دوشنبه 23 دی 1398  10:03 ب.ظ
توسط: نیلوفر

پیشنهاد دوستانم را برای گلگشت در جمعه های زمستان با یک قرار شبانه ی سینما عوض کردیم که در خانه با مادرم بمانم و با پدرم. که با مادرم سر مزار رفتیم و برای رفتگان مان فاتحه خواندیم و به حرمت این سال ها که مفهوم مرگ برای هر دومان ملموس تر شده اشک ریختیم و خندیدیم. با پدرم گلدان ها را عوض کردیم و گلکاری کردیم و هیچ کدام شان هم خراب نشد! و همچنان معتقدم یک تکه چوب خشک هم با دست بابا جوانه می زند.. خانوادگی رفتیم مهمانی دایی کوچیکه و شب با بچه ها کلی به ساخت مزخرف جهان با من برقص خندیدیم... و درست در حالی که داشتم برای بازگشتن به زندگی، برای بیشتر مراقبت از خودم و نزدیکانم و چند دم بهتر نفس کشیدن برنامه ریزی می کردم، پرده ها افتاد و آخرین جنایت کثیف چهل سالگی شان عیان شد به قیمت پرپر شدن صد و هفتاد و شش تن و جان بیگناه... من ماندم وسط این خاک و آن خون... و به ناگهان هرم فرو ریختن چیزی سخت در درونم با صدایی مهیب پیچید.. چشم باز کردم و دیدم دیگر آنی نیستیم که پیش از آخرین جنایت بودیم...


نظرات()   
   
دوشنبه 23 دی 1398  10:00 ب.ظ
توسط: نیلوفر

می دانید؛ نه تنها اینجا صاحب ندارد، بلکه دنیا صاحب ندارد. یک روزی -که خیلی شبیه این روزهاست- چشم باز می کنیم و می بینیم بازی خورده ایم. که صد جنایت پشت پرده، هزار جنایت روی پرده را لابه لای تاریخ گم و گور می کند. یک روزی چشم باز می کنیم و می بینیم سرمان از تمام تناقضات عجایب و قرایبی که این چند سال اخیر، به ویژه چند ماه اخیر دیده ایم ترکیده و حکایت مان شده است حکایت آن زن بینای داستان کوری... این روزها که جنایات سال های اخیر، با همان سرعتی که از آن می گریزیم به سمت مان می آید، با خودم فکر می کنم ما، ملتی بیش از هر جا بازی خورده و زمینِ مهجور، صحن کثیف ترین بازی...
تاریخ از ما چه خواهد نوشت....؟


نظرات()   
   
جمعه 6 دی 1398  07:32 ب.ظ
توسط: نیلوفر

صدای چکمه های زن تمام طول کوچه توی گوشم بود و من احساس می کردم تمام مردم شهر دنبالم می کنند. احساس می کردم همهمه زیر پوست این سرزمین خاموش پشت سرم می دود... جعبه سیاه سانچی خیلی تصادفی! درست همزمان با شکایت خانواده هایی که ادعا دارند پیام هایی از زنده بودن ملوانان دریافت کرده اند باز و حتی منتشر شده است.. سیاه ترین جعبه که صدای یا ابالفضل آن مردان بی گناه را در لحظه برخورد با خود دارد... آن لحظه هایی که تلاش می کنند پیامی بفرستند و ناامیدی آن ساعت سیاه که یکی شان می گوید “دیگه خورد... دیگه فایده نداره...” تمام سرم پر است از صدای چکمه های زن و احساس می کنم لشکری دنبالم می کند از ارواح هزاران نفری که کمتر از چهل روز پیش کشته شده اند... نمی توانم چشم هایم را ببندم که داغ فرهاد از داغ هزار لشکر سخت تر است.. برای بار چندم احساس می کنم باید بالا بیاورم.. فشار زیادی قلبم و گلویم را به هم فشرده است و احساس می کنم تحمل این آخری را ندارم... صورت زخمی اش و آن مشت گره خورده... می ایستم کنار دیوار و به خودم می پیچم.. وای از مشتهایش... اگر هزار بار دیگر هم زار بزنم انگار نزده ام... همه آن روز که بر گردنه تته ایستاده بودم از دور نگاه شان می کردم مقابل چشم هایم ایستاده است.. رستاخیز آن همه رنج... با خودم فکر می کنم.. نه.. دیگر حتی فکر هم نمی توانم بکنم... زیر لب می خوانم:
میهن!
کدام میهن؟!
خاکی که هر روز چندین بار می کشیم؟!....*

پ‌ن: بخشی از قطعه آزادی شیرکو بیکس


نظرات()   
   
پنجشنبه 28 آذر 1398  11:28 ب.ظ
توسط: نیلوفر

امروز که به بهانه پیدا کردن پلاک طلای خواهر جان که نزد من امانت بود تمام اتاق را به هم زدم، چرخیدم و چرخیدم و دوباره گرفتار هچل خودم شدم. بماند که خدا رو شکر پلاک را همان دو سال قبل به دستش رسانده بودم و حداقل در امانت داری روسفید درآمدم اما گرفتار چرا و اما و اگرهای خودم شدم... از همان ابتدا خوف کردم که باید بروم سر کمد و قفسه هایی که مدت زیادی بود سراغشان نرفته بودم انگاری که بدانم آنجا کلی خرت و پرت هست که باید دور ریخته شود و مدت ها ست خاک می خورد و فضا اشغال کرده است. اما چاره ای نبود کمد ها باز شد کتابخانه تخلیه شد قفسه ها خالی شد و من ماندم وسط کلی کاغذ و جزوه و سی دی و قلم خودکار و عکس و تابلو و چه و چه و هزار سوال که چرا باید تا امروز نگه شان داشته باشم؟؟ یک زندگی با این همه دنباله ی اضافه به چه کار من و بشریت خواهد آمد؟؟ درست همان لحظه از صمیم قلب دلم خواست همه چیز را دور بریزم -نه حتی دیوار یا چه- فقط دور بریزم، اتاق خالی بشود و تنها و تنها اقلام ضروری را تهیه کنم. وسایلی که هیچ رنگی و هیچ شباهتی به قبلی ها نداشته باشد. مطمئن بودم که این حد از انزجار نه از سر فرار از خود، که از بی تعلقی ست به آنچه که وجود دارد. انگار دیگر رابطه ای بین مان برقرار نیست و برای منی که باور دارم اشیا و وسایلی که به هر ترتیب و عنوانی سر راهمان قرار می گیرند جان می یابند، این انزجار یعنی فاجعه. یعنی فاتحه محیط خوانده ست و باید هرچه سریع تر نجاتش داد پیش از اینکه خاک بیشتری بخورد.
اما موضوع بغرنج دیگری هم وجود دارد که بیش از هر چیزی نگرانم می کند: چطور ممکن است بخاطر نیاورم که پلاک طلای امانت خواهرجان را دو سال پیش در استامبول تحویلش داده ام...؟!!


نظرات()   
   
پنجشنبه 14 آذر 1398  09:39 ب.ظ
توسط: نیلوفر

دوستی داشتم -نه دوست پسری- یال و کوپالش چنین و چنان؛ یک روزی صبح، از آن صبح هایی که همه مان داریم، آرامیم و مثل بقیه صبح هایمان نیستیم، تماس گرفت که چون اغلب صبحگاه ها مثلا حال و احوال کند، و بی مقدمه چون کشیدن تیغ تیزی عنوان کرد که: ببین! من واقعا حوصله ندارم زنگ بزنم و من سوال بپرسم و تو جواب بدی!!! و عصر یک روز دیگری، از آن عصرهایی که قلبت به اندازه همه بشریت سنگین است تماس گرفت که مثلاً حال و احوال کند، و بی مقدمه چون پاشیدن جامی اسید عنوان کرد اگه یه بار دیگه که با من حرف می زنی گریه کنی دهنت رو سرویس می کنم ها!!! و یک شبی از آن شب ها که هیچ مرگی ت نیست و مثل همه شب های دست به قلم است، به مانند خنجری که از سینه ات بیرون بکشند و دوباره سرجایش بگذارند عنوان کرد: مرده شور چیز و شعر نویسی هات رو ببره! طبق معمول خر و الاغ نویسی که همش ناامیدی و بدبختی هستن...
به خودمان آمدیم دیدیم حرمت مان هم مثل کادوی تولد مان کنار به درد نخور هاست و طرف چون هفت سر دشمن، کمر بسته که یک شب که هیچ، یک سال مان را خراب کند در عوض اینکه برویم یاد بگیریم و خودمان را اصلاح کنیم!!
چند دقیقه سکوت کردم و با خودم فکر کردم این چه معاشرتی ست... چه مدلی از رفاقت است؟! بعد از ماه ها مقدمه و اصرار شکل می گیرد و در ادامه کوتاهی می گندد... البته که جوابی برای نه فقط این سوال که سیل زیادی از مسائل انسانی امروز وجود ندارد و یک نیمه شبی از آن نیمه شب ها که روح به جان مان می دمد خودم را به آب گرم سپردم و با خودم فکر کردم چه کسی می داند که من از خاکستر خویش برخاسته ام... که تنهایی و عزت نفس آنقدر مرا قوی کرده که آدم ها و روابط را درست در محل بزنگاهِ احترام، ترک کنم و بگذرم بی آنکه به پشت سرم نگاهی بیندازم... که به هر قیمتی نمانم و با هر کسی نمانم...


نظرات()   
   
جمعه 8 آذر 1398  09:48 ب.ظ
توسط: نیلوفر

هی ساعت را نگاه می کنم، هی هنوز سر شب است؛ و من هی به نظرم می آید باید نیمی از شب رفته باشد. باید وقت دوباره خوابیدن باشد. وقت آنکه دوباره چشم هایم را بر روی همه چیز ببندم. نه از سر دردی که دارد بندهای تنم را از هم باز می کند، نه از گوش دردی که هنوز یک هفته از خوب شدنش نگذشته و دوباره برگشته، نه از دردی که میرود می گردد و هنوز چند ساعت نگذشته هی دوباره به درونی ترین نقطه قفسه سینه ام برمی گردد؛ نه... که از درد خاکی که در آن نه جای ماندن است و نه پای رفتن.. از درد آن همه جوانی که غرق خون افتادند وسط خیابان ها... من یا لابه لای سازه های غول واره صنعت به خودم می پیچیدم یا اتاق آخر طبقه بالا؛ حتی آنقدر دل نداشتم که فیلم ها را درست ببینم و جلوی فروریختنم را بگیرم و آبان هزار نفر چون مرا برد که برد.. هنوز همه چیز همان است که بود اما انگار که کسی در ما تعادلش را از دست داده است... انگاری که درون مان شده باشد دارلمجانین و دیوانگان به در و دیوار قفس می کوبند... 


نظرات()   
   
شنبه 9 آذر 1398  09:51 ب.ظ
توسط: نیلوفر

به فاصله چند متر نشسته ام وسط بلوط های زیبا و چوب های خشک شده را نگاه می کنم که با شعله های آتش می رقصند.. دنیا در آن سوی هرم آتش و سرخوشی دم عصر آذر ماهی، مات و لرزان است در دامن زاگرس؛ قلبم کف دستم می زند از آنچه گذشته است بین ما... چه غریبه ام با آن سوی آتش.. چه سخت و بعید گذشته است این سوی آتش... چیزهایی از عمق چشم هایم می غلتند و فرو می افتند و من چه ناشیانه دردم را می اندازم گردن دود و آتش... سرم را پایین می اندازم بلکه روزهای رفته دست از هجوم بی رحمشان بردارند و ترکم کنند؛ و من نیز نه تنها 'از این در وطن خویش غریب' که رها بشوم از این در جمع دوستان قدیم غریب... صدای ترکه های درونم چه به شعله های آتش می آید.. ترکه های به تازگی خشک شده.. 

سرد شده... هوا سرد شده است... وقتش رسیده بار دیگر 'ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد'....


نظرات()   
   
جمعه 24 آبان 1398  09:10 ب.ظ
توسط: نیلوفر

خب من در حالی که خالی از احساس امنیت برای ماندن در وطن خودم از کنار پری هیتر رد می شدم، برای اولین بار یکی از هزاران کفتر چاهی را که در سایت ما زندگی می کنند، دیدم در حالی که خواب بود!! گذشته از اینکه انگار نه انگار که اینجا صنعتی ست با انواع آسیب ها، درست وسط راه! بی آنکه از گذر ما تکانی بخورد.. به این فکر می کردم که اگر دوبال خوشرنگ مثل او داشته باشم می مانم؟ اینچنین در خواب عمیق... به این فکر می کردم برای باز شدن دو بالم چقدر کار دارم و کمی بعد با مرور حداقل یک سال اخیر به این نتیجه رسیدم که در واقع چقدر کار ندارم، توان و قدرتی بایدم که به جای همه نبودن ها و نداشتن ها پشتم را بگیرد تا بال باز کنم. بعد به مقصد نرسیده به این نتیجه رسیدم مردم سرزمینم هیچکدام شان هیچ کس را ندارند بجز خودشان... و کلید که به در انداختم تصویر کفتر در خواب را عقب زدم و تصویر سرزمینی که به تاراج غیر مردمم رفته است را هم.. سرزمینی که انگاری از آن ما نیست و به قول الهام تک تک مان را در خانه هامان کشتند... بدون دخالت دست... 
بر من و شاید هم بر ما، لازم است که همه چیز را از تن و جان مان بریزانیم و راه بیفتیم دنبال آن قدرت خودی که پشت مان را بگیرد...


نظرات()   
   
چهارشنبه 22 آبان 1398  08:56 ب.ظ
توسط: نیلوفر

اولین روز پاکی با قدرت سپری شد! این روزها درست مثل اولین روزهای ترک کردن است. البته که ترک کردن موضوعات مختلف، ماهیت مشابهی دارد و یک فرآیند مغزی مشابه رخ می دهد؛ لذا اولین روز پاکی با قدرت سپری شد. در گفتگوی ذهنی که البته با صدای بلند در پیاده روی امروز صبح در مسیر بلوار سیمان داشتم، کلمه "هِرّی" به تعداد بیشتر و با تشدید محکم تری تکرار شد و احساس قدرت را در من نهادینه تر کرد! در کتاب عادات اتمی که این روزها سعی می کنم به هر ترتیبی بخوانم و به کارش بگیرم یک جمله ای هست که به شدت به دلم نشسته و به نظرم بتواند کمک حالم باشد؛ نوشته هر چیزی را که می خواهید و هر نتیجه ای را که به دنبالش هستید، شبیه کسی باشید که آن را دارد و به آن رسیده است. امروز که قدم هایم را نمی دانم از سر حرص یا هر چیز دیگری، محکم به زمین می گذاشتم به خودم یادآوری می کردم شبیه کسی باش که از این روزها گذشته است... 
و امروز در اولین روز پاکی قوی هستم.


نظرات()   
   
دوشنبه 20 آبان 1398  08:25 ب.ظ
توسط: نیلوفر

می دانید نقطه شکست روابط مان کجاست؟! می دانید کدام ضربه تُنگ ظریف رابطه ها را از هم می شکند؟ 
بله؛ قدیمی ها هم همیشه گفته اند.. همان جا که "من" شکل می گیرد. انگاری که سنگی بیفتد و به صدای ظریفی، شیشه ای بشکند. "من" که شکل گرفت نه گوش مان صداهای سخن دوست را می شنود و نه چشم مان آنچه را می بیند که روزی دیده بود. اسمش را می گذاریم گذر زمان! اسمش را می گذاریم غبار روزگار! اما کور خوانده ایم. آتش به پا کرده ایم و خودمان خبر نداریم تا وقتی شعله بکشد.. 
امان از جان سوخته...


نظرات()   
   
شنبه 18 آبان 1398  12:05 ق.ظ
توسط: نیلوفر

من آمدم برنامه ریزی کنم اما رفتم سر فایل های گذشته م و مثل دیوانه ها شروع کردم به خواندن سفرنامه های یزد و اصفهان دو سال گذشته و اصلا کاری ندارم به خوب و بد بودن آنچه نوشتم و یادبود های مثبت و منفی آن، اما تفاوت هایی که خودم و فضای اطرافم با این روزها پیدا کرده ایم چقدر قابل تامل بود؟!! انتظار رشد داشتم. یعنی بیشتر از این انتظار رشد داشتم، اما کلی فاکتور از دست رفته... مهم تر از همه اینکه وقتی شخصیت قوی نداشته باشم و درون محکمی نساخته باشم داشته هام مثل ماهی از تو بغلم سر می خورند و من نمی توانم از هیچ کدام دفاع کنم و یا حتی مراقبت. موضوع ساده تر از چیزی ست که من آن را پیچانده ام.


نظرات()   
   
جمعه 17 آبان 1398  09:31 ب.ظ
توسط: نیلوفر

دیدید از یک جایی به بعد خودتان جای آن تماشاچی را می گیرید که از بیرون گود به نمایش تان نگاه می کند؟! آمد و شد ها، قصه ها و اتفاقات، بزارها و بردارها را از خارج دایره قسمت تان می بینید؟! دیدید از یک جایی به بعد انگاری نشسته اید پای جعبه زندگی تان و از دورتر می بینید که کجاهایش غلط است و کجاهایش تصنعی و احیانا کجاها واقعی... می بینید به ظاهر درست و مرتب شده است ها، اما دقیقا آن قلب ماجرا حفره ای خالی وجود دارد که لابه لای پر و بال ماجراها پیدا نیست. نشسته اید بیرون و حالا از آن جا که انگاری بلندتر است می بینید که آن کفش اندازه پای شما نیست و این لباس برای تان تنگ است و آن یکی اگرچه به تن تان نشسته اما قواره شما نیست.. و چه فرقی هست بین مان که یکی می شود غنی زاده و "مسخره باز" را می سازد و یکی دیگر ترابی و "هزار تو" را؟! آنجا که مرد میدان باشیم و از آن بلندی دست ببریم وسط سن! آنجا که یک بار برای همیشه جای هر نقش و هر لباس و هر دکوری را مشخص کنیم؛ حتی اگر قرار است مسخره باز باشیم...


نظرات()   
   
سه شنبه 19 شهریور 1398  10:46 ب.ظ
توسط: نیلوفر

درحالی که راه می روم و با خودم به این فکر می کنم که کدام دِه دورافتاده تر است و حساب کتاب می کنم که کدام یکی را می توانم انتخاب کنم، دستم را در جیبم فرو می برم و درست همان لحظه دو سنجاق سرِ مشکیِ ته جیبم، ته مانده ذهنم را به تکه های نامساوی تقسیم می کند.. از آخرین باری که سر طاقچه ی اتاق انار جامانده بودند تنها چند هفته گذشته است؛ اگرچه به قدر چند سال و من نام تمام این چند سال را گذاشته ام ریاضت... ریاضتی روح فرسا، برای تمرین چند "دست از طلب کشیدن"ِ همزمان.. 
که به یادمان بماند هر رابطه ای دو سر دارد و هر دو سر آن، در آنچه می گذرد به یک نسبت سهم دارند؛ شادی، رفاقت و امانت درست به مانند تلخی و سختی برای هر دو طرف است و چنانچه آگاهانه وارد نشویم و آگاه نمانیم، چنانچه نتوانیم تعادل را برقرار نگه داریم، یا متحمل رنج خواهیم شد یا حامل درد.
که حواس مان باشد، روابط مان -با هر عنوان و قاعده ای- الا برای رشد، آرامش و قد کشیدن دو سویه نیست.
آن روزی که تصمیم می گیریم طلب مان پا به عرصه وجود بگذارد، بذری کاشته ایم که جز به مراقبت مداوم گل نخواهد داد؛ که یادمان باشد همه بذری، کاج بلند و سرو سهی نیست؛ گاهی همه اش چهارتا گلبرگ نازک است و تمام!
که از خاطرمان نرود آنجایی که جایی نداریم، نمانیم.

* منظور از رابطه، یک رابطه با هر عنوانی ست...



نظرات()   
   
چهارشنبه 5 تیر 1398  04:31 ب.ظ
توسط: نیلوفر

1. در کشاکش از حال رفتن زیر دست مربی، برای باز کردن قفل زانوهایم به این فکر می کردم که تنها چیزی که مستحق مراقبت است جان من است و تنها چیزی که ارزشمند است هم اوست؛ به ویژه در مورد کسانی که خانه اول و آخر خودشان هستند و خودشان.
2. بعد از به هوش آمدن از زیر دست مربی! به این فکر می کردم دریچه ورود همه آسیب ها به جان من کسی بجز خود من نیست و تمام قصه های هزار و یک شبی که ساخته اند که نابودی آدمها را به گردن این و آن و همان و همین بیندازند بی شک مشتی خزعبل و اباطیل بیش نبوده است.
3. به هنگام دوباره ایستادن، ولو بر زانویی که به قامتم می لرزید شهادت دادم که آن منجی موعود، آن نجات دهنده توانا، آن صبور قادر، تنها و تنها منِ ماست که قدرت هر برد و البته هر باختی را دارد. تنها به این مانده که چه را بخواهد و کجا برود...


نظرات()   
   
جمعه 31 خرداد 1398  04:20 ب.ظ
توسط: نیلوفر

جانم برای آن عده از بزرگوارانی می گوید که در انجام امورات شان- با هر عنوانی- به صورت تیمی جلو می روند؛ ازآنجا که از مفاهیم کار تیمی بین اغلب ماها تنها نوعی نگرش باند بازی باقی مانده و چندان خبری از اصول کار تیمی نیست و وقتی می گوییم تیم ایکس منظورمان لیدی و جنتلمن هایی است که در گروه آقا یا خانم ایکس کار می کنند و نه کسانانی که با آقا یا خانم ایکس و بر سر پروژه ایکس کار می کنند، لذا لازم است چند چیز را بدانیم:
در گروه هایی با چنین ماهیت هایی استراتژی برد-برد برقرار نیست بلکه در خوش بینانه ترین حالت فضایی برقرار است که هر کس توانست ببرد! از این لحاظ است که همواره باید یک دست مان روی کلاه خودمان باشد که خودش نمود نوعی فردگرایی و نشانه این است که گروه یک کلاه واحد ندارد.
لازم است بدانیم که اعتماد کارآمدی در چنین گروه هایی حکمفرما نیست و لذا همواره باید نقشه ها و پلن های جایگزین متعددی داشته و آماده به واکنش باشیم. مهم است که بدانیم این واکنش لزوما از جنس حمله است و سایر واکنش ها جواب نمی دهد اما این هنر ماست که با چه آرایشی حمله کنیم!
از واجبات چنین گروه هایی ست کشف اطلاعات به درد بخور؛ چرا که علی رغم آنچه به چشم می آید، بر بستر اطلاعاتی تیم، حجمی از چیزهای تقلبی جریان دارد که هرگز در هیچ پیشرفتی مورد استفاده قرار نمی گیرد. لذا پیوسته باید به یک جفت شاخک تیز مجهز باشید! که همانا داشتن اطلاعات یعنی قدرت.
و به شما مژده می دهم که کار کردن در چنین تیم هایی با ویژگی های فوق عین بریدن سرتان با پنبه است چرا که حین نگهداشت شما در فضایی تلطیف شده و تیمی، به طرز باور نکردنی پیر و خسته تان می کند.
لذا بر هر کدام از ما که وقت و انرژی و جان و روح مان تنها دارایی های بی بازگشت مان هستند واجب است حواس مان را به خودمان جمع کنیم؛ به چه ترتیبی؟ به شدت بستگی به خودمان دارد و احتمالا حداقل به تعداد آدمها باید راه وجود داشته باشد! از این جریان آب برده و خوابزده رها بشوید چرا که برای بهبود جهانی که چیزی به پایان آن باقی نمانده، لازم نیست کاری  انجام دهیم الا این که خودمان را بهبود بدهیم.


نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :17  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic