جمعه 29 بهمن 1395  12:42 ب.ظ
توسط: نیلوفر

از ما و نسل های قبلترمان که گذشت اما نسل جدید عزیز و فهمیده و محترم شماها که در همه چیز تغییرات ریشه ای ایجاد کردید، بیایید و این یک مدل را هم آپدیت کنید.. شماها که با انواع مطالعه و فیلم و عکس و رابطه حقیقی و مجازی سر از همه چیز دراوردید شما پسرانی که قبل از هر مردی و مردانگی ته و توی زنان و زنانگی را درآوردید و شما دخترانی که قبل از هر زنانگی زودرسی، زیر و بم مردان را کشیدید، حداقل وقتی جای خودش نشستید و صف مردان و زنان را تشکیل دادید حتی اگر دو صباح هم با هم زندگی کردید -سفید و قهوه ای ش هم خیلی فرقی نمی کند- همدیگر را تنها نگذارید.. همدیگر را بدانید و یاری کنید.. یک موقعی بود، نه چندان دور که به گوش ما می خواندند که هی وای! چه معنی دارد مردی با زنش برود دکتر!! مردی که زایمان زنش را ببیند از زن بودنش منزجر خواهد شد! اگر در کنار دردهای زنانه اش باشد از راه های درمانی و جلوگیری از بارداریش سر دربیاورد اعضا و جوارحش را بشناسد و به ناسلامتی ها و بحران ها و خطراتش آگاه باشد زده خواهد شد و چه می شود و چه نمی شود.. اما این ها حقیقت ندارند اگر هم دارند شماها مثل هر چیز دیگری که دگرگونش کردید تغییرش بدهید.. هرچه بیشتر بدانید بهتر می توانید روابط تان را مدیریت کنید و البته که زن و مرد هم ندارد.. همدیگر را بشناسید تا بتوان امید داشت از پس روزگاران سیاه، صبحی بدمد..


نظرات()   
   
چهارشنبه 27 بهمن 1395  07:33 ق.ظ
توسط: نیلوفر

پدر سالهاست سیگار می کشد. از وقتی که یادم می آید. و قبل تر از آنچه هم که من به یاد بیاورم.. دایی کوچک نیز، آقای مدیر سیستم ها هم،که دست کم هفته ای چند بار، هر بار چند ساعت مجبورم ببینمش. همکاران خوب و بد، آقای میم.صاد و حتی رفیق جان سالهای دانشجویی، عروس خانم امروز، بر بلندی خیابان شالمان در آن شب پاییزی پنهانی.. و البته خیلی کسان دیگری هم که جسته و گریخته با آنها در ارتباط هستم و نیستم.. لذا با دود بیگانه نیستم و انزاجرم از ادوات و تعلقات و عوارض و لذایذش هم بر کسی پوشیده نیست.. و حالا پس از سی و یک سال وضوحِ این حقیقت تیز و صریح، در کلنجاری لوس بین دخترانگی تصنعی ام و بُعد دوست نداشتنی مردانه ی آن دیگری، لو می رود! در قبال مقابله ام برای دفاع از رنجش بی مزه ای که پیش آمده، بغلم می کند تا بتواند راحت تر و سریعتر از دلم بیرونش بکشد -که البته زخم خودش را زده- و من در لابه لای آن آبی نفتی خوش رنگ پیراهن و کت و شلوارش در یک لحظه، فقط و فقط یک لحظه، بوی عمیقی از سیگار را به درونم می کشم.. عطر آدامس و بِنانای او و جادور تلخ من و هیچ چیز دیگری نتوانسته تاثیری بگذارد و تمام درون من پر شده است از یک بوی خالص مردانه.. انگاری که برای بار اول باشد که این همه عمیق استشمامش کرده ام.. متوقف می شوم. حرف هایم همان جا تمام می شود. دفاعم به پایان می رسد. غر زدن های لوس و بی مزه ام و تمام شیطنتی که از در و دیوار وجودم بیرون ریخته.. دردی که بیست و چهار ساعت است به خودم می پیچاندم را محکم بغل می کنم و رد آن دود را نمی گیرم.. چیزی از بد بودنش در ذهنم نیست از ضرری که رفیق دلبندم را تهدید می کند از اَخ و پیف های سیگار و حتی آنچه از لذت و هوس و عادت که او را ترغیب به کشیدنش می کند.. تنها چیزی که با آن یک نفس در من باقی می ماند، رخداد آن صفت مردانه است. ماندگاری آن بوی منحصراً مردانه.. -فارغ از خوب و بد بودنش- صفتی مردانه تر از داشتن محاسن و یک تکه ماهیچه اضافه و صدای کلفت که حتی ممکن است خیلی هاشان نداشته باشند.تنها یک حس بودار که در آن لحظه به شیوه ای مردانه مرا در آن آغوش آبی نفتی خوشرنگ نگه می دارد..


نظرات()   
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو