شنبه 4 آذر 1396  08:19 ق.ظ
توسط: نیلوفر

آمدم رنگ پروفایلم را نارنجی کنم که من هم نه بگویم به خشونت علیه زنان و بعد به عنوان زنی که اندکی بیشتر داعیه مبارزه دارد برای منع این خشونت بنویسم؛ اما چشمم می افتد به تصویر سیاه کرمانشاه که سیزده روز است بر خرابه های روح و روانم نشسته. خنده ام می گیرد.. انواع محرومیت های انسانی از شکاف های مهیب زلزله از خاک این سرزمین بیرون زده است انگاری که حجاب از سر سالها سیاهی بیفتد و ظرف کمتر از یک دقیقه، عریانی شنیعی بیرون بزند. بهت ویرانی و آوار در قبال آنچه از محرومیت و ظلم در این سرزمین مبهوتت می کند ناچیزترین است. این دوران حتی به دلاوران این خاک هم خشم روا داشته، چه رسد به زنانش؛ به قهرمانی کیانوش رستمی و سوسن رشیدی، به سال ها پهلوانی و مرزداری سربلند، به دست صلح و رابطه که بعد از سالها با آبروی آبشار پیران و کتیبه های هزار ساله و کاروانسراهای مردمداریش به سوی اهالی دنیا دراز شده بود، به رنج مردمی که به هر دری زده بودند تا به جهانیان نشان بدهند کورد اهل صلح و معرفت است نه جنگ و ترس و خون.. آخ که با خودم فکر می کنم چه می شد اگر ملت طی این سیزده روزی که با فوج فوج کمک های مهربانی شان به سوی مان آمده اند تا نه تنها زندگی نصفه و نیمه آوارزدگان را نجات بدهند بلکه روسیاهی اش را بگذارند برای کاربه دستان، با خودشان سطل سطل رنگ می آوردند و قلم مو و در و دیوار فرو ریخته این خاک را نارنجی می کردند کاش رنگ، زبان شان می شد تا فریاد بزنند آنچه اینجا به چشم دیده اند فراتر از چهل و پنج ثانیه تکان و آوار، و سال ها ویرانی است. کاش نارنجی ها را می پاشیدند به آسمان و زمینش تا خشونت علیه زنان و کودکانی که سر جاده های روستاها برای کمک دست دراز می کردند پیدا می شد آنجایی که در چشمان شان خفقان سال ها ظلم را می بینی که زلزله تنها روزنه ای بوده برای بیرون ریختنش.. آنجا که دیگر راه نیست آب نیست خاک نیست.. آنجایی که خوابِ سردم.دارانش در قبال این حجم بلا، که شبی با زلزله فرو ریخت و سحرگاهان با باد و باران برفت نارنجی محض است؛ آنجا که خشونت و ظلم نه فقط علیه زنان که خشونت علیه نوع بشر است.


نظرات()   
   
دوشنبه 8 خرداد 1396  09:07 ق.ظ
توسط: نیلوفر

روزهای سی و دو سالگی آغاز شده اند.. به مانند روحی بی بعد و وزن از مرزِ سالِ دیگری می گذرم و تابوی این فرارسیدگی را می شکنم. تابوی رخداد حوادثی هر سال عجیب تر و تلخ تر از سال قبل، درست در بزنگاه همین روز! دست در دست نزدیکانی که ماندگاری ای از سال های جوانی اند در حیاط کوچک و سبزمان می نوشیم و پا می کوبیم و می خوانیم و می رقصیم، تا از پا بیفتد سنگینی آنچه ما را سال ها از پا افکند و خستگی آنچه محصورمان کرده بود.. جاهای خالی در صندلی های دور حیاط اگرچه ناخوشایند است اما با من از کسانی حرف می زند که به وقت ماندن می روند؛ صورت هایشان تا پایان آن شب و تا صبح های بعد در چشم هایم نشسته و صداهایشان به گوشم می پیچد بی آنکه بتوانم و بخواهم با آنها حرفی بزنم... روزها و روزها را به یاد می آورم.. روزهای دوری که به قدر سال ها ادامه دارند.. با خودم فکر می کنم همین است.. بی هوایی زندگی همین است.. سراسرش چون بهار سر به هواست حتی اگر به رویش به مانند سفیدی زمستان، روشن و تمیز باشی.. روزهای سی و دو سالگی آغاز شده اند و با خودم فکر می کنم از یک جایی به بعد گذر از رفتارهای انسانی راحت تر می شود. و درست از همان جا، به همان اندازه که راحت می مانی، به مراتب راحت تر هم می روی. چشم هایم را از پس همه چیز می بندم و از قول کافکا در گوش خودم زمزمه می کنم "آرام بمان.. آرامش نشانه قدرت است. سکوت و آرامش انسان را آزاد می کند، حتی در پای چوبه دار.."


نظرات()   
   
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396  01:27 ب.ظ
توسط: نیلوفر

چرا از انتخابات نمی نویسم؟ از این روزها و حال و هوایش؟ از این همه کوتاه و بلندی که کاندیدا شده اند؟! که رای می دهم یا نه؟ اگر می دهم به چه کسی؟! چرا بجای پرداختن به مهم ترین مسائل ملی میهنی، در مورد روزها و شب های خصوصی خودم و داستان های صد من یک شاهی شخصی ام به هم می بافم؟ بماند طلبم تا چند روز بعدتر.. چند روزی بعد از آن فردای شیشه ای..


نظرات()   
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو