهترین اجرا را داشته ای و بهترین فکر را.. به چهره هایشان نگاه می کنم که چطور حتی وقتی خبر نداشته اند کارهایشان را راه انداخته ام و حتی حساب کتاب می کنم در چند درصد از سود قابل توجه شان سهیمم و در ازایش با سبدی خالی روبه رو شده ام.. تعامل مان خیلی نابرابرانه است... خیلی ناعادلانه.. و اگرچه به خوبی می دانم که عدالت مفهومی غیرقابل دسترس و واهی است اما در این حد ناسپاسی و خودفراموشی شان جسم و جانم را تا حد زیادی خسته کرده... واقعیتش این است که همه جا همین است و این مملکت فلان است و ادله ای از این دست تو کت من نمی رود.. نفس عمیقی می کشم تا بارانی این صبح را به درون بکشم و زیر و رو می کنم همه رفتار و منشم را.. کجا اشتباه کرده ام.. احتمالا جاهایی نیاز به اصلاح داشته باشد.. ذهنم در برابر اتفاقاتی که خیلی مویرگی و نامحسوس! افتاده به دو نیم تقسیم می شود.. نیمی مربوط به شرایط الان و واکنشم در قبال نیمچه ظلم واقع شده و نیم دیگر که بسیار حائز اهمیت تر است مربوط می شود به از این به بعد... به راه های پیش رو... به انتخاب و تصمیم بعدی.. و آن ساعاتی که کلنجارهایی از این دست منطقی و دودوتا چارتایی به خودت می پیچاندت چه چیزی جز صدای یک رعد محکم و قطرات باران می تواند نجاتت بدهد... دانه دانه فرو می ریزد و هوای اطرافت را جابجا می کند و خنکای دلچسبش برت می گرداند به نفس.. به آرامش.. به صبر... صدای محجوبش در گوشت می پیچد و یادت می آورد که دستی قوی تر از تمام قدرت های بشری دور و نزدیکت هست که هرگز دیر نمی کند و به موجب حرکت تو پاسخت را خواهد داد.. راه حل ها یکی یکی مقابلت می گشاید و دستت را به آرامی می گیرد...
به دفترم برمی گردم... پشت قاب پنجره می ایستم.. دانه ها به شیشه می خورند و با خودم فکر می کنم که باید خاک گلدان ها را عوض کنم و شاید همه را به گلخانه منتقل کردم و بجایشان تعدادی گلدان کوچک تر آوردم.. با خودم فکر می کنم باید از آقای آبدارچی سابق عیادت کنم که ریه هایش را از دست داده.. پا در دفتر می گذارند و روی انگشتانم می نشیند و من در حالی که دانه های معجزه را نفس می کشم با خودم به مرحله ی دیگری از تغییر فکر می کنم... دانه های معجزه باران که خبر آورده اند از آغاز فصلی نو.. 


نظرات()   
   
چهارشنبه 4 شهریور 1394  12:00 ب.ظ
توسط: نیلوفر

بعضی آدم ها نشانه اند.. بعضی آدم ها آمده اند که با خودشان نشانه ها را برایمان بیاورند.. آمده اند تا برای آن روز گذشته، که تو مانده ای و سکوت قبل از پر شدن دفتر های ساختمان نشانه دلنشینی باشند آمده اند تا صدای خنده های عمیق و واقعی شان پرده های موسیقی ساکت دشت ماهی را به ملودی نابی برقصاند.. آمده اند تا یک روز گذشته در چند سال قبل،" هایلات" دفترش شوی و برایت نشانه ای را به همراه بیاورد... بعضی آدم ها نشانه اند... بعضی آدم ها همیشه نشانه اند.. چند سال می گذرد، به پایان دهه پنجم عمرشان نزدیک تر می شوند، لاغر می شوند، موهای سفید شان بیشتر می شود، اما همچنان با خودشان نشانه ها را می آورند. واقعیتش این است که آن ها همیشه نشانه اند.. نشانه هایی که هرگز از زندگی مان حذف نمی شوند. می روند، پیرتر می شوند، آرام تر می شوند فاصله های دور و نزدیک را طی می کنند اما حذف نمی شوند برمی گردند و هر جا که لازم است برایمان نشانه ها را می آورند.. برمی گردند و تو از این که در مقابل آقای داماد مدیرعامل که هنوز هم چشم هایش در پی توست، بعد از گذشت این همه مدت بغلت می کند ککت هم نمی گزد.. برمی گردند و بغلت می کنند و صورتت را غرق بوسه می کنند و نشانه ها را به آغوشت می ریزند.. برمی گردند و مقابلت می نشینند و تو به این فکر می کنی که "زندگی.طبق.معمول" را از همین چشم های روشنی برگرفتی که امروز هر چه بیشتر با تارهای بغل شقیقه هایش همرنگ شده است و همش تکرار می کند که "دو سال دیگه پنجاه سالم میشه ها!!" مقابلت می نشیند و برایت از آن روزها و این روزها تعریف می کند و پای سفره ات می نشیند و نان و نمکت را به منش تو صرف می کند و از طبیعت تو لذت می برد و تو با خودت فکر می کنی چطور همین اطرافیان یک طبقه بالاترت می توانند در مورد او طور دیگری فکر کنند طور دیگری قضاوت کنند و طور دیگری رفتار کنند.. بعضی آدم ها نشانه اند.. در هر مرحله ای و با هر عنوانی که در مسیر تو قرار می گیرند با خودشان نشانه ها را می آورند و هر بار که می روند برایت دلتنگی مطلوبی به جا خواهند گذاشت.. نشانه های آدمیزادی نشانه هایی دلچسب و بی خطرند.. دست هایشان را به گرمی می فشاری و قلبت را به گرمی می فشارند و به وضوح احساس می کنی که عشق را ملاقات کرده ای.. تو از این ملاقات برمی گردی در حالی که ذره های طلایی اش در تو غوغا به پا می کند و با خودت فکر می کنی که بزرگترین مزیت آدم هایی که نشانه اند همین است که خود عشق اند اما نمی توانی عاشق شان باشی. چراکه آنها هرگز زندگی تو را به خطر نخواهند انداخت.. گرمت می کنند اما تو را نمی سوزانند.. آنها تنها کاری که می کنند زنده نگهداشتن روح زندگی در توست.. بعضی آدمها آمده اند تا همیشه نشانه باشند...


نظرات()   
   
یکشنبه 4 مرداد 1394  03:15 ب.ظ
توسط: نیلوفر

حوادث غیر مترقبه نه فقط سیل و زلزله و مواردی از این دست است که همانا به خانه بخت رفتن آخرین دختر دم بخت مجرد خاندان پدری نیز نوع ناهنجاری از حوادث غیر مترقبه است به ویژه اگر کوچک تر از تو هم باشد و تو همچنان در منزل پدرت مانده باشی... از آن بدتر هم هست؟ بله که هست. آنجا که قصد رفتن هم نداشته باشی!! و اینک مابین دست و جیغ و هورای عروسی یکدانه دختر عمه جانمان و وی وایلای از این به بعدش دچار چندگانگی گشته ایم...!
باشد خداوند ما را حمایت کند..!!!

+ الهی که همه دختر پسرهای خوب خوشبخت و سعادت مند بشن


نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :2  
  • 1  
  • 2  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic